
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد سرگردان
کجاست خانه ی باد؟
کجاست خانه ی باد؟
تمام آنچه که از من باقیست...
|

درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد سرگردان
کجاست خانه ی باد؟
کجاست خانه ی باد؟
*فکر های مغشوشم دوباره در جای خود مستقر شده اندو ذهن آشفته ام از نو منطق ساده ی رابطه های روزانه را کشف کرده است.ترس های مجهول دست از سرم برداشته اند و تنم از اعتما دی شیرین لبریز است.می دانم که این سرخوشی دلپذیر ، اتفاقی موقتی است.مگر می شود یک عمر راست راست راه و رفت و معلق نشد؟مگر می شود به زندگی کلک زد و قسر در رفت؟ فعلا سبکبار و هشیارم و به این"فعلا" ؛ این زمان نا معین محدود ؛ دو دستی چسبیده ام.فهمیده ام که می توان اردنگ خورد و ته چاه افتاد و به دست، ریسمانی ، امیدکی آویزان شد و بیرون آمد...
**با توجه به تمام علایق گذشته...با علم به اینکه اینجا قبول نمی شدم...و یه هچ چیز دیگه جز دام تو اینهمه سال فکر نکرده بودم زدم مهندسی کشاورزی-علوم دامی(فردوسی روزانه)هیچ چاره ای نبود...محدودیت شهر و رشته و فکری که نمی تونست به هیچ چیز جز اون رشته توجه کنه...حتی نمی دونم دوستش دارم یا نه...نمی دونم چیه...فقط می دونم یه چیزایی داره که وقتی روزی حسرت دامپزشکی تو دلم نشست یه جورایی ارضام کنه...و افسوس نخورم...نه تبریک می خوام نه تسلیت...شاید اگه به فکر شکستن دلشون نبودم الان دام یه شهر دیگه قبول بودم...(می تونم خودمو با هر شرایطی وفق بدم..نگران نباش)
***مامان و بابا و ندا همین الان رفتند اهواز واسه ثبت نام ندا...4 سال پیش مامان نرفت اراک...ندا بود و بابا...امسال هنوز از مسافرت نیومده قرار شد هم بریم اهواز واسه کارای نداو هم یه گشتی بزنیم...اما خب..هکولی پکول کلاس زبان داره و نمی شه بیتشر از این غیبت بخوره...اینه که من و اون موندیم
...
قرار نبود صبح بلند شم...2 خوابیدم و 4.30 دیدم دارن میرن...خداحافظی همیشه واسم تلخ و سخت و گریه ناک بوده(خداحافظی که واسه سفر باشه ..کوتاه یا بلند)...مخصوصا اون لحظه ی مزخزف که طرف میگه:مواظب خودتون باشین...دیگه سفارش نمی کنم و می خواد واسه خداحافظی روتو ببوسه..اینجاست که دیگه جلوی سیل ا شکمو نمی تونم بگیرم
...3 سال پیش وقتی مامانو بابا می رفتن مکه این و ضع پیش اومد...اون موقع ما 3 تا خواهر کلی قول قرار گذاشتیم که کسی تو فرودگاه گریه نکنه...اما بابا
همه شجاعت منو خراب کرد...امروزم که داشتم با ظرف آب و قرآن از پله ها می رفتم پایین کلی با خودم شرط و بیعت کردم که نزنم زیر گریه
...اما وقتی بابا داشت آخرین توصیه ها شو میکرد سرم پایین بود و با چشمای پر اشک داشتم آسفالت کوچه رو سوراخ می کردم
...تا مامان بیاد پایین تو پارکینگ با خودم کلی جنگیدم تا جلو اشکمو بگیرم و دقیقا تا لحظه ای که مامان از در رفت موفق شدم ...اما وقتی داشتند می رفتندو برام بوق زدند به جای یه کله واسه خداحافظی یه دست از در اومد بیرون که تند تند تکون داده می شد...آب رو که ریختم در روبستم و های های گریه کردم..بعد به خودم گفتم پاشو پاشو بچه ی لوس
...همینه که نمی تونی بری یه شهر دیگه...
****این چند روزه هم واسه من فرصت خوبیه تا یه کم آشپزی یاد بگیرم...(چیه؟..خوب هنوز بلند نیستم آشپزی کنم!
) و اینکه مسئولیت قبول کنم و ببینم می تونم از عهده اش بر بیام یا نه...هم واسه هکولی پکول که موش آزمایشگاهی من بشه
و غذاها رو روش امتحان کنم...(خیلی هم دلش بخواد)
انگار قوم مغول به خونه حمله کرده...با خیال راحت ریختند و رفتند...همیشه وقتی می رفتیم مسافرت مامان تا آخر شب می شست و می سابید..مخصوصا آشپز خونه رو از کف تا سقف...الان دیگه همه خیالشون راحت بود که من و هکولی هستیم...
من واسه امروز کلی کار دارم
...هنوزم نخوابیدم...بعد میام میگم این چند روز چه طوری گذشت...
*:دو دنیا_گلی ترقی
نوشین
۱.هر وقت از زندگيت خسته شدي، هر وقت تمام زواياي زندگيت تکراري و خسته کننده بود و به یک شـــوک الکتریکی قــوی واسه ادامه ي زندگي احتياج داشتي ، ســــفر کن
۲.اگه قرار بود چند راه واسه مسافرت انتخاب کني...راه زميني يعني مسافرت با ماشين رو انتخاب کن...تو راه تمام خستگي ها و دلزدگي ها تو بسپار به دست جاده...سکوت کن و تفکر...بگذار و بگذر...سبک مي شي...باور کن
۳.خودتو واسه همه چيز آماده کن..سختي ...خوشي...
۴.بهترين همسفر رو انتخاب کن...کسي که باهاش رودربايستي نداري..خوش سفره و عقيده هاتون در همه موارد به هم نزديکه
۵.در سفر بايد شناخت:تو سفر مي توني از يک بعد ديگه آدماي اطرافتو بشناسی
..
۵"انتظار نداشته باش بابات با ماشين (... ميلوني )که تازه گرفته غير از تو جاده (که 160 مي رفت و 20000 تومن ناقابل جريمه شد)تو شهر هم تند بره...اگه اين توقع رو داشته باشي هيچ تعجب نمیکني که تو تهران تو عروس کشون گم بشين
و از ساعت 10:30 تا 12 تو خيابوناش سرگردون بشي
سعي کن هيچ وقت تو تهران گم نشي..اونم نصفه شب...راه خطا رفتن برگشت نداره...بخواي برگردي بايد نصف شهر رو يه دور قمري بزني...از 15 نفر هم که آدرس بپرسي...نصفشون نمي دونن....نصفشون هم با دست به چپ يا راست اشاره مي کنن و بعد مي گن...مستقيم
(اين چيزي بود که به عينه ديدم...غرغر نکين سرم
)
۶.با تمام امکانات و قشنگي ها و چيزهاي خوبي که تهران داره اما من يکي که اهل تو ترافيک موندن و 1 ساعت تومسير بودن نيستم...اون شبي که تو تهران گم شديم و هيچ کس به دادمون نرسيد دلم واسه اينجا کلي تنگ شد
.
۷.قرار بود يک روز کامل از صبح تا شب برم دوستاي تهرانيمو
ببينم...اما تو اون 2 روزي که اونجا بودم پامو از خونه بيرون نذاشتم..روز اول که عروسي روز بعدش پا تختي...شب تا صبح بيدار بودن ساعت 9 بيدار شدن و بعد آماده شدن واسه عروسي...وقتي مگه واسم گذاشت؟...نتيجه اينکه ســــایه
دلگير شد..و خيلي هاي ديگه رو هم ندیدم![]()
شمال
۸.مشهور ترين و شلوغ ترين رستوران الزاما بهرين غذا رو نداره
...يک رستوران تو يه شهر کوچيک بي هيچ ادعايي بهترين غذايي رو که تا حالا خوردي جلوت مي ذاره
هر شهري ميري غذاي همون جا رو بخور...انواع و اقسام کباب رو که همه جا دارند...(اگه ماهی دوست داری.قزل آلا و اوزون برون رو از دست نده..)
۹.بهت توصیه می کنم به هیچ وجه واسه طرح سالم سازی شنا به ساحل توسکا سر رامسر نری...اگه لج کردی و رفتی خودتو برای یه سنگ نوردی احمقانه تو تمام کف دریا حاضر کن
...من نمی دونم چرا دریایی رو که تمامش از سنگ های گرد و شیب خزه (جلبک!) دار پوشیده شده ، جمع نمی کنن...به همه ی اینها یک اسکله ی آهنی زیر آب رو هم اضافه کن که خوب پاهاتو نوازش می کنه...تو ده دقیقه رفت و برگشت با کلی فحش زیر لب به خودمون هیچ چیز عایدمون نشد جز زخم و خراش و درد کف پا
۱۰.وقتی میری شنا یا آرایش نکن یا اگه می کنی دیگه تو آب بهش فکر نکن...آخرش اینه که وقتی بر میگردی زیر
چشمات از ریمل و خط چشم سیاه شده...
۱۱.هیچ زیور آلاتی به سر و دستت نباشه...(توضیح:گردنبند دختر خالمو تو آب دزدیدند..کم مونده بود گردن بچه رو بشکونند)![]()
۱۲.وقتی تو و خانومای دیگه دارید تو مثلا قسمت خودتون شنا می کنید و با خیال راحت تن به آب سپردید، به هیچ وجه از حضور قایق برادران(!)حراست نگران و وحشت زده نشید...این یکی دیگه نوبره
...قایق برادران حراست با چندین سرنشین کاملا به محوطه خواهران(!) وارد شدند...تو بگو وقتی من با چشمام میبینم که کی ریش داره کی سبیل اونا ما رو نمی بینن؟...واسه من مهم نبود...حرصم از این درمیاد که چرا اونا ما رو ببیند؟ و بقیه که ما میخوایم
ما رو نبینند؟
وقتی عده ای برای اعتراض رفتند خواهران حراستی فرمودند یه نظر حلاله..!!(خب اگه حلاله واسه همه حلاله...من دوست نداشتم یه برادر حراستی با چشمای دریده ش به من زل بزنه.
..اونم به بهانه ی حفظ حریمم...حفظ حریم بخوره تو سرشون...)
۱۳.وقتی به دلیل حظور یک نفر تو آخرین سفرت به شمال از یه شهر کلی خاطره داری...برای سفر بعدیت بی حظور اون
و افسردگی حاد (به دلیل مرور خاطرات )خودتو آماده کن...
۱۴.اگه قبول کردی که واسه ریلکسیشن زیر شن و ماسه ها دفنت کنن ، آمادگی اینو داشته باش که تا چند روز بعد مدام ازت شن و ماسه بباره...
۱۵.هوای بابلسر افتضاح بود...از زندگی سیرم کرد...
۱۶.وقتی تو رامسر تو یه ویلای شیک و عالی پاتو میندازی رو پات و از همه چیز کیف میکنی خودتو آماده کن که بری بابلسر و به خاطر پیدا نکردن جا واسه یه شب جایی بری که یک دهم امکانات محل قبلی رونداره...
۱۷.حالم از هر چی غذای رستورانی به هم می خوره
...دلم خورشت فسنجون مامان رو می خواد...
۱۸. ۲۵کیلومتر دیگه مونده بود برسیم خونه...مثل همه ی سفر های دیگه همه مشتاق و بیتاب برگشتن بودن...مامان از چناران کلید های خونه رو گرفته بود دستش...به محض وارد شدن به مشهد کولر ماشین بعد 8 روز خاموش شد...شییشه ها پایین کشیده شد و من هوای شهرمو با ولع نفس کشیدم..دلم واسه همه چیز تنگ شده بود...همیشه این حالت بهم دست می ده...وقتی از اینجا دورم...حتی دلم برای شلوغی ها وچاله چوله های خیابونا هم تنگ می شه
۱۹.سفر زیاد رفتم...همه ی شهرهای بزرگ ایران رو دیدم...(جز اهواز)از شمال بگیر تا جنوب از غرب تا شرق....اینایی که نوشتم فقط تجربه های این سفر آخری بود...که سعی کردم خوب همه چیز رو ببینم و تجربه کنم...آخر هر سفر تازه قدر خونه رو می دونی...قدر شهرت..مردمش...چیزایی که یک عمر بهش عادت کردی و ترکش برات سخته...البته شاید واسه زندگی بتونم رو یه شهر دیگه فکر کنم..اما فعلا هیچ جا نمیتونم زندگی کنم جز اینجا...
۲۰.سفر عالی بود...جای همه خالی...حس می کنم بهترم...