تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer
به خاطر تمام روزهایی که با هم بودیم

روزهایی که با هم خندیدیم....گریه کردیم...و حتی دعوا

به خاطر تمام حس های نا گفته و مشترک

و به خاطر بزرگترین اتفاق زندگیت

تولدت مبارک نیلوفر

**اردیبهشت ماه عزیز زندگی من!

**:فردا بعد از ۲سال و نیم غزال رو می بینم...

لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25 ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

و عشق(؟؟؟!!!؟)های هزاران ساله ای که با یک همخوابگی به نابودی کشیده می شوند.....

 

**از سری کتابهای مجهول(جلد۳)

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/02/18 ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط نوشین |


یه دل گرفته ی گرفته و یه آدم دورو که مدام داره رو اعصابت راه می ره بدترین چیزهایی هستند که می تونی تو این روزای دم گرفته و سبز بهاری داشته باشی....
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/02/10 ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط نوشین |


نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم.....

لينك مطلب نوشته شده در جمعه 1386/02/07 ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

خیلی قبل از اونیکه تو بهم نشون بدی...خودم پیشت اعتراف می کنم که توانشو ندارم...اعتراف میکنم که همیشه تو این قسمت امتحانت کم آوردم...

خیلی خسته بودم...تازه داشتم فکر می کردم که می تونم دوباره مثل قبل زندگی کنم...اما باز می بینم که داری سوالای تازه تر و پیچیده تر واسم طرح می کنی...

لطفا اسم منو از تو لیست این درست حذف کن...از این قسمت صفر بگیرم بهتر از اینه که زندگیمو به گند بکشم...
لينك مطلب نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/05 ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط نوشین |


فکر نمی کردم همه چیز اینقدر سریع درست بشه...چند روز بیشتر از ترم 2 و اومدن من به واحد فرهنگی

جهاد دانشگاهی نمی گذشت که بحث دعوت کردن آقای ابطحی مطرح شد.اون موقع فکر میکردم همه چیز در حد یه حرف یا تصمیم باقی می مونه.با اومدن عید و عقب افتادن برنامه کم کم شکم داشت تبدیل به یقین میشد.تا در آخرین جلسه روز شنبه85.1.25 قضیه دوباره و به صورت جدی جدی مطرح شد....از خوشحالی رو پاهام بند نبودم...یعنی می شد؟از وقتی آقای خاتمی رو شناختم شیفته ش شدم و بعد از مدتی آقای ابطحی ...شاید جهت دهنده ی اولیه ی تفکر من چلچراغ بود.اما اقای خاتمی خیلی قبل تر از این که من چلچراغ خون بشم اومده بود...در هر صورت چلچراغ راهی بود برای شناخت بیشتر...و البته بیشتر شیفته شدن...نمی خوام بحث سیاسی کنم...منظور من از دوست داشتن ، دوست داشتن یه شخص بود..نه به واسطه ی مقام سیاسی یا اجتماعی و نه موارد دیگه و نه حتی کور کورانه...تا جاییکه یکی از آرزوهام شده بود این که بتونم یه بار از نزدیک ببینمشون و پای صحبتشون بنشینم...جاییکه مخاطب من باشم...واسه همین آرزوهای بزرگ بود که هیچ جوری باور نمی کردم که بشه...اما شد...

 

برگزار کننده  سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی.دفاتر مهندسی و کشاورزی بودند...با تقسیم وظایف بین دو گروه مختلف و طراحی و چاپ پوستر ها مطمئن شدم که این بار میشه که بشه...از اون روز به بعد همه چیز روی دور تند قرار گرفت...نصب پوسترها انجام شد...اون روز گرم رو یادم نمیره...هر کسی مسئولیت قسمتی از دانشگاه رو به عهده گرفت ...بازهم دانشگاه عظمت خودشو بهمون نشون داد...چسبوندن قسمتی از پوسترها هم سهم من و نیلوفر بود...تازه فهمیدیم برای هر کاری از جمله نصب پوستر به مجوز و امضا و هزار بالا پایین احتیاج داریم...بازم دست مسئولین خوابگاه ها درد نکنه که کلی هم تشویقمون کردن...گر چه بعدا فهمیدیم بعضی از پوسترها رو کندن...اما خب چیزی به روی خودمون نیاوردیم...واسه من که برای روز مراسم بی تاب بودم این چیزا مهم نبود...

و بالاخره روز 4 شنبه رسید...خودمونو آماده ی همه چیز کرده بودیم...عنوان مراسم سیاستمدار و رسانه بود و علاوه بر آقای ابطحی پروفسور ساشادینا هم مهمون بود...امکان شلوغ شدن و ...هم بود.گرچه با خنده و شوخی از کنارش گذشتیم اما ترسش تو دلمون بود...(چقدر بود!)

آمفی تئاتر پردیس از ساعت 2:30 در اختیارمون بود...وظایف قبل از شروع مراسم اعلام شد...نصب پوستر ها تو سالن...تزیین و مرتب کردن و ... . استرس و نگرانی تو چهره ی همه بود...اگه بگم نبود دروغ گفتم...اما هیچ کس به روی خودش نمیاورد که چی تو دلش میگذره...

ماشینو جوری پارک کردم که اگر هر چی شد زودی در بریم! فکر نمی کردم بتونیم از عهده ی کارایی که رو دوشمون بود بربیاییم.اما تونستیم... .هر کسی هر کاری از دستش برمیومد انجام داد.بدون اینکه کسی بگه...و هیچ کس هم از زیر کار درنرفت...بی نجربه بودیم..اما همدیگرو داشتیم.مراسم از ساعت 4 شروع میشد .با نزدیک شدن ساعت شروع  هیجان همه بالاتر می رفت..همه چیز درسته؟...میز؟...صندلی؟...میکروفن؟...آب معدنی؟...پرده ها؟..دوربین؟...بچه ها زیاد رفت و آمد نکنید...مواظب باشید...

دوربین به دست ته سالن بودم تا بعد ها به ذهن لجبازم ثابت کنم که بالاخره این اتفاق افتاد...

1ساعت و 27 دقیقه حاصل مراسم و فیلمبرداری آماتورانه ی(!) من بود... . خلاصه ی مراسم و اینکه چه گذشت رو می تونید  ایــــــــنجا  و   ایـــــــــنجا از زبون خود آقای ابطحی بخونید.

مراسم که تموم شد هیجان زده تر از این بودیم که یادمون بیاد چقدر خسته ایم...از خوشحالی نمی دونستیم چه کار کنم...هیچ اتفاقی نیفتاده بود و ما موفق شده بودیم از عهده ی این کار بر بیاییم...مدام به هم دیگه خسته نباشید می گفتیم...و شاید ته دلمون به استرس و هیجانمون می خندیدیم.

خیلی خسته بودم...ساعت ناجور کلاس ها م و اینهمه فعالیت خسته ام کرده بود اما خوشحال بودم...

 

 TinyPic image

 

 

5 شنبه تو مراسم خصوصی که با اعضای جهاد برگزار شد سعی کردم نزدیک ترین صندلی ممکن رو برای نشستن انتخاب کنم و طبق معمول دوربینم هم باهام بود...جهت خودشیرینی و شکرک زدن یه چلچراغ هم واسه اقای ابطحی خریدم که بعدا به عنوان بادبزن و زیر قندونی ازش استفاده شد.

 

        زیر قندونی!

 

..همین دوربین دست گرفتن من و فیلمبرداری باعث که شد که وسط جلسه اقای ابطحی به من بگه:شما خسته نشدی اینهمه فیلم گرفتی؟.. و من مجبور شدم برای مدتی دوربینمو خاموش کنم...اونقدر قیافه م تو هم رفته بود (مثل بچه ها که اسباب بازیشونوازشون می گیرن.)که آقای ابطحی هر وقت منو میدید بهم میخندید

گرچه دوباره بهم گفت حالا خجالت نکش می خوای فیلم بگیری بگیر...

و...بالاخره جلسه تموم شد...

اینم یه نوشته از آقای ابطحی ....گفتم یه چیزی بنویسید می خوام تو وبلاگم بذارم و نوشت:

 

 فیلمبرداری فراوان خانم نوشین.....در جلسه گفت و شنود با دانشجویان نشانه دقت نظر ایشان بود.

توجه همه را جلب کرد.معلوم بود که آدم رسانه ای است.

بعد از جلسه گفت که وبلاگ دارد.به قول مشهدی دیر متوجه رفتم.مشهدی بجای فعل شدن از فعل رفتن استفاده می کند.شاد باشند و شاد باشید

سید محمد علی ابطحی

 

پ.ن1:آقای ابطحی توروخدا چلچراغ یادگاریمو گم نکنید...به هزار زحمت 5 شنبه پیداش کردم

پ.ن2.اونقدر این چند وقته همه چیز خوب پیش میره که دارم شک میکنم...

پ.ن3:تاحالا ساعت 8 این فصل تو دانشگاه نبودم...هوا دیوونه کننده بود...از این به بعد یه برنامه شب گردی دانشگاه می ذارم...واسه روزایی که داغونم میکنن

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/02/01 ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email