تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer
امروز که دوباره کافی نت به من سپرده شده بود...فرصت خوبی بود که واسه همتون کارت تبریک بفرستم...اما چی بگم که دلم پره از این اینترنت و کارت های کوفتیش...اعصابم خورد شد..باور کنین ۳ ساعته اینحا نشستم یه کارت قشنگ پیدا نکردم...الأن کارد بزنین به من خونم در نمیاداین چه وضعشه...

پ.ن اینو گفتم که بدونید به فکرتون بودم ..اما نشد...در هر صورت بازم سعی می کنم...

پ.ن۲.البته اینو به خاطر یه چیز دیگه هم گفتم...به خاطر اینکه عذاب وجدان خودم راحت بشه(چون من به این جور چیزا خیلی اهمیت می دم)

شما می تونید فکر کنید علت موفق نشدن من این بود که خیلی سخت می گیرم...(اما واقعا بین شونصد تا سایتی که رفتم چیز جالبی ندیدم)

نوشین

 

لينك مطلب نوشته شده در یکشنبه 1384/12/28 ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط نوشین |


حس اومدن عید...دور تند شدن همه چیزا..همه آدما ..همه اتفاق ها

حس عجیب هول بودن سرسال تحویل..درست همون موقع که عقربه ها اعلام می کنن ...ترس از اینکه درست همون موقع تو دلت چی میگذره...اینکه یادت باشه همه ی آرزوهاتو از تو ذهنت بگذرونی...همه ی خواسته هاتو...و بعد ببینی که اون ثانیه به سرعت برق گذشته و تو هنوز یه عالمه آرزوی نگفته داری...

هیچ وقت به این اعتقاد نداشتم که می گن هر کاری سر سال تحویل انجام می دادی ...تا آخر سال تو اون وضعیتی...همیشه فکر می کنی وقتی اون توپ پر سر و صدا ترکونده می شه قراره چه اتفاق های عجیبی بیفته..اما درست یه دقیقه بعدش می بینی که هیچ چیز عوض نشده...همه همون طور هستند که بودن...

سال که عوض می شه حداقل یه کمی تغییر کن...یه کمی بهتر شو...اینقدر همه چیزو زود قضاوت نکن...عجول نباش...

الان منم و یه عالمه کارت تبریک عید که ترجیح داده شدن به کارت های ایمیلی و اینترنتی...اما خب..نمی شه که واسه همه این کار رو کرد...مثلا می تونم به تو که یه پسری بگم آدرس خونه تو بده می خوام واست کارت تبریک بفرستم؟...نمی شه...

با همه ی اینا عاشق روزای عیدم...

عید همگیتون مبارک باشه..امبدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشید...اونایی که کنکوری هستند، قبول بشن...(فعلا اینو یادم بود)

**گر چه که دلم واسه بعضی از روزای سال ۸۴  تنگ شده اما چی کار می شه کرد؟...باید گذاشت و رفت...

پ.ن تا یک ماه اول عادت نمی کنم به نوشتن سال ۸۵...رو یکی از کارت تبریک ها هم نوشتم ۸۴.۱.۱

احساس می کنم حرفای دیگه ای هم واسه گفتن داشتم...اما یادم رفت...

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/25 ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط نوشین |


۱ـ در زندگي روز هاي مهمي است، آدم هايي را ملاقات مي کنيم که مثل:يک شعر زيبا ، وجود ما را از هيجان به ارتعاش مي آورند.آدم هايي که غناي دست دادنشان همدلي ناگفته اي را بيان مي دارد و سرشت مطبوع و سرشار آنها به جان مشتاق و بي قرار ما آرامشي شگفت را ارمغان مي دهدکه خداوند در هسته ي آن است.
هر روز صبح وقتي از خواب بيدار مي شي درست همون لحظه اي که چشماتو باز مي کني...هيچ وقت نمي توني حدس بزني که تا شب چه اتفاق هايي در انتظارته...نمي توني حدس بزني که اون روز چه چيزايي رو از دست مي دي و چه چيزايي رو به دست مياري....
اما بعضي روزا...فقط بعضي روزا وقتي از خواب بلند مي شي...يه حسي بهت مي گه که امروز يه اتفاق بزرگ و مهم برات مي افته...اينه که اون روز خوشحال تر از روزهاي ديگه هستي...حالا اون اتفاق بزرگ هر چيزي مي تونه باشه...مي تونه يه نامه باشه که بدستت مي رسه..يه تلفن از کسي که مدت هاست دلت براي شنيدن صداش يه ذره شده...يه هديه ي غير منتظره...يه منظره ي خيلي قشنگ تا حالا بهش توجه نکرده بودي...يا آشنا شدن با يه کسي که بعدها مي شه يکي از مهمترين و عزيز ترين آدماي زندگيت...
از وقتي اينجا اومدم هر دفعه که صفحه ي وبلاگ رو باز کردم با يه لحظه ي هيجان انگير رو به رو شدم...آدماي جديدي تو زندگيم اومدن..اتفاق هاي جديد...انگار منم آدم ديگه اي شدم...يه روز که همتون مي دونين  چه روزیه   اونو پيداش کردم...زندگيمو عوض کرد..چيزاي زيادي يادم داد...دوستش داشتم...و دوستم دشت...نگرانش بودم و نگرانم بود...همو نديده بوديم و به هم نزديک بوديم...تو شباي سرد و وحشت حضورش بهم آرامش داد...صداش بهم انرژي داد...همدلي رو يادم داد...و حالا امروز تولدشه...يه روز بزرگ واسه من...
**از همين جا تو اين وب که به اندازه ي يه دنيا خودشو و خوانندهاشو دوست دارم تولدشو بهش تبريک مي گم و براش آروزي موفقيت و سربلندي مي کنم...آرزو مي کنم که به همه ي آروزهاي کوچيک و بزرگش برسه و اينکه...يه روزي بالاخره ببينمش
***تــــولــــدت مبـــــــارک مطهـــــره ی  عزيزم***


2.چند روز پيش رفته بودم بانک...صف شلوغ و طولاني بود...قبلش هم با يه آدم حرص درآر تلفني صحبت کرده بودم و حسابي قاط بودم...همينجور که وايستاده بودم و قيافه ي خشمناکي  هم داشتم...خانوم جلويي م شروع کرد به حرف زدن ...اصلا حوصله ي حرفاشو نداشتم...مثلا داشتم به حرفاش گوش مي کردم که يه سوال کرد :شما ازدواج کردين؟...من با دهان باز:نه...خانومه :پس ايشالا اگه اجازه بدين خدمتتون برسيم ......اصلا حواسم نبود منظورش چيه...از دهنم پريد که:بفرماييد(يه لحظه فهميدم چه گندي زدم...هم از اشتباه خودم عصباني بودم..هم خنده ام گرفته بود)بعد براي رفع و رجوع   و ماسمالي قضيه گفتم:البته من قصد ازدواج ندارم...چون فعلا دنبال کاراي دانشگاه و تحصيلم هستم...هنوزم سنم کمه و آمادگيش رو هم ندارم...(چه بهانه هايي!!)خانومه:خواهربزرگتر از خودتون دارين؟
 قيافشون شبيه شماست؟...راستش من از شما خيلي خوشم اومده...هم از رفتارتون هم از قيافتون...حالا اگه اجازه بدين من شماره تلفنتونو بگيرم با مامان صحبت کنم...
بگذريم که من چقدر از خودم حرف درآوردم...تا خانومه رو منصرف کنم..اما مگه شد؟اينقدر هم از اين کارا بدم مياد که نگو....آخرم به زور از من شماره گرفت...به شرطي که اگه زنگ زد واسه من صحبت نکنه...
همه ي اين مسخره بازيا يه طرف بلبشويي که ندا تو خونه به پا کرد يه طرف..که اصلا به تو چه ربطي داره که ميري واسه من دنبال شوهر مي گردي...چرا شماره دادي؟...و از اين حرفا که البته چون مامان و مامان بزرک حسابي از من پشتيباني کردن منم به روي مبارکم نياوردم...
بعدا منم کلي با مامانم بحث کردم که تقصير توئه که به من ياد ندادي اينجور موقع ها چي بگم...چون دلم نمي خواست شماره تلفن رو بهش مي دادم...اما ايتقدر اصرار کردو سيريش شد که کم آوردم...
براي راحت کردن خيال شما هم عرض کنم که زنگ زدن و مامان هم آب پاکي رو ريخت رو دستشون...اين بار که به خير گذشت اما ديگه پشت دستمو داغ کردم که جواب درست بدم...ايندفعه اگه کسي پرسيد ازدواج کرديد مي گم بله...تا هم خودمو راحت کرده باشم هم از عواقب بعدي در امان باشم(به قول مامانم دروغ که استخوان نداره تو گلوت گير کنه)
3.به طرز عجيبي دلم واسه کارتونايي که بچه بودم ميديدم تنگ شده...دلم افسانه ي توشيشان مي خواد...با چوبين...(عاشق صداي پاهاش بودم)با يه کم وتو وتو و يه عالمه مِمُل  و دختر مهربون...
4عجب بويي مياد...يه نفس عميق بکش...بوي بهار مياد....

Snowy Spring transpixel
transpixel
نوشین
 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1384/12/19 ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط نوشین |



نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه //  هر چي من بهش نصيحت مي کنم // که با با آدم عاقل آخه عاشق نمي شه // مي گه يا دل ؛ دل نمي شه // يا اگه شد ديگه عاقل نمي شه
بهش مي گم جون دلم اينهمه دل توي دنياست . چرا // يکدوم مثل دل ِ خراب صاب مرده ي من // پاپي زنهاي خوشگل نمي شه ؟ // چرا از اينهمه دل ، يکدوم مثل تو ديوونه ي زنجيري نيست ؟ // يکدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمي شه ؟// مي گه يک دل مگه از فولاده ؟ که تو اين دور و زمونه چشاشو هم بذاره // هيچ چيزي نبينه ، يا اگه چيزي ديد ، خم به ابروش نياره؟ // مي گم آخه باباجون ! اون دل فولادي ، دست کم دنبال کيف خودشه // ديگه از اشک چشش زير پاش گِل نمي شه // مي گه هر سکه مي شه قلب باشه // اما هر چي قلب شد دل نمي شه // نه ديگه..... نه ديگه ...نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه !
__  بهش مي گم سکه ي قلب لا اقل کام خودش شيرينه // ديگه هر شهد براش زهر هلاهل نمي شه
 __ مي گه اون شيريني به درد شاعر مي خوره // که با شمع و گل و پروانه و بلبل  // بغل هم بذاره  ، بشينه نگاه کنه// هاي هاي گريه کنه ، شعر بگه
__بهش مي گم : عزيزکم ، جانکم ؛ قلبک بازيگوشم ، سکه ي قلب اقلا قلب است  // مي شه باهاش سر يک کسي کلاه گذاشت // يا کلاهي برداشت  // هيچ قلبي  مثل تو عاطل و باطل نمي شه
__ مي گه اون قلب فقط به درد ملا مي خوره 
__بهش مي گم ملا بازم هر چي  باشه // دست کم به فکر نفع خودشه // بيخودي منصف و عادل نمي شه.
__عينهو فرشته ي سر در ديوان قضا // که حالا 30 ساله چسبيده به ديوار که چي؟ // که با اون ترازوي نا ميزون // يک چيزي وزن کنه
__مي گه هر فرشته اي کاسب و بقال نمي شه 
__تازه هر بقالي هم اينقده احمق نمي شه // که با دستمال ببنده چششو // بعد بخواد زرد چوبه و فلفل رو با ترازو بکشه// ديگه اون مثقال ، مثقال نميشه // ديگه اون فلفل ، فلفل نمي شه
__بابا ول کن حاج آقا ! // دل به فلفل آخه دخلي نداره ! // فلفل شما هم مثل سکه ي قلب // همه چي داره به غير از فلفل // عينهو قلب شما قلابي ست  // توي دل هر چي باشه //به جز از عشق و محبت چيزي داخل نمي شه //
__داش من !از قول ما به اين دل واموندت  // حالي کن که عشق مثل دسته چپق //بايد حتما دو تا سر داشته باشه // آخه عشق يه سره ، باعث دردسره
__ميگه اون عشق فقط به درد خراط مي خوره !
__بهش بگو عقل هم  آخه خوب چيزيه // اگه فرهادي شيرينت کو؟// اگه مجوني ليليت کجاست؟
__آخه مرشد ! مجنون اگه ليلي داشت مجنون نمي شد // وقتي هم شد ديگه عاقل نمي شه .....
 ....نه ديگه ....نه ديگه ...نه ديگه اين واسه ما دل نميشه
****آره !.........داشتيم چي مي گفتيم؟ بنويس! :
ما رو ديوونه و رسوا کردي ! حاليته ؟!    ما رو آواره ي صحرا کردي ! حاليته ؟!    آخه ما هم واسه خودمون معقول آدمي بوديم .// دست کم هر چي که بود ، آدم بي غمي بوديم  ! حاليته ؟!  // سر و سامون داشتيم ، کس و کاري داشتيم // هــــــــــــــــي ديگه ... يادش بخير...!
ننه مون جورابون ُ وصله مي زد // ما رو نفرين مي کرد// بابامون خدابيامرز سرمون داد مي کشيد// بهمون فحش مي داد // با کمر بند زبون اجباريش  // پامونُ محکم مي بست  // ترکه هاي آلبالو رو کف پامون مي شکست ! حاليته ؟!     ياد اون روزا به خير ! چون بازم هر چي که بود ، سر و ساموني بود !حاليته ؟! ننه اي بود که نفرين بکنه // بعد نصفه شب پاشه لحاف رو آدم بکشه // که مبادا پسرش خدا نکرده بچاد // که مبادا نور چشمش سينه پهلو بکنه ! حاليته ؟! // هــــــــــــــي ! بابايي بود که گاه و بيگاه سرمون داد بزنه // باهامون دعوا کنه // پامونُ فلک کنه // بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کنه // اشکاي شب قبل رو که رو صورتمون ماسيده بود // کم کَمَک با دستاي زبر خودش پاک بکنه ! حاليته ؟!  مي دوني ؟ .... بابامون چند سال ِ پيش ، عمرش ُ داد به شما // هر چه خاک اونه عمر تو باشه !// مرد زحمتکشي بود ، خدا رحمتش کنه // ننه ام کور و زمين گير شده // اي ي ي ي ي ديگه ..... پير شده .....بيچاره غصه ي ما پيرش کرد // غم رسوايي ما کور و زمين گيرش کرد ! حاليته ؟!
اما راستش چي بگم ؟؟ // تقصير ما که نبود ! // هر چي بود زير سر چـشـــم تو بود ! // يک کاره تو را ه ما سبز شدي // ما رو عاشق کردي // ما رو مجنون کردي // ما رو داغون کردي !  حاليته؟!
آخه آدم چي بگه قربونتم ! // حالا از ما که گذشت.//بعد از اين اگر شبي ، نصفه شبي // به کسوني مثل ما ، قلندر و مست و خراب // تو کوچه برخوردي // اون چشا رو هم بذار // يا اقلا ديگه اين ريختي بهش نگاه نکن // آخه من قربون هيکلت برم !// اگه هر نگاه بخواد اين جوري آتيش بزنه // پس باهاس تموم دنيا تا حالا سوخته باشه ! حاليته ؟!
نه ديگه ...... نه ديگه .... نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه !
**به ياد تمام روزهاي شيرين بچگيم که بااين قصه گذشت...**


امسال تولدم يکي از بهترين تولدهايي بود که داشتم(مي دونم 2 هفته گذشته اما اين اولين پست بعد تولدمه)شايد به خاطر کسايي بود که امسال تو زندگيم وارد شده بودن...و حضورشون باعث شدحس کنم چقدر خوشبختم...چند تشکر ويژه از دوستايي که صميمانه اين لحظات رو به وجود آوردن
اسم ها رو به ترتيب اتفاق افتادن مي نويسم...(بعدا کسي شاکي ترتيب اسم نشه....)
1:مرسي
از مطهره  جونم به خاطر حضور لحظه به لحظه و همراهي جالبش(اس ام اس و تلفن)تو اون روز
(2:ممنون از سحر دوست تازه م (3 هفته از دوستي ما ميگذره)که با هديه ي فوق العاده قشنگي غافلگيرم کرد)
3:تلفن فرشته ي نازنينم غزال و کادوی خیلی قشنگش که آقای پستچی برام آورد....

4:صبح روز شنبه موقع تمرين ساز....موبايلم زنگ خورد...و حس قوي من که يه آن گفت حتما پريا پشت خطه....و بود....نمي دونين چقدر ذوق زده شدم وقتي صداشو شنيدم...واقعا سوپرايز شده بودم....چه هيجاني...و فرداش يه اي ميل ....يه فلش خيلي خيلي ناز و قشنگ....ممنون پريا جونم...
5:تبريک و متن قشنگ یاشار....و بعد فلش خيلي قشنگش هيچ انتظارشو نداشتم...خيلي ذوقيده شدم...ممنون ياشار...
يه کم شيبه تشکر روزنامه ها شد..اما بايد مي نوشتمش...بايد از همه ي دوستام تشکر مي کردم...بايدمي دونستن که چقدر منو خوشحال کردن...و من چقدر با وجودشون احساس خوشبختي مي کنم

پ.ن:و ممنون از همه ي کسايي که تبريک گفتن...حتي اونهايي که بر خلاف ميل باطنيشون و عقيده شون و مخالفت با فلسفه ي تولد تبريک گفتن....
پ.ن۲:يه روز سرد و زمستوني...وقتي اولين بار کنار يه سنگ سياه ايستاده بودم...فکر مي کردم ديگه هيچ کس مثل اون نمي شه. ديگههيج دوستي نخواهم داشت که با وجودش احساس خوشبختي کنم..هيچ کس جاشو نمي گيره...چرا من اون روزا این فکر و مي کردم...چرا ؟...

نیکو آن است که ثروتمند باشی و پر توان ... اما... نیکوتر آن است که دوســـــــــــــتت بدارند.

 

 نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1384/12/09 ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email