تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

لحظه ی دیدار نزدیک است..

باز من دیوانه ام ..مستم...

با می لرزد دلم...دستم...

بالاخره دیدمـــــش...یک سال...یک سالی که خیلی طول کشید...دیدمش...لحظه های فوق العاده ای بود...تا مدت ها خمار این لحظه ها می مونم...

**امشب خیلی خوشحالم...تمام دنیا مال منه...تو سهمی از دنیای بزرگ منو نمی خوای؟

پ.ن توضیحات دیدن یک دوست خیلی عزیز وبلاگی باشه واسه بعد...

love u honey

اینجا رو ببینید

نوشین

 

لينك مطلب نوشته شده در یکشنبه 1385/05/22 ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط نوشین |


حتما تا حالا خودتو شناختی...به زوایای وجودی خوب و بد شخصیتت هم آگاهی داری...

نمی دونم چی شده...اما بعد از چند سال دارم به منفورترین وجه شخصیتیم نزدیک می شم..قسمتی از وجودم که چند سالی بود ازش خبری نبود...

دارم دوباره آدم بدی می شم...

**اینو جدی گفتم...! مواظب خودت باش...

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1385/05/20 ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟

Nackt Schweiz

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/05/14 ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط نوشین |


اولین کامنت تو:
شنبه 8 مرداد1384 ساعت: 21:8
سلام میشا جون
یه چی بگم برو رو هوا
وقتی بلاگم رو آپ کردم اومدم برم ببینم کیا آپن و یه خورده اظهار فضل کنیم و اولین اسمی که واسم جالب بود اسم بلاگ تو بود(عروسک بی سایه) مهم این سایه آخرش بود(چشمک)..بازش کردم..دیدم عجب اینکه قالب بلاگش مثه بلاگه خودمه..کلی حالی به حولی شدم..دیدم محتواشم مثه نوشته های خودمه..خاطره و شعر..آقا یک حالی بردم..داشتم به وبلاگ خودم ور می رفتم که درست ترش کنم که دیدم یکی نظر دادم ..وقتی باز کردم دیدم عجب این همونه که:)
انقدر هم ضایع بازی درنیار..
به قول استاد ضایعگی مال آدمه
(چشمک)
اولین کامنت من درست همون روز
شنبه 8 مرداد1384 ساعت: 20:40
کاش ببخشی.همه ی آن نکرده هایی را که حال به خاطرشان خود را تا ابد اسیر سایه های سیاه کرده ای.ببخش!.ببخش و رها شو.حتی غرور پرپر نکرده ات را که می بینم پرپر کرده ای.با نبخشودنی ها زندگی نکن.اگر به فکر قصه هایی که همیشه قصه را با غصه می نویسند .اما دیگر در اسارت نابخشودنی ها گرفتار نمان.....
میشا
و حالا...درست یــــک سال از اون روز میگذره...چه زود..و من و تو چه سریع بیشتر از ۳۶۵ روز همو شناختیم و به هم نزدیک شدیم..
نوشین
 
لينك مطلب نوشته شده در دوشنبه 1385/05/09 ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

*حقیـــقت همیشه لابه لای خاطرات گم می شود.حقیقت می تواند جوری گم شود که انگار اصلا نبوده است...نه در روی زمین و نه در هیچ جای دیگر...
**حقیقت به همین سادگی ، به همین زیبایی و به همین نزدیکی است.دریغا که زمین دل مشغول این همه بازی است :عوام در سودای خود، عالم در سودای خود.موکل زمان و رنگ ها نیز سخت در کار خود.مبــــادا دیرمان شده باشد!تو بازشان گوی که کجا گرفتارند.وادارشان کن که فقط برای معـــرفت، برای دانســـتن ، برای دیدن ورای رنگ ها دعا کنند و نه هیچ چیز دیگر.زیرا که هر گز برابر نبودند، نیستند و نخواهند بود آنان که می دانند با آنان که نمی دانند

*:دل فـــولاد_منیرو روانی پور
**:کیـــمیا خاتون.داستانی از شبستان مولانا_سعیده قدس

پ.ن:تا حالا حقیقتو لمس کردی؟!

نوشین

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/05 ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email