بعضی وقت ها حرف هایی بی مقدمه تو ذهنت میاد که وسط هیچ جمله و صحبتی هم جا نمی شن...گفتن حرف های بی مقدمه ت به مخاطبش مثل حرف بی ربطی هست که وسط یه جمع بگی و بقیه برو بر نیگات کنن.حالا همه ی اون حرف ها رو جمع کردم تا بی مقدمه بگم...اینجوری شاید از بار بی ربطیشون کم بشه...(ترتیب و اولویت ندارد)
ســـایه: امروز یه تصمیم مهم گرفتم...امسال تو تقریبا تو وضعیت پارسال من هستی...تو همیشه تو زندگیم اولین بودی...این بار اولین باش...اولین اون 14 نفر...می دونی؟..هر وقت دلم تنگ می شه ، مانیتور کوچیک دوربینمو باز میکنم و همه جا پر می شه از تصویر و صدا و حضورت...پر از گرما...مثل همون روزی که دیدمت...مغرور می شم واسه اینکه زنده کنارم هستی...از اینکه می تونم باور کنم دیدنت از نزدیک یه رویا نبود...
غزال: خیلی از حرف هامو گذاشتم واسه روز دیدنت...واسه روزی که بی دغدغه کنارت باشم و خیلی از نگفته هامو بگم و بپرسم...داریم به 2 سال نزدیک می شیم...روزای اولو یادته؟
شهرام:هیچ فکر نمی کردم بعد از 3.4 ساال که از دیدنت می گذشت ...یه شبه دوباره ظاهر بشی و ببینمت...عوض شده بودی ...کاش عکس اون سالها رو داشتم...تضاد عجیب شادی و بی خیالی ظاهریت و دنیای بزرگ و عمیق درونت گیجم کرد...اون روز وقتی رفتی آرزو کردم کاش می توستم وردی بخونم که تو یه لحظه همه ی غصه هات دود بشن و برن هوا...تا شادی واقعی دلت ظاهرت رو هم شاد کنه...کاش می تونستم کمکت کنم...امیدی بدم...اما نتونستم...راستی تو آروم شدی؟.
آرش: وقتی اون دو تا پست رو خوندم ؛ مدام با خودم میگتفم چطور اینقدر تو شناختنت اشتباه کردم؟...شاید باز قضاوت عجولانه ی من بود...اما هر چی بود تموم شد...جدای از کل کل ها و بحث های همیشگی مون تو یه دوست خوبی...رک ...صریح...خوشحالم که هستی
احمـــدرضا: برای شناختن یه دوست جدید لازم نیست وقت زیادی رو باهاش بگذرونی...یه اتفاق و عکس العملش می تونه خیلی بهتر اونو بهت نشون بده...منتظر سوال های تموم نشدنی من باش...برای آزمونی که پیش رو داری آرزوی موفقیت می کنم...
یاشـــار: دارم فکر میکنم چه بلایی سرت اومده که مثل اون روزا نیستی...؟نگو نه که می دونی درست می گم...دور شدی و محو..چرا؟..
لیـــلی:خاطره ی اون روز گرم و صمیمی هنوز باهامه...و اون عکس های دو نفره و سه نفره...هتل فردوسی...طبقه دوم...یعنی می شه دوباره؟.
نیــــما:رها کن اون چیزی رو که بهش نرسیدی و شاید اگه در موقعیت پارسال بودی بهش می رسیدی...سخته...دردناکه که ببینی اگه یه سال جلوتر بودی الان ...چقدر می خوای مقایسه کنی و رتبه و تراز و درصد رو تخمین بزنی؟...
نیـــلوفر: یا موبال من خرابه و در دسترس نیست یا تو...کجایی؟...حرفهایی که یه سفر ناتمومشون گذاشت کجا رفتند؟...کجایی نیلوفر..می یای و بی خبر میری؟..
راحیـــلا:من هنوز اجازه ی صحبت و اظهار نظر ندارم؟..
ریــــرا:تلفظ اسمت عجیب لطیفه...تو برام یاد آور بارونی...اینجا خیلی وقته بارون نیومده..ریرا برایم دعای باران بخوان...
آرمــان :روز اولی که وبت رو دیدم فکر کردم شما دو تا برادر دو قلو هستید...چرا؟...
موفـــو:کوتاه...بی پرده...صریح...سریع...راه جدید که انتخاب کردی...(نوشته هات رو می گم)

نوشین