تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

از زمستون بي برف بدم مياد...از هواي سرد موذي سوز دار که از هزار تا لايه لباس بافتني ميگذره و مريضم مي کنه بدم مياد....از سرما خوردگي بدم مياد...از اينکه گلوم مدام سوزش داشته باشه...از اينکه نتونم آب دهنمو درست قورت بدم، بدم مياد...از آدمايي که زورزورکي بهم ابراز محبت مي کنن بدم مياد...از آبريزش بيني بدم مياد...از سردرد و سنگيني سر بدم مياد...از سينوزيتام بدم مياد...از تويي که مدام منو تعقيب مي کني....آدم مي فرستي...مدام آمارمو مي گيري بدم مياد...از امتحاناي 300 صفحه اي بدم مياد...از تو که گذشت و صبوري منو به حساب خريتم مي ذاري بدم مياد...از تو که مدام از سادگي من سواستفاده مي کني بدم مياد...از گربه ي سياه که چشماي سبز براق داره و بهم زل مي زنه بدم مياد...از تو که هر وقت از کنارت رد مي شم منو جوري نگاه ميکني که انگار هيچي تنم نيست بدم مياد...مي دوني؟ازت متنفرم...ازت متنفرم...وقتي که هر دفعه که منو ميبيني ياد همه ي بدبختي هات ميفتي و انتظار داري من همشو حل کنم...از تو که هر وقت زنگ مي زني..اس ام اس مسزني و يه پسوند بي معرفت به اسمم اضافه مي کني بدم مياد...از خط لب پررنگي که هر روز 3 سانت بالاي لبات مي کشي بدم مياد...از قهقهه هاي بلندت بدم مياد...زيادي رنگ عشوه دارن...از خون دماغ بدم مياد...از لک شدن لباس بدم مياد...از فيلماي سانسور شده که به گند کشيده مي شن بدم مياد...از آدماي بد قول بدم مياد...از سوسک با اون دست و پاي چندش آورش بدم مياد...از صداي قرچ له کردنش زير کفش بدم مياد...از تو که هر وقت کار داري بهم زنگ مي زني بدم مياد....از حلواشکري باز و سيمرغ و عقاب و شاهين و کبوتر بدم مياد...از تاريکي و سرما با هم بدم مياد...از کفش خيلي نوک تيز بدم مياد...از تو که هميشه حواس پرتي بدم مياد...از چايي پررنگ و خيلي داغ بدم مياد...از گرد و خاک و تميز کردن هر چيز خاکي بدم مياد...از آرايش غليظ و روژ لب بنفش بدم مياد...از وعده وعيداي تو خاليت بدم مياد...از کفشي که پاشنه اش خيلي بلنده بدم مياد...مخصوصا از تو که چنان باهاش راه ميري انگار همه ي دنيا زير پاشنه هات له ميشن...از رقصيدن چند ساعته ي داماد تو عروسي بدم مياد...از آلبالو پلو بدم مياد...از...اصلا از خودم بدم ميا د...واسه اينکه روز اولي که مي خواستم بنويسم نمي دونستم با اسم خودم بنويسم يا اسم مستعار...از خودم بدم مياد چون حالا مي بينم دلم مي خواد اينجا هم خودم باشم...اما مي ترسم که نتونم اولين قدمو که تغيير اسمه بردارم...از خودم بدم مياد چون مي خواستم از هر چي که ناراحتم مي کنه بنويسم اما بازم مثل هميشه محافظه کاريم نذاشت....

*******
پ.ن1
:نوشين مريضه...سرماي بدي خورده...تب داره...آنزيماي بدن در دماي 45 درجه غير فعال مي شن...نترس تبش زياد نيست...39.5 درجه...تب..نشانه ي مبارزه ي بدن با ميکروب...پس اين لرز لعنتي چيه؟...ندا  می گه:من نمي دونم اين وبلاگ چي داره که تو با حال نزارت اينجا نشستي و مي نويسي...نوشين نمي دونه اين وبلاگ چي داره...فقط تو رفت و آمد بين تب و لرز احساس کرد اگه بلند شه و بنويسه يه کم حالش بهتر مي شه...از هذيوناش کمتر مي شه...نو شين 3 شبه که داره تب مي کنه...3 شبه تا صبح پاشو تو لگن اب گذاشته و چند لحظه بعد يه لحاف دورش پيچيده...سرش سنگينه...اما فقط مي خواد بنويسه...دلش يه ليوان بزرگ چايي کمرنگ داغ مي خواد...نه...يه رختخواب خنک مي خواد...که داغي بدن تبدارشو به خنکاي ملافه ها بده...آره...آلان تنها آرزوش همينه...يه بالش خنک که دستاشو زيرش ببره و سر داغشو توش فرو کنه...

پ.ن2:مي توني هذيون گفتن يه آدم مريضو ببخشي؟؟

پ.ن3:هم رفتم بهشت رضا، هم رفتم عروسی...توضیحش واسه بعد

نیازمندیــــها:
شما یک طراح قالب وبلاگ سراغ ندارید...که سرش خلوت باشه...بشه راحت پیداش کرد...و سفارش ساخت یک قالب داد؟

ميشا؟؟؟...نوشين!

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1384/10/17 ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط نوشین |


يادته؟

خدا بود و تو بودي و من...تو بودي و عطر شيرين شيرني هاي نون خرمايي و نون برنجي...تو بودي و گرماي حضورت درست وسط دي...تو بودي و صداي لرزوني كه براي اولين بار براي تو خوند:"تو اي پري كجايي؟..."حالا منم و تويي كه ديگه حضورت تكرار نمي شه...

يك سال برگرد عقب...يه روز اين ور يا اون ور...چه فرقي مي كنه...مهم اينه كه يه روزي بود كه خدا بود و تو بودي و من...

اما حالا...

اين فقط يه خوابه...خواب پشت پنجره...

ميشا

لينك مطلب نوشته شده در شنبه 1384/10/17 ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email