تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer


یادمه پارسال همین موقع پرسیدم بیست سالگی چه رنگیه؟....
شاید برای فهمیدن جوابش باید یک سال صبر می کردم تا 20 سالگی رو کامل تجربه می کردم...
این یک سال بین 20و 21 سالگی من این شکلی بود:
1.بیست سالگی دنیای عجیبیه...مهمترین....تلخ ترین و شیرین ترین اتفاق های عمرت تو این سال اتفاق میفته...پس آماده باش
2.تو روزای بیست سالگیت می فهمی که چه نیروی عظیمی از قدرت و تحمل تو دلت داشتی و خودت نمی دونستی... همه چیز تموم میشه...تو میری...اون(*)میره و تو عجیب استوار و قوی می مونی ....شاید مثل یه درخت که یک شاخه ش می شکنه اما همچنان برپا می مونه
3.تو این ساله که باید یکی از مهمترین تصمیمای زندگیتو بگیری...هی!حواست باشه...یا اینور خط...یا اونور خط...
4.روزای خوبم داره...این که به همه آرزوهات می رسی...شاید نباید بهشون گفت آرزو...شاید باید گفت خواسته های کوچیک و بزرگ...اما شیرین و دوست داشتنی(یادت باشه پارسال به هیچ کدوم از این خواسته ها نرسیده بودی!)
5.شاید بیست سالگی بیشتر از هر سالی شاهد دوستی های قشنگ باشه..حتی شاهد اولین دیدار چند دوست(**)نازنین
6.بیست سالگی همون قدر که روزای شیرینو قشنگ داره...روزایی رو هم داره که تیره و ابری هستند..روزایی که دلت می خواد خودت با خودت تنها باشی...شاید خواستن این تنهایی تو این سن به حداکثر برسه...شاید بخوای مدتی دور از همه دنیا و آدما یه گوشه بشینی و زندگی خودتو نگاه کنی...از یه دید دیگه...میل مفرط به تنهایی و تنها بودن...حسی بود که امسال بیشتر از همیشه تو وجودم بود...تضمینی به رفتنش نیست...شاید تکرار بشه...شاید نشه...به تنهایی من احترام بذار و بدون برای ادامه ی زندگیم...وجودم و یه رابطه نیاز مهمیه...
7.دنیاهای جدید...رابطه های جدید..عجیب... مسافرت های عالی...باور نکردنی...همه و همه تو این سال اتفاق میفتند...جای دیگه ای دنبالشون نگرد....
8.عاشق ترین آدم زندگیتو تو این سال پیدا میکنی...آدم عاشقی که یه کم حسوده..یه کم که نه خیلی حساسه...و هیجان انگیز ترین تولد رو برات میگیره....(***)
9.
ممکنه یه علامت سوال بزرگ تو این سال تو ذهنت به وجود بیار....این علامت سوال هر چی می تونه باشه...بهتر اینه که بهش فکر نکنی...این یکی از قسمت های بیست سالگیه که باید همیشه فراموش بشه
10.بزرگ شدن ...حس عجیبی نیست....حداقل امسال نیست...نمی دونم...گفتنش خیلی سخته...اما خیلی  حس های حساس و ظریفی رو که پارسال داشتم دیگه ندارم...در تلاشم دوباره پیداشون کنم...نگید که لازمه ی بزرگ شدنه...قبول ندارم
+1.اینجا جاییه که دوست دارم همه حرفامو بدون سانسور همون جوری که هست بنویسم...هیچ دوست ندارم به خاطر نوشتن یه سری مسایل سین جیم بشم....یا نوشته های اینجا سند و مدرکی بشه برای انجام دادن یا ندادن کارهام...متوجه هستی که؟...

-------------------------------
(*):
یه روز خیلی دور من و اون بی هیچ توضیحی ..خیلی اتفاقی به زندگی هم اومدیم....شاید تعهدی هم بود...محبتی...صمیمیتی...اونقدر که فکر می کردم(فقط فکر میکردم)که اگه اون نباشه شاید خیلی چیزا نباشن...از جمله من...
زمانی که خیلی دور نبود روزایی اومدن که به تدریج انگار با یه توافق پنهانی و به زبان نیومده که مطمئنا تو دل به وجود اومده بود ...همه چیز تموم شد...انگار تو یه لحظه ی واحد زمانی دو نفر تصمیم گرفته بودن پشت به هم کنند و راهی رو که اومده بودند برگردن....ولی هر کدوم به خاطر دلیلی جدا از دیگری....
 یکی راهشو جدا کرد چون نمی  تونست یه آدم واحد تو زندگیش داشته باشه....بر خلاف چیزی که از خودش نشون داده بود...و دومی فاصله به وجود اومده رو که دید  تلاشی نکرد تا کمش کنه...چون دیگه دلیلی برای ادامه ی راهش نمی دید...اون یکی مغرور و سرد رفت...و این یکی همون طور که دور و دورتر می شد به یه علامت سوال بزرگ فکر می کرد...
این یکی هیچ وقت به جواب علامت سوالش نرسید...اما فهمید بدون اون یکی هیچ چیز عوض نشده...فهمید اونقدرها هم که فکر می کرد نبودن اون یکی واسش سخت نیست...و همه چیز همون طور زیباست و ادامه داره...فهمید چقدر قویه...و شاید هم محکم

(**)
اردیبهشت : لیـــــلی
مرداد: مطــــهره

آذر:معصــــومه

(***) :زیاد بهش فکر نکن


 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1385/11/27 ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط نوشین |


 

ببین مغز من اونقدر پیچیده و فعال نیست که بتونه اینهمه معادله های هزار مجهولی رو حل کنه....بی خجالت  ، از حل کردن معادله های دو مجهولیم عاجزه...خب؟...پس اینقدر منو ننداز وسط گره های هزاران سوال بی جواب و معادله های پیچیده و گنگ....که اگه هزار بار هم از رو سوالش بخونم هیچی حالیم نمیشه...تازه این مال یکیشه که اگه همه ی روزای عمرمو بذارم پاش به جواب نمی رسم چه برسه به اینهمه گره...

اگه واسه امتحانه که خودم می دونم بدون امتحان دادن گند می زنم..پس اینهمه اصرار واسه اینکه منو تو موقعیت های عجیب و دیوونه گیر میندازی واسه چیه؟...

 

پ.ن یه روزی که خیلی دور نبود فکر میکردم هیچی واسه گفتن ندارم...این بود که اینجا خاک گرفت...حالا که اومدم  مطمئنم اونقدر حرف واسه گقتن و غرغر دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم؟...

از آخر خط ؟...یا نقطه سر خط؟...

*پیگوستیل لطفا خودتو معرفی کن...حوصله ی آدمای بی نام و نشونو ندارم...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09 ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email