فراموشي از نوع حاد:
1.مهر...آبان ...آذر
اوج کلاسام بود...اولين روزاي دانشگاه...ثبت نام..کلاسا و ساعت هاي مختلفش...اونم واسه يه ترم اولي...و چند تا کلاس خارج از برنامه...از صبح تا شب بيرون بودن و اين ور و اون ور رفتن...خب...طبيعيه که وقتي مامان بهت ميگه درجه ي ابگرمگن رو زياد کن تو ميري پلوپز رو روشن مي کني...يا وقتي سفره رو از رو ميز جمع ميکني...ميذاريش تو يخچال...يا مدام در حال گم کردن ساعتتي...گيج ميزني خلاصه...
2.اسفند...فروردين...اردي بهشت
اينجا ديگه نه کلاس کمانچه ست....نه دانشگاه...نه کلاس خارج از برنامه...هر چي هست درساي کنکوره...اينجا ديگه فکر نمي کنم طبيعي باشه...وقتي که تو تاکسي نشستي و داري مي ري کلاس...دقيقا به محض اينکه تو تاکسي ميشيني فراموش مي کني داري کجا ميري...انگار مغزت ناگهان قفل ميکنه..فکر مي کني...فکر ميکني..و ماشين هم داره با سرعت ميره...خيابونا يه دفعه برات نا آشنا مي شن...به ناچار پناه مي بري به گوشيت و تلفن به مامان:الو مامان ..مي دوني من دارم کجا ميرم؟..مامان فکر ميکنه داري شوخي ميکني...چي مي گي؟..حالت خوبه/..کجايي؟... --:من خوبم..فقط فراموش کردم دارم کجا ميرم(بايد اينقدر هم يواش صحبت کني که تو تاکسي کسي متوجه نشه)مامان:چي...الو...صدات قطع و وصل ميشه...الو...
از خير مامان ميگذري...ماشين همينجور با سرعت ميره و تو حالت يه آدمي رو داري که تازه به شهر نااشنا امده و همه جا براش دلهره آوره...
عاقبت به فکر قفل شدت مي رسه که يه نگاهي به کيفت بندازي...از تو کتاباي تو کيفت مي فهمي که بله...امروز قراره بري کلاس(...)...از روي جزوه اي هم که تو کيفته و آدرس تايپ و تکثيرش روش نوشته شده....آدرسو پيدا مي کني(واقعا خسته نباشي...!)
حالا به نظرت اين يکي هم طبيعيه؟**از اون روز به بعد مامان مدام در حال کنترل منه...ماشين هم بهم نمي ده ..ميگه با اين حواست سر از ناکجا آباد در مياري...***باور کن اينايي که گفتم هيچ کدوم ربطي به تصادف چند وقت پيش نداره...خرداد
غزال هت زنگ مي زنه ..داري صحبت ميکني..مامان ميگه تلفن رو لازم دارم...مي خواي شماره اون يکي تلفن رو بهش بدي...در ظاهر شماره رو مي دي و مياي تو اون يکي اتاق..ميبيني ندا و عسل خانوم رو زمين ولو شدن و از خنده ريسه مي رن...دقت کن...شماره خونه ي عمه رو دادي به غزال...بهانه ت هم اينه که سه رقم اول هر دوشون يکيه...بعد هم که با عجله ميري تلفن رو مي زني به برق و هي داد مي زني...اين تلفن چرا کار نمي کنه...(شانس آوردي که پريز تلفن ضد برقه)
پ.ن1:با اين تفاصيل تو فکر ميکني اميدي به خوب شدنم هست؟...
دندون شماره 8
چند وقته که هر روز دارم خبراي بد ميشنوم...حال و هوا خوب نيست...همه چيز يه جور افسردگي و کسلي داره...حال هيچ کس خوب نيست...نمي دونم مال چيه...
استرس هم هميشه باعث ميشه بيماري هاي عجيبو غريب اونم از بدترين نوعش بياد سراغم...ايندفعه هم استرس و غصه(ميگم بعدا)نامردي نکرد و زد به بدترين جا...
دندون عقلم که (طرف راست...پايين...)شروع کرد به نيش زدن...تمام بافت هاي اطراف خودشو پاره کرده بود..نگاه مي کردي فکر ميکردي خمپاره خورده...و چون فکم کوچيکه ...تمام قسمت انتهايي لثه رو ملتهب و درد ناک کرده بود...از اون ور زده بود به گوشم...واز اين ور زده بود به لوزه م...گوش درد و ورم و درد لوزه و درد دندون کج دراومده...
به خاطر همين به طور کلي يه طرف صورتم از درد ورم کرده بود و عملا از کار افتتاده بود...به سختي حرف مي زدم..حتي نمي تونستم دهانمو بيشتر از نيم سانت باز کنم...بماند که چقدر اين دو روز تعطيلي)يکشنبه و دو شنبه)درد کشيدم...
سه شنبه صبح ..دکتر واسه ساعت 3 ظهر وقت دندون کشيدن داد....
تا حالا دندون عقل کشيده بودم...اما اين يکي از زندگي سيرم کرد...10دقيقه بعد من بودم و يه صورت کاملا بي حس....و 4 ساعت کلاس...
کلاسا رو يه جوري با هر مسکني بود رد کردم...از حال نزارم و لپ ورم کردم همه مي فهميدن که چه خبره...
موقع برگشتن هيچ کس نبود بياد دنبالم..(ماشينم که...)اين بود که خودم مثل هميشه اومدم خونه...بماند که با اين وضع چه جوري تاکسي گرفتم...تو تاکسي اينقدر خسته و داغون بودم که اقاي کناريم چند بار ازم پرسيد حالم خوبه و مطمئنم که نيازي به کمک ندارم؟....
به هر بدبختي بود رسيدم تو کوچه...هوا تاريک بود..منم خسته و درد زده!!سلانه سلانه تو پياده رو مي رفتم...فاصله م با در خونه ها و ديوار ها خيلي کم بود..يه جوري ميرفتم که اگه يه وقتي از حال رفتم يه جايي دستمو بگيره...
7-8 خونه به خونه مونده بود که يهو در باز شد و گرومپ...
دنيا پيش چشمم تيره و تار شد...کيفم از دستم افتاد و چنگ زدم به درخت کنارم...قضيه اين بود که يه گل پسر که ماشاالله هيکلي هم تشريف دارن با عجله از خونه زدن بيرون ..اونم با چه شدت و حدتي...قد اين گل پسر از من بلند تر بود..و وقتي هيکل مبارک رو از خونه پرت مي کنن بيرون شونه ي طرف چپ بدن محکم مي خوره به گونه ي راست من...
گاز استريلي رو که دکتر گذاشته بود تو حفره ي خالي که خون بند بياد ومنم محکم گازش گرفته بودم از جاش يرون اومد...لثه ي در ناک و ورم کرده که تا هنوز تا حدي بي حس بود...شروع کرد به جيغ کشيدن ...خون تمام دهنمو پر کرد...از شدت درد ضعف کرده بودم...گل پسر هم از ترس تند تند حرف مي زد و مي پرسيد حالتون خوبه؟..کاريتون نشد؟...مهلت نمي داد حرف بزنم..هنوز به درخت چنگ زده بودم...و دست ديگم رو قسمت متورم و درد ناک بود...با اشاره ي دستم گفتم که چيزي نيست...اما گل پسر هول کرده بود..بنده خدا مردد بود دستمو بگيره .؟..کمک کنه؟...کيفمو برداشت و گفت من الان ميام...رفت با مامانش اومد..مامان هم که بدتر از پسر...نمي تونستم حرف بزنم...چشمام پر اشک شده بود...يهو ديدم رنگ گل پسر و مامانش پريد...نگو چون لب ها م و زبونم و لپ چپم بي حس بوده..من متوجه نشدم که از کنار لبم خون زده بيرون......مامان گل پسر دستمو گرفت نشوند رو پله ها...مدام مي پرسيد دندونم شکسته...چي شده...آخر به هر زحمتي گفت گفتم نه..خوبم...اين خونا هم مال دندونمه که کشيدم...بعد يه ربع که حالم جا اومد...و کيسه ي يخ تا حدي بهترم کرد...اجازه دادن برم..هر چي مامان گل پسر گفت که باهات بياد...گفتم نه خونه نزديکه...گل پسر هم تا دم اخر داشت معذرت خواهي ميکرد..
خوشبختانه کسي خونه نبود و مامان گونه ي کمي تا قسمتي کبود منو نديد...و همچنين خونريزي هاي دندونم...منم بهش چيزي نگفتم..چون قاط مي زد..مي رفت يه چيزي به گل پسر مي گفت...
پ.ن2:ما عجب همسايه هاي جالبي هستيم...اينهمه با هم تو يه کوچه ايم..اون وقت هنوز همو نمي شناسيم...امروز گل پسر رو ديدم..سوار ماشينش...يه سر و صدايي راه انداخته بود بياو ببين. ...خوشبختانه منو نديد...اگرم ديد عينک آفتابي داشتم ونشناخت...
پ.ن3:نمي دونم چرا بعضي از پسرا (دقت کنيد..گفتم بعضي)اينقدر رفتار و کاراشون خشن و غولانه است....بابا يه کم لطافت...يه کم نرمش در حرکات...حالا زورت زياده يه جاي ديگه به رخ ما بکش...
لطفا گل پسر هايي که هيکلي هستند و زور زيادي هم دارن که احساس مي کنن هر لحظه در حال فورانه...موقه بيرون اومدن از خونه يه کم محتاط تر عمل کنن..شايد يه بنده خدايي اون پشت باشه يه وقت ناقص نشه...
پ.ن 4:راستي يادم رفت بگم..دکترا به دندون عقل مي گن دندون شماره 8
*****************************
نازنين بانوي سايه نشين من:
باور نمي کنم...باورم نمي شه که چندين هفته ست ازت بي خبرم....صداتو نشنيدم...و حتي اميدي به ديدنت ندارم. ..کجايي؟!پشت کدوم سايه پنهان شدي.؟!قرار بود سايه ...سايه باشه...اونقدر که توان ديدن باشد...نازنين بانو...اين سايه نيست..اين سياهيه..تاريکيه.... ا...
صبور باش...قوي و محکم...تيرگي ها را تاب بياور...که تمام اميد برپا ماندنم تويي...
توقع صحبت و خبر هاي طولاني ندارم...کوتاه خبري هم کفايت ميکند...اگر از تو باشد...
من از مصاحبت آفتاب مي آيم..
کجاست سايه؟...

نوشین