تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

   
پرنده ي خار در سينه  قانوني ازلي را پي مي گيرد.
آنچه نمي شناسد و بر آن مي داردش که خاري در سينه بنشاند و ترانه خوان به سوي مرگ بشتابد..
آن دم که خار در سينه اش مي خلد ، پرنده نمي داند که خواهدش کشت...همچنان ترانه م يخواند ، ترانه مي خواند تا توان سر دادن تک نغمه اي نمي ماند...
اما ما نيز هنگامي که سينه به ورطه ي   خارزار مي سپاريم ، مي دانيم ، در مي يابيم و چنين مي کنيم...چنين مي کنيم
*پرنده ي خـــارزار

پ.ن :خسته ...بي حوصله...دلگير...داغون...در ظاهر خيلي شاد...ديوونه...تحريم زده..گیج...گمشده...عصباني...حرص درآر...حساس...تاريخ تولد فراموش کن...ساز کنار گذار...بيزار از همه چيز
تلفيقي از منِ اين روزهاست....                                                  

**نياز به  دلداري ندارم...خودم خوب ميشم...

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/08/20 ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط نوشین |


اگه هیچ وقت هم نمی دیدمت هیچ اتفاقی نمی افتاد..باور کن...هیچ اتفاقی...من مثل هر روز این چند سال به زندگی آروم و ساده ی خودم ادامه می دادم...بی هیچ آرزویی...تمنایی...حسرتی

اما تو دستمو کشیدی و آوردی به این بازی...

عجب بازی بود...سال ها بود این بازی رو نکرده بودم...شور بازی و هیجانش خیلی چیزا رو یادم آورد...همه ی حس های خوبی رو که فراموش کرده بودم...منم شدم همبازی تو...

اما...همین که بازی شوخی شوخی جدی شد...تو ترسیدی...گفتی شاید نتونم به آخر بازی برسم...گفتی من خیلی خوب بازی می کنم و تو نمی تونی پا به پای من بدویی

غافل بودی از اینکه شاید تو هم بتونی به خوبی من بازی کنی...هیچ وقت از من خوسقـــوطاستی خوب بازی کردن رو یادت بدم؟؟...خواستی؟

اما مشکل تو این نبود...تو واقعا ترسیده بودی...تو جرئت نداشتی که پای یک بازی جدی وایستی...تو ترسو بودی و من نبودم...تو نخواستی تو بازی بمونی و من واسه تموم کردنش اومدم...

مهم نیست...از یه آدم ترسو هیچ انتظاری نیست...تنها بازی کردن هم گاهی قشنگه...

حالا که تنها تنها دارم یه بازی دو نفره رو ادامه می دم گاهی با خودم فکر میکنم واقعا اگر تو رو نمی دیدم چی می شد؟...

پ.ن ازم نپرس چی شده...هنوزم تو راه سقوطم...نمی دونم چرا اینقدر ارتفاع زیاده؟...چرا تموم نمیشه...؟

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1385/08/07 ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

Image hosting by TinyPic

تا خودمو گم نکردم:

زودتر برام پیداش کن

  نوشین                                                         

لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 1385/08/02 ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email