تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

می تونم یه چیزی بهت بگم؟.
می شه دیگه هیچ توقعی ازمن نداشته باشی؟...هیچ انتظار...و هیچ ارزویی که فکرکنی من می تونم برآورده اش کنم...دیگه ازم هیچی نخواه...
من نمی تونم...نمی تونم توقع تو و خیلی های دیگه رو انجام بدم...اصلا من بی مسئولیتم...نمی خوام کسی فکر کنه من می تونم خیلی کارا انجام بدم...اصلا من هیچی نیستم...در آینده هم هیچی نمی شم...
خسته شدم.. خسته شدم بسکه نگاه های آرزومند رو پشت سرم دیدم...خسته شدم بسکه شنیدم:من ازت بیشتر توقع داشتم...باورکن خودمو گم کردم...خنده دار نیست؟...20 سال دارم زندگی میکنم و هنوز خودمو نشناختم...گم شدم تو توقع ها ی دیگران از خودم...هنوز نمی دونم واقعا چه توانایی های دارم...نمی دونم واقعا من قراره چه کار کنم؟...
هیچ امیدی تو هیچ زمینه ای به من نداشته باش...
ببین
تو دستام هیچی نیست....

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1385/04/30 ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط نوشین |



در آغوش مادر

به ياد دستاي مهربوني که روزي مرهم تمام زخم ها بود و حالا سرد سرده...

به ياد چشماي هميشه نگراني که هيچ وقت آسوده نشد و حالا بي فروغه...

به ياد قلب بزرگي که هميشه عاشق بود و حالا که ديگه هيچ وقت نمي زنه...

به ياد جسم عزيزي به نام مادر که زير خاک سرد خفته ست...

روزش مبارک

**خيلي زشت و تلخه...خيلي...روز مادر...مادرشو ازش گرفتي...آخه چرا؟...حالا چه طوري بزرگ شه؟..چه طوري قد بکشه؟...به کي بگه مامان؟...کي باهاش از همه مهربونتر باشه؟...مادرشو از کي بخواد؟...بهش بگم؟..وقتي بزرگتر شد بهش بگم که مامانشو تو ازش گرفتي؟...شايد هيچ وقت نبخشدت...

پ.ن مامان يکي از کوچولو ترين دوستام امروز رفت...دوستي که فقط ۳ سالش بود...

*"* مامان کاش ميشد بهت بگم واسه اونم همون مامان مهربون و عزيزي بشي که واسه من هستی...
نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1385/04/25 ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط نوشین |


تصمیم میگیری همه ی اون روزا رو فراموش کنی...همه ی آدمای خوب و بدش رو...همه ی صداها و تصویر ها رو...و موفق می شی...یک سال..دو سال...سه سال..میگذره و همه چیزو همه کس فراموش شده

اما یک روز...یکی میاد که درست یه روز تو بطن تک تک ماجراها بوده و شنیده و گفته...خوب بوده یا بد...فراموش شده...(قانون تر و خشک با هم می سوزند رو که قبول داری؟)

اینقدر عادی میاد و میگه و میشنوه که شک میکنی یه روزی تو تاریکی ها رهاش کرده بودی...یه چیزی این وسط مثه یه زنجیر هنوز هست که اون رو واسه همیشه به گذشته و آینده ت پیوند میده....

قدمت رو چشم...گر چه با اومدنت همه ی سالهای فراموش شده رو به یادم آوردی...

خوش اومدی....

لينك مطلب نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21 ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط نوشین |


4-5 روز مانده به روز واقعه
استرس شديدي دارم...به شدت حساس شدم...تا تقي به توقي مي خوره زودتر از هميشه اشکم درمياد...مستعد انفجار....حالت تهوع...روزهاي کش اومده و کسل کننده...هم دلت مي خواد زودتر بگذرن و هم يادت مياد زودتر به روز واقعه نزديک ميشي...
2-3 روز مانده به روز واقعه
گل گاو زبوناي دم کرده ي مامان اول از همه به دادم مي رسه...ناگهان از همه جا انرژي مثبت  به طرفم روونه ميشه...تلفني...با اس ام اس...رو در رو...
نوشين...لیلی...سایه...(که اين پستش به اندازه ي بي اندازه ي بي نهايت بهم انرژي داد)صحبت هاي دلگرم کننده ي مامان...اعتماد به نفس دادن هاي عميق و موثر بابا از اينکه زحمت و تلاشمو ديده و به دختر هنرمندش که  سعي ميکنه مهربون و فداکار باشه هميشه افتخار ميکنه...و آرزوش اينه من به آرزوم برسم..هر چند اگر نرسم واسه اون هميشه همون دختر مي مونم
حتي تلفن فرياد(همون طرف مورد نظر) و سوپرايزش روز قبل از کنکور...به طرز عجيبي بهم آرامش...اعتماد به نفس و دلگرمي ميده....
ديگه اشکم زودي درنمياد و حتي اخبار ساعت 22:30 رو که با رئيس سازمان سنجش و دکتر ضبط صوت !!!هست رو نگاه ميکنم...تو خلسه ام
1روز مانده به روز واقعه
بابا مي گه امروز ديگه تعطيل و من به همه روزهاي 24 ساعته اي فکر مي کنم که شايد اين آخرا 18 ساعتش به درس خوندن مي رفت...و تنها تفريحاتم...ساز و وبلاگ
به اتاق شلوغ و درهممم که دايره وار توش کتاب و جزوه اس...و مرکز دايره جاي من...به کتاباي زيست  و شيمي که اين بار مطمئنم حتي يک خطش هم از زير دستم در نرفته و ايضا کتاب هاي بينش و ادبيات و زبان و شايد عربي...
يه دلشوره ي کوچولو در حال جوششه...جلوش رو ميگيرم و روزهاي طلايي بعد کنکور رو به يادش ميارم..با ريلکسيشن و تلقين مثبت(که عجيب رو من جواب ميده)آرومش ميکنم....آروم ميشه
ساعت 8:30 شب...تو آشپز خونه...با يه ظرف خوراک عدس و يک ليوان که چه عرض کنم خمره ي دوغ با نعناع...
ساعت 9:30 من تو رختخواب...در اتاق بسته ست...همه چيز مرتبه انگار...آخرين راز و نياز هاو خواسته ها و تلقينات مثبت...پسر همسايه کناري همين امشب يادش افتاده که بياد به گلاش آب بده و با موبايلش حرف بزنه...مهم نيست همه ي سر و صداها نيم ساعت بيشتر طول نمي کشه و من به خواب عميقي ميرم...انگار ساعت 10 شب
و....روز واقعه
تا ساعت روي 5 صبح تيک صدا ميکنه ا زخواب بلند شدم..صدا و بوي بارون مياد...به پنجره ي بالاي سرم نگاه ميکنم...انگار تو شمالم..هوا به طرز شگفت آوري ابريه...بارون مياد و بوي خوبش همه جا رو پر کرده...هوا عاليه...
بلند ميشم...اينقدر به بارون نگاه ميکنم تا بند بياد..شايد تو دل منم بارون اومده...همه چيز صاف و شفافه...با بوي نم و هواي ابري...
يه دوش آب سرد همه ي اينا رو کامل ميکنه...بابا بيداره...خوب نگاهم ميکنه تا از ميزان استرسم با خبر بشه...با تمام صورتم بهش مي خندم تا خيالش راحت شه...مامان تو آشپزخونه بساطي راه انداخته...انگار به يه اردوي تفريحي ميرم...دو تا شيريني بزرگ و چند تا خرما که به جاي هسته گردو دارن با يه ليوان چايي...
دو تا ظرف کوچيک پلاستيکي بستني قهوه نسکافه ي دايتي ....تو يکيش شکلات هاي خرد شده ي مغز دار کاکائويي و تو يکي ديگه ش از همون خرماها که به نظر مامان معجزه مي کنه...دو تا بطري کوچيک...تو يکيش شربت بيدمشک و گلاب و تو يکي ديگه ش آب يخ زده...نصف جعبه دستمال کاغذي و چند تا مداد سياه نرم و دو تا پاک کن و تراش ...چيزايي هستند که بايد با خودم ببرم
راحت ترين مانتوي روشني رو که داشتم پوشيدم...يک مانتوي متمايل به سفيد همراه با راحت ترين کفشاي دنيا:يک جفت صندل...
آماده شدم که برم...ساعت 6:35 ...وقتي تو آينه خودمو نگاه ميکنم تعجب ميکنم...چند وقت بود با دقت خودمو نگاه نکرده بودم...راحت و آسوده خاطرم و دلم ميخواد همه چيز روند طبيعي داشته باشه..حتي وقتي ميرم کنکور بدم...يک خط چشم نازک موازي رديف مژه ها و يک دور ريمل و يک رژلب ملايم همه چيز رو تکميل ميکنه...

تو ماشين لم دادم به صندلي و چشمامو بستم...خيابوناي سرسبز و نمدار و هواي ابري و نم بارون و صداي ابي...
حوزه شلوغه...مثل همه جا...بابا ماشين رو تا حد ممکن نزديک به حوزه پارک ميکنه:دانشکده ي الهيات
دست محکم و قوي و بزرگ بابا تو دستمه و بهم احساس امنيت  ميده...حالا وقتشه...برو...نگران نباش...
يک لحظه احساس ميکنم مي خوان منو ببرن سلاخي...انبوه جمعيت مادر ها و پدرهاي نگران و منتظر که بيشتر از بچه ها استرس دارن کمي مضطربم ميکنه...
بعد از کلي گشتن جام پيدا ميشه...کنار در شيشه اي بزرگ دانشکده که تا پايان آزمون بسته ست...چشم انداز بيرون  فوق العاده قشنگه...هر کي تو حال خودشه..اکثرا زير لب چيزي رو زمزمه ميکنن...دستمو ميبرم رو لباسم...تو بگو خرافاتيم اما من دعايي رو که خيلي بهش اعتقاد دارم با سنجاق قفلي به لباسم وصل کردم
آزمون شروع ميشه...ساعت 7:30 ....
هر چند وقت که خسته ميشم به فضاي سبز سبز بيرون نگاه ميکنم...رسيدم به بينش و دارم با سوال هايي که نحوه ي نگارششون مثل کتاباي احکام صد سال پيشه سر و کله ميزنم که بارون مياد...شرشر و سيل آسا...دلم مي خواست تموم دنيا متوقف مي شد و من بارونو نگاه ميکردم...تو يه لحظه به طرز احمقانه ي هر ترانه ي که راجع به بارون شنيدم به ذهنم هجوم مياره...من و ترانه ي بارون سياوش قميشي و تست بينش...وقت عمومي تمام...
زمين و اختصاصي...رياضي ها رو اون جور که فکر مي کردم و مي کرديم نبود...و زيست..خوب بود...راضي بودم...امسال واسه سوالاي ژنتيکش از شکل استفاده کرده که بود که کمي گيجم کرد...فيزيک و شيمي ...زمان رو دور تندش بود...تا سر بلند ميکردم نيم ساعت ميگذشت....کنکور امسال به نظر سخت نبود اما فوق العاده وقت گير بود...
وقت تمام...واطلبان گرامي پاسخنامه ها رو با دست راست  بالا بگيرن تا مراقب ها جمع کنند...نظم جلسه را حفظ کنيد...
پاهام سسته...خستگي يک سال هنوز رو شونه هامه...بالاخره کابوس تموم ميشه...باورم نمي شه...هواي ابري و آفتابي رو نفس ميکشم . از انبوه جمعيت دنبال بابا ميگردم...چند قدم دور تر پيداش ميکنم...مثل هميشه وايستاده با يه لبخند...دستشو ميگيرم و ميگم خوب بود...هيجان دارم...نمي دونم چرا...و ...تموم شد...روز واقعه تموم شد... 
****************************************
پ.ن
طبق برنامه..روز بعد کنکور ميرم دنبال خريدن کتابايي که حسرت خوندنشون به دلم مونده بود...کرم کتاب درونم در حال مرگ بود...متاسفانه يا خوشبختانه تنها منبع معرفي کتاب چلچراغ بود...با يه ليست بلند بالا و پول راهي ميشم...ميدون تقي آباد و چهارراه دکترا...دو سه تا کتابفروشي اول:کتاباي ف.ر با جلد هاي اشک و چشم و يه دختر و يه پسر...هيچ وقت واسه اينجور کتابا پول ندادم و نمي دم..بالاخره يه کتاب فروشي خوب پيدا ميشه...ا زسر و  کول قفسه ها بالا و پايين ميرم و عجيبه که هر چي ميخوام هست...رو زمين ميشينم...قد بلندي ميکنم..مي پرم ...با توجه به بودجه فکرميکنم بسه..کتابا رو با هن و هن ميذارم و ميگم حساب کنيد...فروشنده ميگه..همشون .؟..ميگم بله...اين سه جلد مدار صفر درجه رو هم ميخوايد؟...9 هزار تومنه ها!...به ريملي فکر ميکنم که ده هزار تومن خريدمش...به نظرت سه جلد کتاب قطور احمد محمود اندازه ي يک ريمل نمي ارزه؟...بدون ترديد ميگم با اون سه جلد... مي شه 25هزار تومن ...به نظرم پول زيادي نمياد...
حداقل واسه خريدن کتاب...فعلا تفريح مورد علاقه اينه :دراز کشيدن رو تخت و لواشک خوردن و کتاب خوندن
********************
پ.ن2:برات از اون حباب گفته بودم...فکر ميکردم بترکه...فکر ميکردم ديگه روزاي خفقان تموم بشه...اما نشد...حباب هنوز هست...يه چيزي اين وسط اشکال داره...يه چيزي که نمي دونم چيه...هنوز هست و بزرگ ميشه...
و يه کسي داره زير فشارش خفه مي شه...پيدا کردن يه سوزن اينقدر سخته يعني؟!...
********************
پ.ن 3
گفتم برزيل ببازه ديگه فوتبال نگاه نمي کنم...ديگه هم برام مهم نيست کي قهرمان ميشه کي نمي شه...فقط اميدوارم اگر فرانسه (امشب معلوم شد)تو بازي فينال به ايتاليا خورد ايتاليا ببره تا حسابي دلم خنک شه...
در ضمن صعود ايتاليا به فينال رو به مامان و ايتاليايي هاي همدان...کرمانشاه...و تهران تبريک ميگم

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/15 ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط نوشین |


کجاست اون دست نورانی و معجز ؟

بگو بیاد و دستمو  بگیره

لينك مطلب نوشته شده در دوشنبه 1385/04/05 ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط نوشین |


رقیب بود یا رفیق

دوست بود یا دشمن

بد بود یا خوب...

رفتم دیدمش...با پاهای خودم رفتم... دیدمش...نگاش کردم...خوب به چشماش نگاه کردم...خوش حال بود...ناراحت نبودم...دوباره فقط نگاش کردم..مثل یه آدم ابله...سرمو کج کردم و نگاش کردم...

رقیب بود یا رفیق...فقط نگاش کردم رفتم...چیزی واسه گفتن نداشتم...پس نگفتم...

می دونی...باید می دیدمش...

باید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

***تا سیـــــــــــــــــــمرغ شدن راهی نمانده ! 

سفرت بی دغدغه خوب من!

 

تولدت مبارک !!

***شمارش معکوس تا روز واقعه...برام دعا کنید...همین...

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/04/03 ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email