تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer
بازم زود قضاوت کردم..این دفعه بدتر از همیشه با سرعت نور بریدم و دوختم...حتی تمام تعادل سازی های گذشته رو ضایع کردم...
مرسی که زنگ زدی...و تو هم از زبون خودت ماجرا رو برام تعریف کردی...و ممنونم که همه ی شهامت منو واسه عذر خواهی دیدی و گفتی همیشه همین طوره...حق با توئه دو طرف دعوا همیشه در بازگویی جریان دعواشون حق به جانب حرف می زنن...و من حتی فکر نکردم که زن تو  و دوست عزیز من بر خلاف همیشه در گفتم یه سری مسایل کوتاهی کرده و ماجرا رو به نفع خودش برام گفته...شاید حق با من هم بود...من نه قاضیم نه وکیل و نه هیچ وقت به درد این کارا می خورم...اما قبول کن که حس علاقه بر قضاوت عادلانه غلبه کرد...
اون طلاق می خواد و تو نمی خوای...اون می گه من از 8 ماه نامزدی و زندگیم هیچی نفهمیدم...تو می
میگی من به سادگی به دستش نیاوردم که از دست بدم...و من فکر میکنم به زندگی گه فقط 8 ماه دووم داشت......
*********
واسه اینکه اعصاب خوردکنی و گریه های احمقانه ی من برای بازی پرتغال دوباره تکرار نشه تصمیم گرفتیم با مامان بریم حرم...به فرض اینکه موقع بازی خلوته...اما زهی خیال باطل..حرم در مقایسه با اونچه که ما فکر می کردیم شلوغ بود...من و مامان صحنه ی جالبی رو ساخته بودیم..مامان چادرشو از جلو محکم گرفته بود ...اونقدر سفت و محکم رو گرفته بود که چادر از پشت کوتاه شده بود و من بر عکس چادرم زمین رو جارو می کرد...
ما همیشه قسمت پایین رو انتخاب می کنیم...اگر رفته باشی پیداش میکنی...فقط کافیه بتونی تو اون شلوغی و هیاهو و گریه و بغض از هر دری که اومدی بری سمت راست...بعد راه پله هایی رو می بینی که ختم میشه به فضایی وسیع و خلوت(اونجا یه ضریح داره که میگن بالای سر حضرته)
این جا جون میده واسه خلوت کردن...با تهویه ای مطبوع  و آرامش عجیبی که بهت میده...(بگم که اینجا زنونه ست...)
مامان  به یکی از ستونای پهن سنگی تکیه داده بود داشت یواش زیر لبی زیارت نامه می خوند و منم سرمو گذاشته بودم رو شونه اش و چشمامو بسته بودم...فقط گوش می کردم...غرق شده بودم تو فضا...دلم گرفته بود...از کی و از چی نمی دونم...صدای هق هق و گریه و خواهش و التماس همه جا بود...قطره های اشک آروم آروم میومد پایین و میریخت رو دست مامان...کاش می شد واسه همیشه اونجا موند ..هیاهو و شلوغی و دعوا و دلخوری زیاد همیشه ناراحتم میکنه
به قسمتی از زیارتنامه که میرسی باید لحظه ای سکوت کنی و چیزایی رو که م یخوای زیر لب تکرار کنی...تو اون لحظه ذهنم کار نمی کرد...نمی دونستم چی میخوام...اسم و خواهش همه یادم اومد غیر ار خودم... با دیدن اون همه مریضی که برای شفا آورده بودن از ته دل خدا رو شکر کردم که من و همه ی کسایی که دوستشون دارم سالمند...
زیارت به موقعی بود..گر چه که فقط یه ذره از دلم باز شد..اما همینم غنیمت بود...
برای همتون دعا کردم...تمام کسایی که منو می شناسن و منم اونا رو...بعضی ها رو که می دونستم دقیقا چه مشکلی دارن برای حل شدنش دعا کردم...و برای بقیه(آرزوی سلامتی و یه دعای کلی واسه بهتر شدن زندگی
********
بالاخره امروز تونستم از کنارت بگذرم...تونستم همونطوری که همیشه می خواستم و نمی تونستم کنارت بذارم...تونستم تو رو بذارم کنار آدمای معمولی زندگیم و اهمیت و فوق العاده بودنی رو که بهت نسبت می دادم خط بزنم...
تا دو سه هفته دیگه دوستیمون می رسه به یک سال...و من فهمیدم تو این یک سال تو همون قدر معمولی و عادی بودی که بقیه بودن...چرا فکر می کردم تو  خیلی مهم و کمیابی؟
من خیلی بیشتر از اونچه که برات مهم بودم برات اهمیت قائل بودم...ولی دیگه حالا مهم نیست...به اینم عادت کردم واز کنارش گذشتم...
*********

یه سوزن نداری بهم بدی تا این حباب بزرگ رو که هر لحظه بیشتر آزارم می ده بترکونم؟

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28 ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط نوشین |


فراموشي از نوع حاد:
1.مهر...آبان ...آذر
اوج کلاسام بود...اولين روزاي دانشگاه...ثبت نام..کلاسا و ساعت هاي مختلفش...اونم واسه يه ترم اولي...و چند تا کلاس خارج از برنامه...از صبح تا شب بيرون بودن و اين ور و اون ور رفتن...خب...طبيعيه که وقتي مامان بهت ميگه درجه ي ابگرمگن رو زياد کن تو ميري پلوپز رو روشن مي کني...يا وقتي سفره رو از رو ميز جمع ميکني...ميذاريش تو يخچال...يا مدام در حال گم کردن ساعتتي...گيج ميزني خلاصه...
2.اسفند...فروردين...اردي بهشت
اينجا ديگه نه کلاس کمانچه ست....نه دانشگاه...نه کلاس خارج از برنامه...هر چي هست درساي کنکوره...اينجا ديگه فکر نمي کنم طبيعي باشه...وقتي که تو تاکسي نشستي و داري مي ري کلاس...دقيقا به محض اينکه تو تاکسي ميشيني فراموش مي کني داري کجا ميري...انگار مغزت ناگهان قفل ميکنه..فکر مي کني...فکر ميکني..و ماشين هم داره با سرعت ميره...خيابونا يه دفعه برات نا آشنا مي شن...به ناچار پناه مي بري به گوشيت و تلفن به مامان:الو مامان ..مي دوني من دارم کجا ميرم؟..مامان فکر ميکنه داري شوخي ميکني...چي مي گي؟..حالت خوبه/..کجايي؟... --:من خوبم..فقط فراموش کردم دارم کجا ميرم(بايد اينقدر هم يواش صحبت کني که تو تاکسي کسي متوجه نشه)مامان:چي...الو...صدات قطع و وصل ميشه...الو...
از خير مامان ميگذري...ماشين همينجور با سرعت ميره و تو حالت يه آدمي رو داري که تازه به شهر نااشنا امده و همه جا براش دلهره آوره...
عاقبت به فکر قفل شدت مي رسه که يه نگاهي به کيفت بندازي...از تو کتاباي تو کيفت مي فهمي که بله...امروز قراره بري کلاس(...)...از روي جزوه اي هم که تو کيفته و آدرس تايپ و تکثيرش روش نوشته شده....آدرسو پيدا مي کني(واقعا خسته نباشي...!)
حالا به نظرت اين يکي هم طبيعيه؟

**از اون روز به بعد مامان مدام در حال کنترل منه...ماشين هم بهم نمي ده ..ميگه با اين حواست سر از ناکجا آباد در مياري...
***باور کن اينايي که گفتم هيچ کدوم ربطي به تصادف چند وقت پيش نداره...
خرداد
غزال هت زنگ مي زنه ..داري صحبت ميکني..مامان ميگه تلفن رو لازم دارم...مي خواي شماره اون يکي تلفن رو بهش بدي...در ظاهر شماره رو مي دي و مياي تو اون يکي اتاق..ميبيني ندا و عسل خانوم رو زمين ولو شدن و از خنده ريسه مي رن...دقت کن...شماره خونه ي عمه رو دادي به غزال...بهانه ت هم اينه که سه رقم اول هر دوشون يکيه...بعد هم که با عجله ميري تلفن رو مي زني به برق و هي داد مي زني...اين تلفن چرا کار نمي کنه...(شانس آوردي که پريز تلفن ضد برقه)
پ.ن1:با اين تفاصيل تو فکر ميکني اميدي به خوب شدنم هست؟...

دندون شماره 8
چند وقته که هر روز دارم خبراي بد ميشنوم...حال و هوا خوب نيست...همه چيز يه جور افسردگي و کسلي داره...حال هيچ کس خوب نيست...نمي دونم مال چيه...
استرس هم هميشه باعث ميشه بيماري هاي عجيبو غريب اونم از بدترين نوعش بياد سراغم...ايندفعه هم استرس و غصه(ميگم بعدا)نامردي نکرد و زد به بدترين جا...
دندون عقلم که (طرف راست...پايين...)شروع کرد به نيش زدن...تمام بافت هاي اطراف خودشو پاره کرده بود..نگاه مي کردي فکر ميکردي خمپاره خورده...و چون فکم کوچيکه ...تمام قسمت انتهايي لثه رو ملتهب و درد ناک کرده بود...از اون ور زده بود به گوشم...واز اين ور زده بود به لوزه م...گوش درد و ورم و درد لوزه و درد دندون کج دراومده...
به خاطر همين به طور کلي يه طرف صورتم از درد ورم کرده بود و عملا از کار افتتاده بود...به سختي حرف مي زدم..حتي نمي تونستم دهانمو بيشتر از نيم سانت باز کنم...بماند که چقدر اين دو روز تعطيلي)يکشنبه و  دو شنبه)درد کشيدم...
سه شنبه صبح ..دکتر واسه ساعت 3 ظهر وقت دندون کشيدن داد....
تا حالا دندون عقل کشيده بودم...اما اين يکي از زندگي سيرم کرد...10دقيقه بعد من بودم و يه صورت کاملا بي حس....و 4 ساعت کلاس...
کلاسا رو يه جوري با هر مسکني بود رد کردم...از حال نزارم و لپ ورم کردم همه مي فهميدن که چه خبره...
موقع برگشتن هيچ کس نبود بياد دنبالم..(ماشينم که...)اين بود که خودم مثل هميشه اومدم خونه...بماند که با اين وضع چه جوري تاکسي گرفتم...تو تاکسي اينقدر خسته و داغون بودم که اقاي کناريم چند بار ازم پرسيد حالم خوبه و مطمئنم که نيازي به کمک ندارم؟....
به هر بدبختي بود رسيدم تو کوچه...هوا تاريک بود..منم خسته و درد زده!!سلانه سلانه تو پياده رو مي رفتم...فاصله م با در خونه ها و ديوار ها خيلي کم بود..يه جوري ميرفتم که اگه يه وقتي از حال رفتم يه جايي دستمو بگيره...
7-8 خونه به خونه مونده بود که يهو در باز شد و گرومپ...
دنيا پيش چشمم تيره و تار شد...کيفم از دستم افتاد و چنگ زدم به درخت کنارم...قضيه اين بود که يه گل پسر که ماشاالله هيکلي هم تشريف دارن با عجله از خونه زدن بيرون ..اونم با چه شدت و حدتي...قد اين گل پسر از من بلند تر بود..و وقتي هيکل مبارک رو از خونه پرت مي کنن بيرون شونه ي طرف چپ بدن محکم مي خوره به گونه ي راست من...
گاز استريلي رو که دکتر گذاشته بود تو حفره ي خالي که خون بند بياد ومنم محکم گازش گرفته بودم از جاش يرون اومد...لثه ي در ناک و ورم کرده که تا هنوز تا حدي بي حس بود...شروع کرد به جيغ کشيدن ...خون تمام دهنمو پر کرد...از شدت درد ضعف کرده بودم...گل پسر هم از ترس تند تند حرف مي زد و مي پرسيد حالتون خوبه؟..کاريتون نشد؟...مهلت  نمي داد حرف بزنم..هنوز به درخت چنگ زده بودم...و دست ديگم رو قسمت متورم و درد ناک بود...با اشاره ي دستم گفتم که چيزي نيست...اما گل پسر هول کرده بود..بنده خدا مردد بود دستمو بگيره .؟..کمک کنه؟...کيفمو برداشت و گفت من الان ميام...رفت با مامانش اومد..مامان هم که بدتر از پسر...نمي تونستم حرف بزنم...چشمام پر اشک شده بود...يهو ديدم رنگ گل پسر و مامانش پريد...نگو چون لب ها م و زبونم و لپ چپم بي حس بوده..من متوجه نشدم که از کنار لبم خون زده بيرون......مامان گل پسر دستمو گرفت نشوند رو پله ها...مدام مي پرسيد دندونم شکسته...چي شده...آخر به هر زحمتي گفت گفتم نه..خوبم...اين خونا هم مال دندونمه که کشيدم...بعد يه ربع که حالم جا اومد...و کيسه ي يخ تا حدي بهترم کرد...اجازه دادن برم..هر چي مامان گل پسر گفت که باهات بياد...گفتم نه خونه نزديکه...گل پسر هم تا دم اخر داشت معذرت خواهي ميکرد..
خوشبختانه کسي خونه نبود و مامان گونه ي کمي تا قسمتي کبود منو نديد...و همچنين خونريزي هاي دندونم...منم بهش چيزي نگفتم..چون قاط مي زد..مي رفت يه چيزي به گل پسر مي گفت...
پ.ن2:ما عجب همسايه هاي جالبي هستيم...اينهمه با هم تو يه کوچه ايم..اون وقت هنوز همو نمي شناسيم...امروز گل پسر رو ديدم..سوار ماشينش...يه سر و صدايي راه انداخته بود بياو ببين. ...خوشبختانه منو نديد...اگرم ديد عينک آفتابي داشتم ونشناخت...
پ.ن3:نمي دونم چرا بعضي از پسرا (دقت کنيد..گفتم بعضي)اينقدر رفتار و کاراشون خشن و غولانه است....بابا يه کم لطافت...يه کم نرمش در حرکات...حالا زورت زياده يه جاي ديگه به رخ ما بکش...
لطفا گل پسر هايي که هيکلي هستند و زور زيادي هم دارن که احساس مي کنن هر لحظه در حال فورانه...موقه بيرون اومدن از خونه يه کم محتاط تر عمل کنن..شايد يه بنده خدايي اون پشت باشه يه وقت ناقص نشه...
پ.ن 4:راستي يادم رفت بگم..دکترا به دندون عقل مي گن دندون شماره 8

*****************************

نازنين بانوي سايه نشين من:
باور نمي کنم...باورم نمي شه که چندين هفته ست ازت بي خبرم....صداتو نشنيدم...و حتي اميدي به ديدنت ندارم. ..کجايي؟!پشت کدوم سايه پنهان شدي.؟!قرار بود سايه ...سايه باشه...اونقدر که توان ديدن باشد...نازنين بانو...اين سايه نيست..اين سياهيه..تاريکيه....  ا...
صبور باش...قوي و محکم...تيرگي ها را تاب بياور...که تمام اميد برپا ماندنم تويي...
توقع صحبت و خبر هاي طولاني ندارم...کوتاه خبري هم کفايت ميکند...اگر از تو باشد...
من از مصاحبت آفتاب مي آيم..
کجاست سايه؟...

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/03/20 ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط نوشین |


بالی اگه هست

از جنس کوهه

از

رنگ خاک

و

حسرت پرواز

پ.ن. حرف هایی که نگفتم(کلیک کنید)

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1385/03/07 ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط نوشین |


از اونجايي که اس ام اس تو زندگي من نقش مهمي رو بازي مي کنه ايندفعه هم همه چيز با يه اس ام اس شروع شد:
"نوشين جان من مشهدم...لیلی"...خبر کوتاهه و بزرگ...اونقدر که به چشمات هم اطمينان نمي کني...دوباره مي خوني...سه باره...تا مطمئن مي شي که درسته و اون اينجاست...
هميشه اونقدر از آدماي مهم و دوست داشتني زندگيم دور بوم که حالا نزديک بودن يکيشون برام غير قابل باور بود...حس اينکه يکي از بهترين دوستاي وبلاگيت اونقدر بهت نزديکه که اگه بخواي مي توني ببينيش شيرين بود و غيرقابل انتظار...يادته ليلي؟...خيلي از آخرين صحبت تلفني مون نگذشته بود...شايد کمتر از يه هفته...اون روز از ته دل آرزو کرديم که يه روزي تو اينجا باشي و اون روز چقدر زود رسيد....
....شب اول از شدت هيجان خوابم نمي برد...بالاخره طلسم دوري راه شکسته بود و  من يکي از دوستايي رو که تو اين مدت پيدا کرده بودم ميديدم...متاسفانه همه چيز اونطوري که فکر مي کردم نبود..ليلي و خانواده ي عزيزش از طرف يه تور مسافرتي اومده بودن...3 روز بيشتر نبودن و تنها تو يه سري ساعت هاي خاص مي شد همديگر رو ببينيم... ..
روز 5 شنبه 28 اردي بهشت...ساعت 4...لابي هتل ف...
از صبح با هيجان زيادي که داشتم مامان و ندا رو کلافه کرده بودم.اينو بپوشم خوبه؟...رنگ شالم با مانتو و شلوارم هماهنگه؟..اين کفش رو بپوشم يا اين يکي رو؟...هميشه اولين ديدار ها مخصوصا اين که يک دوستي تو دنياي مجازي شکل گرفته باشه و تو از دوستت که کلي باهاش ارتباط پيدا کردي چيزي غير از يه صداي گرم نداشته باشي مهم و تاثير گذاره...اولين ديدار مي تونه تا حد زيادي ضامن ديدارهاي بعدي هم بشه....اين قرار ملاقات واسه من خيلي مهم بود...
ساعت 4.5 دقيقه در هتل ف
يه اس ام اس ديگه..نوشين جان کجايي؟...
کنار آسانسور ها که رسيدم ديدم تا من صبر کنم 5 دقيقه طول مي کشه تا درش باز بشه..اونقدر هيجان داشتم و هول بودم که هر يک دقيقه يک ساعت طول مي کشيد و حوصله ي صبر کردن نداشتم..اين بود که راه پله رو انتخاب کردم....طبقه ي دوم اتاق 2...
داشتم دنبال اتاق مي گشتم که ديدم يک آقاي خيلي محترم و خوش برخورد سلام کرد...تعجب کردم..دور و برم و نگاه کردم ببينم با من هستن؟...جمله ي بعدي رو که گفتن از لهجه ي شيرين اصفهانيشون فهميدم که بايد پدر ليلي باشن...که به گرمي منو تا در اتاق همراهي کردن...وقتي پدر ليلي صدا زد ليلي جان؟...بيا دم در...احساس کردم الانه که قلبم از تو دهنم بزنه بيرون...چيزي نگذشت تا اينکه خودمو تو آغوش گرم و پر محبت ليلي ديدم...ليلي مهربون مجازي...حالا حقيقي شده بود..اونقدر نزديک که مي شد ديدش...حسش کرد...بقيه ي افراد خانواده يکي يکي به استقبال اومدن..مامان ...برادر ها..اونقدر گرم و صميمي ازم استقبال شد که حس کردم يه آدم خيلي خيلي مهم هستم...حتي فکر مي کردم اين منم که تو شهرشون مسافرم... و اونا ميزبان...
هيچ يخي از اول به وجود نيومد که بخواد با گذشت زمان آب بشه....احساس نمي کردم که اولين باره ليلي رو مي بينم...يا حتي خانواده ي عزيزش رو...انگار که سالها بود من و ليلي کنار همديگه با هم حرف مي زديم..انگار سال ها که بود که مادر ليلي مادر من بود و پدر ليلي هم صحبتم...نگاه ها و صحبت ها گرم بود وآشنا...تا حدي که همه ي محبت و عشقي که با خودم آورده بودم در برابر محيت و گرميشون گم شد...اعتراف مي کنم...کم آوردم...
2 ساعت خيلي زود گذشت...اندازه ي گذشتن 2 دقيقه...منو ليلي از همه چيز حرف زديم...هر چيز که فکرشو بکني...و تو همه ي موارد به طور عجيبي هم فکر بوديم...و هم تجربه...تمام نگاه من چشماي زيباي ليلي بود...وانگار دنيام واسه 2 ساعت تو وجود زيبا و نازنين ليلي خلاصه مي شد...تمام ثانيه به ثانيه ياون 2 ساعت  رو با تمام وجودم زندگي کردم 2 ساعتي که خيلي زود گذشت..
تا نگاه مي کني وقت رفتن است...آه...ناگهان چه زود دير مي شود...!

ليلي عزيز اون روز يکي از بهترين روزاي زندگيم بود...هيچ وقت تو عمرم تو يه جمع صميمي اندازه ي اون روز حرف نزده بودم..چنين راحت و بي تکلف...از اون روز چيزي برام نمونده جز يه دل پر از خاطره... و يه عکس که اگه نبود شايد هيچ وقت باور نمي کردم روزي روزگاري من و تو شونه به شونه ي هم نشسته بوديم...
اينجا وبلاگ منه...چيزي که کاملا آشکاره..اينجا حرف دلمو مي نويسم...با همه تلخي و شيرينيش...تمام وقايع اون روز عزيز چيزي فراتر از نوشتن بود...هر کار کردم نتونستم جز اندکيش رو بنويسم..تنها بايد تجربه مي شد...اون همه مهرباني و محبت و صميميت که در فضا موج مي زد...
يک بار ديگه از تو و خانواده ي عزيز و گراميت تشکر مي کنم که چنين لحظه هاي زيبايي رو برام ساختين و باعث شدين باز هم اونهمه حس خوب رو تجربه کنم....از طرف من روي ماه مادر و دست پر محبت پدر رو ببوس...
اميد به اينکه باز هم ببينمت...
پ.ن 1:وقتي داري خداحافظي مي کنه ليلي دو تا بسته ي کادو شده رو بهت مي ده و مي گه از طرف "مطهره"...کسي که اون روز جاش خيلي خيلي خالي بود...دو تا کتاب از نمايشگاه کتاب تهران ...اردي بهشت 85..احساس مي کني سوزش دلت از اينکه نتونستي بري نمايشگاه و کتاب بخري با اين دو کتاب زيبا تا حد زيادي آروم شده
روز 28 اردي بهشت يه روز تاريخي بود...اما روزهاي ديگه اي هم تو راهن تا بازم هم تاريخ ساخته بشه...هنوز مونده تا ديدار مطهره...غزال...پريا....و من همچنان اميدوار  منتظر چنين روزهايي هستم...
 تقديم به مطهره

زندگي يک صبح بهاري ست
اگر دوســــتي داشته باشي
کسي که با او راه بروي
با او حرف بزني
به جانبش رو کني.
زندگي يک صبح بهاري ست
اگر دوستي داشته باشي
تا کمي آفتاب را با او قسمت کني
که ترا ياري دهد
براي حالا و هميشه....

نوشین

 

لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 1385/03/02 ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email