تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

     
 
1_من 20 سالمه اما هنوزم عاشق ديدن کارتون و انيميشنم.و چيزي از دستم در نمي ره
2_من 20 سالمه اما هنوزم پشت ويترين عروسک فروشي ها ميخ کوب مي شم..عاشق خرسها و عروسکهاي پشمالو هستم(تازگيها يک خرس کوچولوي خوشگل پشمالو سوغاتي گرفتم)
3_من 20 سالمه اما عاشق اينم که تو کوچه ها دنبال بچه گربه ها بدوم و بگيرمشون
4_من 20 سالمه اما با 2 گروه خيلي خيلي زود صميمي و دوست مي شم:1:بچه هاي کوچولو...2:پيرمرد ها و پيرزن ها
5_من 20 سالمه اما بقيه گاهي شک مي کنن که من بيشتر از 14 سال داشته باشم و گاهي سر اينکه 24يا 25 سالمه شرط مي بندن
6_من 20 سالمه اما هنوزم شب ها با يک خرس پشمالو مي خوابم
7_من 20 سالمه اما دلم مثل يک بچه ي کوچو لو نازکه و به تلنگر مي شکنه
8_من 20 سالمه اما مثل بچه هاي 1 ساله هيچ وقت نتونستم جلوي اشکهام، جلوي گريه مو بگيرم
9_من 20 سالمه و گاهي به اندازه ي 50 سال زندگي احساس خستگي مي کنم ...گاهي حس مي کنم بار چند دهه زندگي رو شونه هام سنگيني مي کنه
10_من 20 سالمه اما به اندازه ي يه زن ميانسال تو دلم راز و تجربه دارم اما...بعضي وقتا نمي تونم به اندازه ي يه لحظه از تجربه هام استفاده کنم
11_من 20 سالمه اما مي دونم که بين دنياي نگار 13 ساله و نداي 24 ساله هميشه سرگردون مي مونم
12_من 20 سالمه اما بعضي روزا بدجوري دلم هواي بچگي هامو مي کنه
13_ من 20 سالمه و دلم نمي خواد بزرگ بشم...مي ترسم از اينکه مي دونم مشکلاتم با خودم بزرگ مي شن و حس مي کنم گاهي هيچ پشتوانه اي براي صبر و تحمل ندارم
14_من 20 سالمه اما ديروز کتاب ماتيلداي نگار رو يک نفس خوندم ...يک ساعت بعدش رشد نوجوان...و فرداش مجله ي چهل چراغ
15_من 20 سالمه و مي دونم بعضي چيزايي که نوشتم ربطي به 20 سالگي نداره( اما مگه آدم چند بار 20 ساله مي شه)؟
16_من 20 سالمه ونمي دونم کسي که 64/11/27 به دنيا اومده تازه 20 سالش شده يا 20 سالش کامل شده(اگه کسي بهم گفت چند سالته چي بگم؟)
17_من 20 سالمه اما نمي دونم 20 سالگي چه شکليه...نمي دونم 20 سالگي چه رنگيه...(مي شه لطفا کسي 20 سالگي و حال و هواش رو برام تعريف کنه؟)
((__:هي..! اينقدر بي جنبه نباش..حالا 20 ساله شدي که شدي...اينقدر هارت و پورت و شلوغ بازي نداره که...تازشم هنوز تا ساعت 5 بعد از ظهر خيلي مونده
--:مي دونم ..اما...براي اينکه خيالت راحت شه ساعت 5 اينا رو بخون...ديگه اشکالي نيست ازم بگيري؟..حله؟))
18_من 20 سالمه...اما تا چند ساعت ديگه مي شم 20 سال 1دقيقه و 1 روز و 1و ماه و......1 سال
-من 20 سالمه و مي دونم تويي که يه روز 20 ساله بودي منو درک مي کني و تويي که يه روز 20 سالت مي شه بالاخره حرفامو مي فهمي
((__:راستي...!!قبل از اينکه بري...مي خواستم يه چيزي بگم..وايستا...
--:؟؟...
__:خب...مي خواستم بگم که...تولدت مبارک.!!
--:هوم!...مرسي...))
20_من 20 سالمه و گاهي موقع ها به شدت از تبريک تولد گفتن هاي مصنوعي و اجباري بدم مياد...

پ.ن:چرا گاهی وقتا که فکر می کنی همه چیز به هم ریخته وتموم شده...کارا درست می شه...یا وقتی که فکر می کنی همه چیز خوب پیش می ره....یه هو یه بلای آسمانی نازل می شه؟

(تا اینجا امروز همه چیز خوب بوده...به غیر از هوای آفتابیش...روزی که من به دنیا اومدم...سفیدی برف همه جا رو گرفته بوده و امروز...

نوشین

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/27 ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط نوشین |


نگاه اول:عمر انسان ،کمال عمر انسان را مي ربايند و مي روند.رخنه  مي کنند در وجود تو ؛ همراه و همسفر مي شوندو در نيمه راه ناگهان_همان جايي که نبايد_ناپديد مي شوند...نشد، باز هم نشد...تو را در گرانمند ترين ايام عمر از خود مي کنند، با تو يکي مي شوند، نيمه ي ديگر تو ، سراپا اعتماد و باور.چنان که تو خود را در او مي بيني و او نشان داده است که خود را در تو ديده است و درست لحظه اي که غرقي در او و از پشت مردمک چشمان او به دنيا نگاه مي کني ؛ ناگهان تو را کور مي کند، تو را تهي مي کند و مي رود...


**سلوک_محمود دولت آبادي**
نگاه دوم:Happy Valentine


نگاه 1+2: هنوزم اون پسري که روز ولنتاين رو پله هاي پاساژ (...)نشسته بود ، يادم نمي ره هموني که 2 تا جعبه ي بزرگ و خوشگل کنارش بود...رو يکي نوشت تقديم به تنها مونس زندگيم"س" و روي اون يکي نوشت تقديم به تنها مونس زندگيم"ف"
يا هيچ وقت "ص" رو فراموش نمي کنم...که هر ولنتاين کمدش با چندين هديه که از  دوست پسر هاش  گرفته بود پر مي شد...
يا دوست خودم "آ" که يک سال ولنتاين چه پولي خرج کرد و چه هديه اي داد و چه هديه اي گرفت و 3 هفته بعد اون روز دوست پسرش رو با يه دختر تو کافي شاپ"ب" ديدم اما اون دختر "آ"نبود....
من خيلي چيزا ديدم...اما تو هيچ کدوم از اون روزا و اون هديه ها و خرس هاي پشمالو و شکلات هاي خوشگل و خوشمزه يه اپسيلون عشق نديدم
(به نظر تو من خيلي آر ماني فکر مي کنم؟...يا خيلي توقعم از آدماي دور برم زياده؟(
پ.ن قرار بود يه قالب پيدا کنم اما هر چي گشتم چيز جالبي پيدا نشد...خودم هم که ياد نداشتم...وقت گشتن هم نداشتم...اين بود که با دوس جونم تصميم گرفتيم همين قالبو يک کم تغيير بديم..اون جوري که من مي خوام...و حالا ازش تشکر مي کنم که اگه پيگيري ها و زحمت هاش و دلسوزي هاش نبود اين قالب حالا حالا ها درست نمي شد...تغييرات اندکه. اما تلاش زيادي براي انجامش شده...و واسه من يه دنياست...همين قدر که وقتي خودم مي بينمش احساس رضايت کنم...مرسي مطهره جونم....
           برگ
             هنوز نرفته   
                   درخت لاغر شد

                       دل گياه         
                             چه زود تنگ مي شود

پ.ن:دل تو چي؟؟

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1384/11/23 ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط نوشین |


از وقتي يادمه ...از وقتي بچه بودم...عاشق فصل زمستون بودم....زمستونا که مي شد...دوست داشتم از پشت پنجره اومدن برفو تماشا کنم..هميشه ياد اين حرف بودم که مي گفتن:انگاري خدا داره پنبه هاشو مي زنه...و من چقدر ذو مي کردم...هنوزه که هنوزه از ديدن و اومدن برف ذوق زده مي شم...وقتي برف مياد همه دنبال منن تا صدام کننن و بهم خبر بدن...من عاشق زمستونم...عاشق صبحاي زودش ...وقتي نزديک صبح رنگ قرمز آسمون تو کوچه ها پاشيده مي شه...وقتي شب تو سياهي ها فقط سفيدي برفه..اونقدر پاک و سفيد...که چشمتو مي زنه...لحظه لحظه ي زمستونو دوست دارم...هميشه وقتي زمستون مي شه حتي روحيات منم تغيير مي کنه...بي پروا تر و غير عادي مي شم...حتي رو راست تر از هميشه...انگار پوست ميندازم...يه جور دگر ديسي...و هميشه از بين 12 ماه سال بهمن و اسفند و فروردين ماه هاي مرد علاقه ام بودن....بهمنو به خاطر اين دوست دارم که هميشه بهترين و بزرگ ترين و سرنوشت ساز ترين اتفاق هاي زندگيمو با خودش داره...بهترين لححظه هاي زندگي من يا حتي خانواده ام تو بمن بوده...حتي شروع آشنايي مامان و بابا با شروع بهمن بوده و تاريخ ازدواجشو 25 بهمن(ولنتاين که يادتونه؟)از همه مهمتر اينجانب متولد 27 بهمن مي باشم(دليل از اين بزرگتر؟)خلاصه اينکه هميشه منتظر بهمن و اتفاق هاي خوبش بودم و هستم...(به 22 بهمن و اين برنامه ها کاري ندارم) و ديگه اينکه تولد تعدادي از آدماي مهم زندگيم تو بهمنه...(به موقعش مي گم) اسفند و فروردين رو هم واسه تغييرات و تحولاتشون دوست دارم...اسفند که مي شه روز شماري واسه عيد هم شروع ميشه...آخراي اسفند انگار همه چيز رو دور تنده...خريداي مردم..حتي مي توني بوي بهار رو هم بشنوي....و فروردين...با اون باروناي گاه و بيگاهش... فکر کنم دليل انتظار واسه اومدن بهمنو براتون گفتم

**فرشته ي نجات پــوشــالي** بعد از ثبت نام واسه کنکور سراسري...منتظر اعلام ثبت نام آزاد بودم...اما وقتي با بابا مشورت کردم تصميم گرفتيم امسال کنکور آزاد ندم(مشهد به هيچ عنوان رشته هاي خوبي نداره...غير پزشکي هاش که قابل گفتن نيست...پزشکي هم فقط پزشکي داره...اگه دام زن مي گرفت با سر مي رفتم)واسه همين ديگه پي ماجرا رو نگرفتم...تا روز 2 بهمن که بابا گفت حالا اگه شرکت کني بد نيست ها!حالا بگرد دنبال دفتر چه...که اولا تو فرصت تمديد شده بوديم (تا 7 بهمن تمديد بود الان شده 15 بهمن)ثانيا هيچ دفتر پستي دفتر چه نداشت...همه مي گفتن بريد پست مرکزي....حالا پست مرکزي کجا ....اون سر دنيا..بعد از 1 ساعت سرپا بودن تو پست و پر کردن اون فرمهاي مزخرف اماده بودم که بيام بيرون که گوشي زنگ خورد...ندا بود:نوشين اگه مي شه دفتر چه ي ارشد هم واسه من بخر...بعد از کلي پرس و جو جاشو پيدا کردم...صف طولاني بود...کلي خانوم مسن با يگ برگه که تو دستشون بود منتظر ايستاده بودن...فهميدم که براي گرفتن کارت ملي و پر کردن فرم دچار مشکل شدن چون سواد نداشتند...يکي از خانما به دختري که جلوي من واستاده بود گفت دخترم من سواد ندارم مي شه اين چند جا رو برام بنويسي؟دختره هم گفت...نخير من کار دارم و رفت...بعد اون خانوم برگشت طرف من و گفت...دخترم مي شه اين فرم رو برام پر کني؟تا اومدم بگم نه و برم.(راستشو بگم از چند ساعت تو صف واستادن و شلوغي پست و هواي خفه و دلگيرش خسته شده بودم و دلم مي خواست زودتر بيام بيرون)..متصدي اون قسمت گفت...کاري نداره خانم...اين خانوم کلي رفته و اومده...ساده ست..ببينين من بهتون مي گم چي کار بايد بکنيد...و من تا اومدم به خودم بجنبم...ديدم فرم اون خانوم تو دستمه و اونم داره مشخصات تحويل من مي ده...سرمو که بلند کردم ديدم حدود 12 نفر خانوم و اقا با يک برگه دستشون پشت سر هم واستادن و منتظرن که من براشون فرم پر کنم...همه هم خوشحال از اينکه بالاخره يکي پيدا شده که بعد از کلي رفت و آمد به دادشون برسه...متصدي هم که ديد وضع اينجوريه گفت شما پشت يکي از اين ميزها بشينيد که خسته نشيد...تمام اين مدت دعاي خير بود که نثارم مي شد...و من از خجالت سرمو پائين انداخته بودم...هيچ کس غير از خود من نمي دونست که اگه تو اون وضعيت گير نيفتاده بودم هيچ وقت به دلخواه خودم اون کارو نمي کردم...از اين ناراحت بودم که اين همه دل پاک داره واسم دعاي خير مي کنه و من لياقتشو ندارم...از شدت ناراحتي تو چشمام اشک جمع شده بود..نمي دونيد چقدر قربون صدقه م رفتن وچه دعاهاي خيري واسم کردم..اما من ...منم اگه در برابر عمل انجام شده قرار نگرفته بودم...کار همون دختر رو مي کردم... مطمئن بودم که دعاهاشون مي کيره...هر کدوم 5 6 بار اومده بودن و هر بار براي گرفتم فرم جديد کلي پول داده بودن...اما مي دونستم که هيچ کدوم از اين دعاها واسه من عملي نيست...وقتي کارم تموم شد خانومي که پشت يکي از ميزا نشسته بود گفت امروز فرشته ي نجات شدي ها...نمي دونستيم با اينهمه کار و متقاضي چه کار کنيم....خوش به حالت ديگه تا آخر عمرت به هر چي مي خواي مي رسي...مي دوني چقدر دعاهاي اين پيرزن ها و پيرمرد هاي دلشسکته پيش خدا جواب داره...چيزي نگفتم...يعني چيزي نداشتم که بگم....يه لبخند احمقانه زدم و اومدم بيرون...و تموم مدت تو راه آرزو مي کردم کاش فقط يکي از اون دعاها برآورده مي شد...فقط يکي...

**پ.ن هاي غذايي**

پ.ن1 هر وقت محرم مي شد تو خونه ي ما غوغايي بود...وسواس مامان واسه خريد برنج و عدس و کشمش و روغن...از روز اول محرم شروع مي شد...تا روز تاسوعا...که از صبح عمليات نذري پزون شروع مي شد...مامان بود و يک آشپرخونه با 3.4 تا قابلمه ي بزرگ (اسمش مي شه ديگ ديگه؟)با کلي آبکش و ....از 5 صبح شروع مي کرد و با هر برنجي که آبکش مي کرد ومي ريخت داخل قابلمه ها يک بسم الله زير لب مي گفت...گهگاهي اسم من يا ندا يا بابا برده مي شد براي جا به جا کردن چيزي....و درست بعد از ساعت 12 همه چيز آماده شده بود...دور تا دور آشپرخونه پر از قابلمه و ظرف هاي بزرگ و کوچيک بود...براي همه ي فاميلا و چند تايي از دوستاي بابا...جالب اين بود که هر کس خواسته اي هم داشت...مثلا يکي دوست داشت کشمش غذاش بيشتر باشه...يکي ته ديگ فراوون مي خواست...يکي عدس بيشتر...بزرگي هر ظرف هم به تعداد اعضاي اون خانواده بود...و...عجب بويي تو خونه راه مي افتاد...بعد از اون اسم صاحب هر قابلمه خيلي کوچولو با ماژيک روشون نوشته مي شد...مر حله ي بعد بردن اونهمه ظرف و قابلمه و جاسازي تو ماشين و بعد تحويل به صاحباشون بود...و بامزه اينکه هنوز زنگ در رو نمي زدي يکي پشت در آماده ي گرفتن بود از اون روزا 4 سال گذشته و مامان ديگه نذرشو خودش درست نمي کنه...بلکه همه ي مواد رو مي خره و ميبره به خيريه ي انصار الجواد...مي گه حالا که چند کيلو (5 کيلو)به برنج ها اضافه کردم بهتر اينه که دست مستحقش برسه...حرفي نيست...اما ديگه هيچ وقت عدس پلوهاي مامان حتي با همون مواد به خوشمزگي اون عدس پلوهاي نذري نرسيد...

پ.ن 2 چند روز پيش ناهار جايي دعوت بوديم به صرف شله...تا اومدم قاشق اولو بخورم ياد پست شله خوري افتادم...اين بود که از اول تا آخر هر قاشقش رو به ياد يکي خوردم...واسه بعضي ها که فهميدم شيکمو ترن دو تا قاشق خوردم..تا باشه از اين نايب بودنا... جاتون خالي... (اگه تونستيد تاسوعا و عاشورا تشريف بياريد اينجا...حداقلش اينه که از شله بي نصيب نمي مونين( پ.ن 3 روز عاشورا هم مامان بزرگ نذر شله زرد داره(اونم قدمتش به خيلي سالها پيش مي رسه)مي خوام برم ديگ شله زرد رو هم بزنم...اگه آرزويي..خواسته اي داريد بگيد...شايد براورده شد معمولا نذر هايي که واسه امام حسين مي شه جواب داره

**ديگه کم کم داريم به نبودن هم عادت مي کنيم...عادت ...ديگه داره برام عادت مي شه که هيچ وقت...هيچ وقت...نبينمت...صداتو نشنوم...و دلم برات تنگ نشه!(مي خواستم بدوني...فقط همين)

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17 ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط نوشین |



اينقدر حســـــود نباش
--:نيستم!
__:چرا هستي،خودتم مي دوني که گاهي موقع ها حسود مي شي
--:نخيرم...
__:نذار دهنمو باز کنم و بگم چرا يه مدت نمي خواستي بنويسي...که واسه حسود...
--:خوب بگو....اينجا همه از خودن
__:مطمئني اينجا همه خودي هستن؟
--:آره...يعني چيزه.بله....هستند...اصلا تو چرا همش اون ماجرا رو به رخ من مي کشي؟
__:به خاطر اينکه فقط سر همون ماجرا حسادتت گل مي کنه...اونم چه جورم...همين الانم باز به خاطر اينکه اون ماجرا دوباره تکرار شده يه فکرايي تو سرت بود...
--:آره ...مي خواستم...
__:نمي خواد بگي...اونوقت مجبور مي شي انجامش بدي...حرف من اينه سعي کن حسود نباشي که بخواي برخلاف ميلت کاري بکني....همين
--:باشه...سعي مي کنم
__:نه سعي کافي نيست...بگو من مي تونم حسود نباشم...و ديگه حسودي نمي کنم
--:من مي تونم حسود نباشم...و ديگه حسودي نمي کنم
__:خوبه...آفرين...

نزديکترين دوستش با همسرش رفته بودند مکه...زيارت خونه ي خدا...دل تو دلش نبود تا برگردند ...جمعه هم واسه ناهار دعوت بودن...رو کرد به شوهرش  و گفت:بهتر نيست قبل از روز جمعه امشب يه سري بهشون بزنيم...مرد گفت:چرا...امشب ساعت7.30 خوبه؟زن گفت اره....پس منم يه کادوي کوچولو مي گيرم....
عصر زن همراه با يک هديه ي قشنگ و در خور ميزبانش به خونه برگشت...با سليقه بسته رو کادو کرد و منتظر ساعت 7:30 شد...
تو ماشين در راه رفتن بودن...زن آخرين نگاهشو تو آئينه کرد و گفت:چه زود گذشت ...يادته 4 سال پيش دقيقا اين موقع ما تو را جدٌَه بوديم...مرد گفت:آره...چقدر اقاي "ح"دوست داشت بره مکه...زن لبخند زد و گفت:دلم مي خواد برق خوشحالي رو تو چشماي خانوم "ح"ببينم...دلم براش خيلي تنگ شده
ماشين تو کوچه پيچيد...مرد سرعتشو کم کرد و چشم دوخت به رديف منظم خونه ها...فکر کنم اشتباهي اومديم...چرا خونه ي آقاي "ح"رو پيدا نمي کنيم؟
زن گفت:من مطمئنم خونه شون همين کوچه ست...شايد جلوتره
مرد ماشينو جايي که فکر مي کرد خونه ي آقاي "ح" اونجاست نگهداشت...خونه شون بايد همين جا باشه...زن با يه نگاه سرسري به پرده هاي سياهي که رو در و ديوار ها بود گفت:فکر کنم يکي از همسايه هاشون....و ساکت شد...قلبش ايستاد...چون روي يکي از پرده ها نوشته شده بود:آقاي "ح"درگذشت همسر گراميتان را تسليت مي گوئيم.....مرد نگاه خيره ي زن رو دنبال کرد...فکر کرد چشمش اشتباه مي بينه...دوباره خوند...سه باره خوند...اما هر بار همون جمله تکرار شده بود....حالا حتي صداي شيون و گريه هم از توي خونه بلند شده بود....زن فکرکرد:آخه چه طور ممکنه...اونا چند ساعتي بيشتر نيست رسيدند ايران...رو کرد به مرد: برو ببين چه خبره
تا وقتي مرد رفت و اومد انگار سالها طول کشيد...
همه چيز به سادگي يک اب خوردن اتفاق افتاده بود..."درست وقت برگشت به ايران...تو فرودگاه جده...تو فاصله ي 50 متري با پله هاي هواپيما....خانم "ح"که شونه به شونه ي همسرش راه مي رفته....نقش بر زمين ميشه....تا همه به خودشون ميان و ميرن بالاي سر خانم "ح"مي بينن که انگار سالهاست که مرده....شوک بزرگتري هم به آقاي "ح"وارد مي شه:بنا بر قانون عربستان...خانوم "ح"چون در خاک عربستان فوت کرده...بايد هم همون جا به خاک سپرده بشه...و اجازه ي بردن جنازه به ايران داده نمي شود"
آقاي "ح"با قلبي شکسته به ايران زنگ مي زنه مي گه بايد بمونه و کارهاي کفن و دفن همسرشو انجام  بده
...تمام مدتي که مرد ماجرا رو براي زن تعريف مي کرد...زن سرشو انداخته بود پائين و به بسته ي کادو شده ي تو دستش که حالا به اندازه يک وزنه ي 10 تني تو دستش سنگيني مي کرد نگاه مي کرد
همه چيز به همين سادگي تموم شد...و بچه ها ي خانم "ح"موندند با حسرتي بزرگ از نديدن 1 ماهه ي مادر و حتي نداشتن مزاري به نام مادر....
صداي دختر خانم "ح" که بلند بلند به خدا شکايت مي کرد _از اينکه حالا که مادرشو ازش گرفته حداقل جنازه شو بهش بده تا يه بار ديگه صورتشو ببوسه_به اسمون مي رسيد...و زن فکر مي کرد آيا خدا صداي دختر رو مي شنوه؟
پ.ن:نيلوفر عزيز و نازنين....نمي خوام مثل بقيه با حرفاي بي فايده دلداريت بدم...بگم که اين شانس مادرت بوده که درست وقتي گناهاش پاک شده و تو سرزمين خونه ي خدا بوده فوت کرده...يا بگم اين سعادتيه که آدم درست کنار زمين غار حرا به خاک سپرده بشه...نه...مي دونم اينا هيچ کدوم واسه تو به اندازه ديدن حتي .....ولش کن...ديگه طاقت نوشتن ندارم...بهت تسليت مي گم عزيزم

نوشین

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1384/11/10 ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط نوشین |


خدایا

خدایا

تو با بزرگی

 در آن آسمانها

چنین آرزویی

   بدین کوچکی را

توانی برآورد

آیا؟؟

پ.ن بالاخره بهمن رسيد....خيلي منتظرت بودم...خدايا قرارمون كه يادت هست؟...من چشم به راهم...مثل همه ي اين ۲۰ سال...منتظرم...

نوشين

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1384/11/03 ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email