تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

خدا معجزه

خوب می دونستی این روزا که ایمانم داره رو به تباهی می ره چه جوری برم گردونی...

ازت ممنونم...خیلی...

معجزه می تونست برگشتن دوباره ی تــــــو به زندگی باشه...بزرگ...عظیم...

تولدت دوباره ت مبارک

پ.ن:لازم به گفتن نیست که چندین روزه میام که اپ کنم و تو در هر وضعیت از وبلاگم وبلاگ یکی دیکه واسم باز می شه...پست مطلب جدید یه وبلاگ...مدیریت مطالب قبلی یه وبلاگ...ویرایش قالب یه ویلاگ...تا اینکه امروز بالاخره بخت باهام یار بود...اما خیلی زور داشت میدیدم همتون آپ می کنید جز من

پ.ن۲:نیلــــوفر عزیزم...حتما می دونی و فهمیدی که وقتی زنگ زدی چه حس خوبی پیدا کردم...خیلی وقت بود به سراغم نیومده بود...شنیدن صدات...

پ.ن ۳:من خوبم...همه چیز هم رو به راهه...

نوشین 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/07/29 ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط نوشین |


بعضی وقت ها حرف هایی بی مقدمه تو ذهنت میاد که وسط هیچ جمله و صحبتی هم جا نمی شن...گفتن حرف های بی مقدمه ت به مخاطبش مثل حرف بی ربطی هست که وسط یه جمع بگی و بقیه برو بر نیگات کنن.حالا همه ی اون حرف ها رو جمع کردم تا بی مقدمه بگم...اینجوری شاید از بار بی ربطیشون کم بشه...(ترتیب و اولویت ندارد)

 

ســـایه: امروز یه تصمیم مهم گرفتم...امسال تو تقریبا تو وضعیت پارسال من هستی...تو همیشه تو زندگیم اولین بودی...این بار اولین باش...اولین اون 14 نفر...می دونی؟..هر وقت دلم تنگ می شه ، مانیتور کوچیک دوربینمو باز میکنم و همه جا پر می شه از تصویر و صدا و حضورت...پر از گرما...مثل همون روزی که دیدمت...مغرور می شم واسه اینکه زنده کنارم هستی...از اینکه می تونم باور کنم دیدنت از نزدیک یه رویا نبود...

غزال: خیلی از حرف هامو گذاشتم واسه روز دیدنت...واسه روزی که بی دغدغه کنارت باشم و خیلی از نگفته هامو بگم و بپرسم...داریم به 2 سال نزدیک می شیم...روزای اولو یادته؟

شهرام:هیچ فکر نمی کردم بعد از 3.4 ساال که از دیدنت می گذشت ...یه شبه دوباره ظاهر بشی و ببینمت...عوض شده بودی ...کاش عکس اون سالها رو داشتم...تضاد عجیب شادی و بی خیالی ظاهریت و دنیای بزرگ و عمیق درونت گیجم کرد...اون روز وقتی رفتی آرزو کردم کاش می توستم وردی بخونم که تو یه لحظه همه ی غصه هات دود بشن و برن هوا...تا شادی واقعی دلت ظاهرت رو هم شاد کنه...کاش می تونستم کمکت کنم...امیدی بدم...اما نتونستم...راستی تو آروم شدی؟.

آرش: وقتی اون دو تا پست رو خوندم ؛ مدام با خودم میگتفم چطور اینقدر تو شناختنت اشتباه کردم؟...شاید باز قضاوت عجولانه ی من بود...اما هر چی بود تموم شد...جدای از کل کل ها و بحث های همیشگی مون تو یه دوست خوبی...رک ...صریح...خوشحالم که هستی

احمـــدرضا: برای شناختن یه دوست جدید لازم نیست وقت زیادی رو باهاش بگذرونی...یه اتفاق و عکس العملش می تونه خیلی بهتر اونو بهت نشون بده...منتظر سوال های تموم نشدنی من باش...برای آزمونی که پیش رو داری آرزوی موفقیت می کنم...

یاشـــار: دارم فکر میکنم چه بلایی سرت اومده که  مثل اون روزا نیستی...؟نگو نه که می دونی درست می گم...دور شدی و محو..چرا؟..

لیـــلی:خاطره ی اون روز گرم و صمیمی هنوز باهامه...و اون عکس های دو نفره و سه نفره...هتل فردوسی...طبقه دوم...یعنی می شه دوباره؟.

نیــــما:رها کن اون چیزی رو که بهش نرسیدی و شاید اگه در موقعیت پارسال بودی بهش می رسیدی...سخته...دردناکه که ببینی اگه یه سال جلوتر بودی الان ...چقدر می خوای مقایسه کنی و رتبه و تراز و درصد رو تخمین بزنی؟...

نیـــلوفر: یا موبال من خرابه و در دسترس نیست یا تو...کجایی؟...حرفهایی که یه سفر ناتمومشون گذاشت کجا رفتند؟...کجایی نیلوفر..می یای و بی خبر میری؟..

راحیـــلا:من هنوز اجازه ی صحبت و اظهار نظر ندارم؟..

ریــــرا:تلفظ اسمت عجیب لطیفه...تو برام یاد آور بارونی...اینجا خیلی وقته بارون نیومده..ریرا برایم دعای باران بخوان...

آرمــان :روز اولی که وبت رو دیدم فکر کردم شما دو تا برادر دو قلو هستید...چرا؟...

موفـــو:کوتاه...بی پرده...صریح...سریع...راه جدید که انتخاب  کردی...(نوشته هات رو می گم)

 

نوشین

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1385/07/18 ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط نوشین |


**هیس!...

فقط  سکوت کن...بذار همه چیز بگذره...

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/05 ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط نوشین |


Image hosting by TinyPic

قرار بود اولین برگ پائیزی که از درخت جدا شد و در آغوش باد جای گرفت تو بیایی

می دانم این پائیز هم نمی آیی

می دانم....

پائیز بر تو مبارک !

تنها همین مهربانم

تنها همین....

پ.ن عادت نکردم به نبودنت....تنها باور کردم که دیگه تو کنارم نیستی...واسه همیشه...

نوشین

لينك مطلب نوشته شده در یکشنبه 1385/07/02 ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email