از وقتي يادمه ...از وقتي بچه بودم...عاشق فصل زمستون بودم....زمستونا که مي شد...دوست داشتم از پشت پنجره اومدن برفو تماشا کنم..هميشه ياد اين حرف بودم که مي گفتن:انگاري خدا داره پنبه هاشو مي زنه...و من چقدر ذو مي کردم...هنوزه که هنوزه از ديدن و اومدن برف ذوق زده مي شم...وقتي برف مياد همه دنبال منن تا صدام کننن و بهم خبر بدن...من عاشق زمستونم...عاشق صبحاي زودش ...وقتي نزديک صبح رنگ قرمز آسمون تو کوچه ها پاشيده مي شه...وقتي شب تو سياهي ها فقط سفيدي برفه..اونقدر پاک و سفيد...که چشمتو مي زنه...لحظه لحظه ي زمستونو دوست دارم...هميشه وقتي زمستون مي شه حتي روحيات منم تغيير مي کنه...بي پروا تر و غير عادي مي شم...حتي رو راست تر از هميشه...انگار پوست ميندازم...يه جور دگر ديسي...و هميشه از بين 12 ماه سال بهمن و اسفند و فروردين ماه هاي مرد علاقه ام بودن....بهمنو به خاطر اين دوست دارم که هميشه بهترين و بزرگ ترين و سرنوشت ساز ترين اتفاق هاي زندگيمو با خودش داره...بهترين لححظه هاي زندگي من يا حتي خانواده ام تو بمن بوده...حتي شروع آشنايي مامان و بابا با شروع بهمن بوده و تاريخ ازدواجشو 25 بهمن(ولنتاين که يادتونه؟)از همه مهمتر اينجانب متولد 27 بهمن مي باشم(دليل از اين بزرگتر؟)خلاصه اينکه هميشه منتظر بهمن و اتفاق هاي خوبش بودم و هستم...(به 22 بهمن و اين برنامه ها کاري ندارم) و ديگه اينکه تولد تعدادي از آدماي مهم زندگيم تو بهمنه...(به موقعش مي گم) اسفند و فروردين رو هم واسه تغييرات و تحولاتشون دوست دارم...اسفند که مي شه روز شماري واسه عيد هم شروع ميشه...آخراي اسفند انگار همه چيز رو دور تنده...خريداي مردم..حتي مي توني بوي بهار رو هم بشنوي....و فروردين...با اون باروناي گاه و بيگاهش... فکر کنم دليل انتظار واسه اومدن بهمنو براتون گفتم
**فرشته ي نجات پــوشــالي** بعد از ثبت نام واسه کنکور سراسري...منتظر اعلام ثبت نام آزاد بودم...اما وقتي با بابا مشورت کردم تصميم گرفتيم امسال کنکور آزاد ندم(مشهد به هيچ عنوان رشته هاي خوبي نداره...غير پزشکي هاش که قابل گفتن نيست...پزشکي هم فقط پزشکي داره...اگه دام زن مي گرفت با سر مي رفتم)واسه همين ديگه پي ماجرا رو نگرفتم...تا روز 2 بهمن که بابا گفت حالا اگه شرکت کني بد نيست ها!حالا بگرد دنبال دفتر چه...که اولا تو فرصت تمديد شده بوديم (تا 7 بهمن تمديد بود الان شده 15 بهمن)ثانيا هيچ دفتر پستي دفتر چه نداشت...همه مي گفتن بريد پست مرکزي....حالا پست مرکزي کجا ....اون سر دنيا..بعد از 1 ساعت سرپا بودن تو پست و پر کردن اون فرمهاي مزخرف اماده بودم که بيام بيرون که گوشي زنگ خورد...ندا بود:نوشين اگه مي شه دفتر چه ي ارشد هم واسه من بخر...بعد از کلي پرس و جو جاشو پيدا کردم...صف طولاني بود...کلي خانوم مسن با يگ برگه که تو دستشون بود منتظر ايستاده بودن...فهميدم که براي گرفتن کارت ملي و پر کردن فرم دچار مشکل شدن چون سواد نداشتند...يکي از خانما به دختري که جلوي من واستاده بود گفت دخترم من سواد ندارم مي شه اين چند جا رو برام بنويسي؟دختره هم گفت...نخير من کار دارم و رفت...بعد اون خانوم برگشت طرف من و گفت...دخترم مي شه اين فرم رو برام پر کني؟تا اومدم بگم نه و برم.(راستشو بگم از چند ساعت تو صف واستادن و شلوغي پست و هواي خفه و دلگيرش خسته شده بودم و دلم مي خواست زودتر بيام بيرون)..متصدي اون قسمت گفت...کاري نداره خانم...اين خانوم کلي رفته و اومده...ساده ست..ببينين من بهتون مي گم چي کار بايد بکنيد...و من تا اومدم به خودم بجنبم...ديدم فرم اون خانوم تو دستمه و اونم داره مشخصات تحويل من مي ده...سرمو که بلند کردم ديدم حدود 12 نفر خانوم و اقا با يک برگه دستشون پشت سر هم واستادن و منتظرن که من براشون فرم پر کنم...همه هم خوشحال از اينکه بالاخره يکي پيدا شده که بعد از کلي رفت و آمد به دادشون برسه...متصدي هم که ديد وضع اينجوريه گفت شما پشت يکي از اين ميزها بشينيد که خسته نشيد...تمام اين مدت دعاي خير بود که نثارم مي شد...و من از خجالت سرمو پائين انداخته بودم...هيچ کس غير از خود من نمي دونست که اگه تو اون وضعيت گير نيفتاده بودم هيچ وقت به دلخواه خودم اون کارو نمي کردم...از اين ناراحت بودم که اين همه دل پاک داره واسم دعاي خير مي کنه و من لياقتشو ندارم...از شدت ناراحتي تو چشمام اشک جمع شده بود..نمي دونيد چقدر قربون صدقه م رفتن وچه دعاهاي خيري واسم کردم..اما من ...منم اگه در برابر عمل انجام شده قرار نگرفته بودم...کار همون دختر رو مي کردم... مطمئن بودم که دعاهاشون مي کيره...هر کدوم 5 6 بار اومده بودن و هر بار براي گرفتم فرم جديد کلي پول داده بودن...اما مي دونستم که هيچ کدوم از اين دعاها واسه من عملي نيست...وقتي کارم تموم شد خانومي که پشت يکي از ميزا نشسته بود گفت امروز فرشته ي نجات شدي ها...نمي دونستيم با اينهمه کار و متقاضي چه کار کنيم....خوش به حالت ديگه تا آخر عمرت به هر چي مي خواي مي رسي...مي دوني چقدر دعاهاي اين پيرزن ها و پيرمرد هاي دلشسکته پيش خدا جواب داره...چيزي نگفتم...يعني چيزي نداشتم که بگم....يه لبخند احمقانه زدم و اومدم بيرون...و تموم مدت تو راه آرزو مي کردم کاش فقط يکي از اون دعاها برآورده مي شد...فقط يکي...
**پ.ن هاي غذايي**
پ.ن1 هر وقت محرم مي شد تو خونه ي ما غوغايي بود...وسواس مامان واسه خريد برنج و عدس و کشمش و روغن...از روز اول محرم شروع مي شد...تا روز تاسوعا...که از صبح عمليات نذري پزون شروع مي شد...مامان بود و يک آشپرخونه با 3.4 تا قابلمه ي بزرگ (اسمش مي شه ديگ ديگه؟)با کلي آبکش و ....از 5 صبح شروع مي کرد و با هر برنجي که آبکش مي کرد ومي ريخت داخل قابلمه ها يک بسم الله زير لب مي گفت...گهگاهي اسم من يا ندا يا بابا برده مي شد براي جا به جا کردن چيزي....و درست بعد از ساعت 12 همه چيز آماده شده بود...دور تا دور آشپرخونه پر از قابلمه و ظرف هاي بزرگ و کوچيک بود...براي همه ي فاميلا و چند تايي از دوستاي بابا...جالب اين بود که هر کس خواسته اي هم داشت...مثلا يکي دوست داشت کشمش غذاش بيشتر باشه...يکي ته ديگ فراوون مي خواست...يکي عدس بيشتر...بزرگي هر ظرف هم به تعداد اعضاي اون خانواده بود...و...عجب بويي تو خونه راه مي افتاد...بعد از اون اسم صاحب هر قابلمه خيلي کوچولو با ماژيک روشون نوشته مي شد...مر حله ي بعد بردن اونهمه ظرف و قابلمه و جاسازي تو ماشين و بعد تحويل به صاحباشون بود...و بامزه اينکه هنوز زنگ در رو نمي زدي يکي پشت در آماده ي گرفتن بود از اون روزا 4 سال گذشته و مامان ديگه نذرشو خودش درست نمي کنه...بلکه همه ي مواد رو مي خره و ميبره به خيريه ي انصار الجواد...مي گه حالا که چند کيلو (5 کيلو)به برنج ها اضافه کردم بهتر اينه که دست مستحقش برسه...حرفي نيست...اما ديگه هيچ وقت عدس پلوهاي مامان حتي با همون مواد به خوشمزگي اون عدس پلوهاي نذري نرسيد...
پ.ن 2 چند روز پيش ناهار جايي دعوت بوديم به صرف شله...تا اومدم قاشق اولو بخورم ياد پست شله خوري افتادم...اين بود که از اول تا آخر هر قاشقش رو به ياد يکي خوردم...واسه بعضي ها که فهميدم شيکمو ترن دو تا قاشق خوردم..تا باشه از اين نايب بودنا... جاتون خالي... (اگه تونستيد تاسوعا و عاشورا تشريف بياريد اينجا...حداقلش اينه که از شله بي نصيب نمي مونين( پ.ن 3 روز عاشورا هم مامان بزرگ نذر شله زرد داره(اونم قدمتش به خيلي سالها پيش مي رسه)مي خوام برم ديگ شله زرد رو هم بزنم...اگه آرزويي..خواسته اي داريد بگيد...شايد براورده شد معمولا نذر هايي که واسه امام حسين مي شه جواب داره
**ديگه کم کم داريم به نبودن هم عادت مي کنيم...عادت ...ديگه داره برام عادت مي شه که هيچ وقت...هيچ وقت...نبينمت...صداتو نشنوم...و دلم برات تنگ نشه!(مي خواستم بدوني...فقط همين)
