تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer
کلی هله هولی خوردی ..کلی ها!...اما بازم با وجود اخطار های مامان و احتمال بالای 99% یه دل درد شدید گرفتن...بازم نمی تونی از خوردن این توت فرنگی ها صرف نظر کنی...

Image hosting by TinyPic
پ.ن1:این تابستون لعنتی با اون هوای گرمش حداقل یه فایده داره و اونم میوه هاشه...
پ.ن فوق العاده: ۲۷ اردی بهشت
تولد یاشار رو بهش تبریک می گم...گر چه اخطار داده بود که تو وبش چیزی نگم...اما تولد بی تبریک نمی شه (اینجا هم که وبش نیست)...فکر کنم تا چند وقت دیگه باید تولد یک سالگی وبلاگامونو جشن بگیریم...نه؟...
پ.ن2:یه چیزی هست که خیلی وقته رو دلم مونده ونمی تونم رودر رو بهت بگم...ببین اگه وقعاتوان مالی خریدن یه چیزی رونداری چه اصراری به داشتنش هست؟..(حتی میدونم که هیچ وقت چشمت به اینجا نمی افته...اما دلم که خالی میشه!)
پ.ن3:بهترین خبر همین حضور توست....حداقل دیدن یکیتون هم واسه من غنیمته...امیدوارم طلسم بشکنه...مطهره جات خیلی خالیه...
پ.ن4:تاسوکی...دارزین...باند 100 متری..آخر این راه به کجا ختم می شه؟...(طاقت دیدن فیلماشو داری؟...)

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/27 ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

                             موی سپید را فلکم رایگان نداد                   

                         این رشته را به نقد جوانی!!! خریده ام

پ.ن: امروز صبح توی آئینه نهمین تار موی سپیدمو پیدا کردم...

  ۹ تار موی سپید یادگاری از لحظه های سراسر ترس و وحشت و دلهره....

رجوع شود به:اونی که همیشه یاد منه

نوشین

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/02/16 ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط نوشین |


چند روزي بود درست و حسابي نخوابيده بودم...برنا مه ام به هم ريخته بود و فقط وقت اينو داشتم که از صبح تا ظهر بيام خونه...باز از ظهر تا شب بيرون باشم و شب فقط واسه چند ساعت خواب خونه بودم...شب آخر هم تولد عسل **خانوم بود و من به کلي خسته شده بودم...و چيزي حدود 13 ساعت کمبود خواب داشتم...آخر شب هم وقتي مهمونا رفتند خسته و کوفته از شدت بي خوابي بيهوش شدم... نمي دونم چقدر گذشته بود ...همینقدر مي دونم که تازه به مرحله ي عميق خوابم رسيده بودم و حسابي چشمام گرم شده بود که: ويــــر...ويـــر...ويــر...در همون حالت که صداي وير وير از زير بالشم شنيده مي شد ذهن گيجم تشخيص داد که بابا صداي گوشيته!بدون اينکه چشمامو باز کنم دستمو بردم زير بالش و گوشي رو که همچنان وير وير مي کرد برداشتم...بدون اينکه ببينم نصفه شبي کيه زنگ زده...گوشي رو گذاشتم زير گوشم(سرم رو بالش بود) و با صداي خواب آلوده ي يواش گفتم:بله؟ يه صداي مردونه ي آهسته اومد:سلام..خوبي؟... منم سريع فکرم رفت به فرد مورد نظر و اصلا فکر نکردم که بابا فرد مورد نظر کي تا حالا اين وقت شب زنگ زده که دفعه ي دومش باشه؟...گفتم:آره ...(به همه ي اين حرفاي من صداي خواب آلوده ي يواش رو هم اضافه کنيد) گفت:واقعا ببخشيد که دير وقت زنگ زدم...خواب بودي نه؟ من:اوهوم... گفت:ببين هر چي فکر کردم ديدم کارمون اشتباهه..باور کن از وقتي اون حرفو بهت زدم تا همين الان خواب نداشتم...همش داشتم فکر مي کردم...اين بود که ديدم تا بهت زنگ نزنم و بگم که منصرف شدم خوابم نمي بره...واسه همين الان بهت زنگ زدم...(اونقدر گيج و منگ بودم که حتي به اين فکر نکردم که من با فرد مورد نظر آخه چي گفتم...اونم شب قبلش؟) همين طور که اون داشت حرف مي زد...منم چرت مي زدم..صداش انگار مثل لالايي شده بود...همين طور اون حرف مي زد و منم چرت مي زدم...يه دفعه وسط حرفاش گفت:سيما؟...سيما؟..هستي؟...الو؟...تا اسم سيما رو شنيدم خواب از سرم پريد..يه نگاه به دورم انداختم يه نگاه به گوشي که همچنان از توش صداي حرف زدن ميومد...هنوز سرم منگ بود که اون طرف گوشي گفت سيمما..سيما؟...گفتم...ببخشيد اقا فکر کنم اشتباهي گرفتيد!يه دفعه صداش رو که تا حالا آورم و نجوا مانند بود بلند کرد و گفت:يعني چي؟...منو سر کار گذاشتي؟...من سه ساعته با يکي ديگه حرف مي زدم؟...خب چرا از اول نگفتي؟...اي بابا!و قطع کرد... منم از خدا خواسته دوباره خوابيدم و با خودم گفتم فردا فکر مي کنم ببينم چي شده....

1 ساعت بعد 3:45

دوباره خوابيده بودم که ديدم يکي مي گه نوشين...نوشين...(اي خدا چرا امشب قرار نيست من بخوابم؟)چشمامو باز کردم ديدم عسل خانوم کنار تختم نشسته و ميگه...نوشين دلم درد مي کنه!!(با هق هق)چيکار کنم؟...اولين گزينه اي که ذهنم رسيد اين بود:دستشويي رفتي؟...عسل خانوم:آره ... ديگه هيچ راهي واسه خوابيدن نبود...هق هق عسل هم خوابو از سرم انداخت..اشکاشو پاک کردم و گفتم اينجا باش تا من بيام... دلم نيومد مامان يا ندا رو بيدار کنم..چون فرداش مامان بزرگ عمل داشت و اونا بايد صبح زود مي رفتن بيمارستان..در حاليکه احساس بزرگتري و مادربودن بهم دست داده بود...رفتم تو آشپرخونه...مجبور بودم سر و صدا کنم..همين جور که کنار چاي ساز واستاده بودم تا آب جوش بياد...بابا اومد و پرسيد چي شده؟...بعد که فهميد چي شد ه رفت خوابيد(!)...هيچ شربت خاصي تو خونه نبود...منم به يه چيزي احتيج داشتم که حال عسل خانومو زودي خوب کنه...چون فرداش مدرسه داشت و نبايد زياد بيدار مي موند(اصلا فکر خودم نبودم که بايد مي خوابيدم..باور کنيد!!)با يه قرص راينيتيدين و يه ليوان نبات داغ رفتم تو اتاق...اشکاي عسل خانومو پاک کردم(دلم نيومد مثل وقتايي که من دلم درد مي گرفت و مامان بهم مي گفت بسکه هله هوله خوردي اينجوري شدي...چنين حرفي رو بهش بزنم )و قتي قرص و نبات داغشو خورد گفتم همين جا بخوابه که اگه کاريم داشت صدام کنه... خوشبختانه بعد از 10 دقيقه خوابش برد ...منم همين طور...

 1 ساعت و نيم بعد 5:30

صداي مامان:نوشين...نوشين...ما رفتيم...يادت نره عسل خانومو بيدار کني...صبحانشو هم بهش بدي...من رفتم..(يعني من به هيچ وجه نبايد ديشب مي خوابيدم؟!)با گفتن يه اوهوم با چشماي بسته به مامان نشون دادم که حرفاشو شنيدم...

 2 ساعت بعد 7:30

صداي اس ام اس همون آقايي بود که ديشب همو اشتباه گرفته بوديم: من واقعا معذرت ميخوام که ديشب اون جوري عصباني شدم و سرتون داد کشيدم...فقط از اين تعجب مي کنم شما چه طور منو با يه نفر ديگه اشتباه گرفتيد؟

 منم براش نوشتم:من دليل موجه دارم...حالا من خواب آلوده وگيج بودم... و نتونستم صداي آهسته ي شما رو تشخيص بدم...شما چي؟...

*****************

 پ.ن مي خواستم درباره ي احمدي نژاد خيلي چيزا بنويسم..اما موقع آپ کردن مدام دچار خودسانسوري مي شدم...علاوه بر اين بهت قول داده بودم تا جايي که ميتونم از سياست فاصله بگيرم...به خاطر قولم:حذف شد!

 پ.ن 2 عکسي که رو که در پست (قبلي نه قبليش)ديديد... يه هديه ناز بود که يک دوست عزیز برام فرستاده بود

 پ.ن3:**عسل خانوم:نگاره ديگه...دوم راهنمايي هست

پ.ن 4:به نظر شما يه مدل مو مي تونه باعث بشه شخصيت آدم تغيير کنه؟(نه صددر صد..تا حدي)و مي تونه نظر مردم رو نسبت به اون شخص عوض کنه؟!

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/02/04 ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email