تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

 گفتي :زمستان است
گفتم :بي قراري سخت است
گفتي:دلتنگ شده اي؟!
گفتم :يک اسمان!
گفتي :تنها مانده اي؟!
گفتم:يک دريــــا
گفتي:اشک را به چشم هايت راه ندهي وقتي دلت مي گيرد
گفتم:من چشم هاي تو را نوشيده ام، اشک نيست و باران است!شور نيست و شيرين است
گفتي:اين ست عشق
گفتم:خيالم رنگي ست...عشق را مي شناسم...
گفتي:مجنـــون شده اي؟!
گفتم:کاش ليـــلي بودم!
گفتي:بيمار شده اي تو؟!
گفتم:آخر شبها مهتـــاب مي خورم من!
گفتي:نور مهتاب ديـــوانگي مي آورد!
گفتم:درمانش همين است
گفتي:آخر قصه شيرين است
گفتم:من دويده ام، سالهاست...اينجا فقط ســـرد است
گفتي:ســــرما شيفـــتگي مي آورد
گفتم:و تـــــَب...
گفتي:تـــَب کردنت را دوست دارم
گفتم:تــــَب دارم، تو را ندارم
گفتي:مگر من به خوابـــت نيامده بودم؟
گفتم:باشد، اين روزها دستم به آسمان نمي رسد که نمي رسد
گفتي:چاره اش عشق است...همين سه حرف ســـاده و کوچک
گفتم:عشق؟؟پيدايش نميکنم توي آسمان ها!
گفتي:غمت نباشد، شيرين باش..آسمان چراغان است
گفتم:شيرين مي مانم و چشم به راه؛ شايد نگاهت خود عشق باشد
گفتي:منتظر بمان.پــــرواز به خاطر عشق
گفتم:هســــتي؟!
گفتي :هميـــشه هستم...شيـــرين باش"

بچه که بودم وقتي شب يلدا مي شد؛ منتظر بودم اون شب خيلي طولاني تر از اوني باشه که فکر مي کنم...دلم مي خواست شبش بيشتر از هميشه طول بکشه...و من که هميشه اون شب دير مي خوابيدم...بيشتر بخوابم...ولي هيچ وقت بيشتر نمي خوابيدم که هيچ خواب آلوده تر از هميشه هم بودم...اصلا از يک سري مراسم مثل شب يلدا يه جورايي خوشم نمياد....شايد واسه اينکه همه ي شب يلدا شده خوردن و خوردن و چشم رو هم چشمي...شب  يلدا واسه خيلي ها يعني يه هندوونه ي قرمز(که خيليييي دوست دارم) با  کلي شيريني و آجيل و ميوه هاي کمياب و برگه ي هلو و سيب و انجير خشک و ...بعد يه مهموني بزرگ...فقط واسه نمايش...و کمتر واسه ديدن هم...شايدم به خاطر اين از اين جور مراسما خوشم نمياد که هميشه ي خدا يه چيزي خوشيمو خراب کرده...يه حس گند مثل وجدان بيدار شير فرهاد...که وقتي نمي خوامش ظاهر ميشه....درست لحظه اي که تو يک مهموني نشستم و دارم نهايت لذتو ازش مي برم...يه چيزي منو ياد کسايي ميندازه که از همه ي خوشي هاي اون جمع محروم هستند...هر سال وقتي با مامان براي خريد شب چله ميرم(خريد رو خيلي دوست دارم)يه کسي بهم ميگه ياد همه ي اون کسايي باش که امشب بدون هيچ چيز شبشونو صبح ميکنن...تو شباي سردي که خودمو رو تخت ولو مي کنم و از گرم و نرم بودنش کيف ميکنم...يکي بهم مي گه ياد همه ي کارتن خوابا و کسايي باش که الآن دارن تو سرما يخ مي زنن...وقتي تو ي جمع فاميلي از دور هم بودن صميمانه ي همه خوشحال ميشم...يه کسي بهم مي گه ياد مادرا و پدرايي باش که الان تو خانه سالمندان تنها واسه خودشون نشستند...يا ياد همه ي بچه هاي بي سرپرستي باش که هيچ کس نيست تا کنارشون باشه...همينه که باعث ميشه ديگه مهموني و خواب و خوشي زهرم بشه....نمي دونم ناراحت باشم يا خوشحال....خوشحال باشم از اينکه هنوز نسبت يه خيلي چيزا بي تفاوت نيستم...هنوز اونقدر بد نشدم که از   ناراحتي ديگران ناراحت نشم يا اعصابو خورد بشه که آخه چرا من؟چه کاري از دستم بر مياد؟چرا اين وجدان بيدار (همين مي شه ديگه؟)فقط سراغ من مياد؟من چه کاري مي تونم بکنم؟...نمي گم به من مربوط نيست...اما واقعا کار مفيدي مي تونم انجام بدم؟مي تونم يک تنه با اينهمه فقر و بي عدالتي بجنگم؟اگه نه، پس چرا اين حس لعنتي درست سر بزنگاه پيداش ميشه...چرا نمي ذاره تو اين دوره اي که هر چيز کوچيکي واسه خودش يه دردسر بزرگ مي شه من بتونم از دم دست ترين چيزا احساس رضايت بکنم....نمي خوام بگم آدم خوبيم...اينا رو نگفتم تا بگين که از خوبي خودته که اينجوري هستي...نه...فقط مي خوام بدونم اين حس غير از اعصاب خورد کني و به ياد آوردن اينکه من چقدر ناتوان و ضعيفم چه چيز ديگه اي به من ميده..چه فايده اي برام داره...
فکر ميکني تا حالا چند بار رفتم خونه ي سالمندان...3 بار...فقط 3 بار...اونم  هر بار با چشماي از گريه پف کرده و سردرد برگشتم...احساس ضعف...از اينکه نمي تونم کاري بکنم...خسته شدم...واقعا ...
اين شب يلدا هم مثل اوناي ديگه ...يه مهموني.با...(بذاريد از بقيه اش فاکتور بگيرم)البته امسال با چند فرق ديگه...دو تا عروس داريم(يکي همون دوستم...يکي دختر عموم که تازه نامزد کردند)که بعد ماجرايي خواهد بود سر مراسم شب چله اي و اينکه کي چي آورده...خانواده ي داماد چي خريدن...واه واه...چرا اينقدر کم...يا چرا اينقدر اسراف کردن...و من مي مونم که واقعا اگه شب يلدا نبود..اگه شب چله اي نبود..سوژه ي غيبتهاي جديد چه جوري درست ميشد....
حرف سر اينکه خانواده ي داماد چه سبدهاي بزرگي آوردن...با چه ميوه هايي...يا چي به عروس دادن...بعدشم حتما بايد منتظر باشم که دختر عمو جان بنده که هم سن من هستند...و هيچ وقت زنگ نمي زدن...تلفن کنن و با آب و تاب از مراسم شب چله شون بگن...و بعد حرص بخورن که من چرا حسودي نمي کنم...(غيبت کردما!!)
بگذريم...شب يلدا به همه تون خوش بگذره...شايد من جايي نرم...دلم مي خواد يک کم تنها باشم...

1-راستي شما هم مراسم شب چله(واسه عروس) دارين؟

2-اگه 8 دي مراسم نامزدي يکي از دوستاتون دعوت باشيد(هموني که با دوست پسرشون ازدواج فرمودند)...و دقيقا همون روز سالگرد فوت بهترين دوستتون باشه(از اونم براتون نوشتم)کدومو مي ريد...مي ريد مراسم نامزدي...يا ميريد بهشت رضا؟واقعا موندم...بعد نارنج که ترنج رو واسه هميشه تنها گذاشت...اين دوستم صميمي ترين دوستم بود...حالا واقعا موندم...من البته دلم بهشت رضا رو مي خواد..با يه عالمه قبر...به يه سکوت وهم انگيز جالب...اما از اون طرف نمي دونم به دوستم چي بگم...

3-تو مشهد يه غذاي خيلي خوشمزه مي پزن...به اسم شله...که بيشتر تو روزاي عاشورا و تاسوعا نذر مي کنن ...فقط هم غذاي مخصوص اينجاست..و اگر يکي از روزاي محرم تو خيابونا باشي..مي توني بخوريش...ترکيبي از گندم...لوبيا...ماش...همرا با گوشت فراوون....و البته بستگي به ذائقه ي کسي که درست ميکنه...فلفل...که اکثرا با فلفل زياد درست ميکنن(نمي دونم درسته بگم يا نه..اما براي اينه يه چيزي ازش تو ذهنت داشته باشي..مي توني حليم رو تصور کني...البته بهش ماش و لوبيا رو هم اضافه کن...و خيلي خوشمزه تر...مامان مي گه بگو يه جور آش هم هست)....روش هم باز بستگي به سليقه يک کم خورشت قيمه هم ميريزن...خيلي هم خوشمزه ست...و مهارت زيادي هم واسه درست کردن مي خواد...(اين توضيحات واسه نیما بود)ايشالا اگه يه روزي اومدي اينجا(هر کي اومد قدمش روي چشم)مهمونت مي کنم...عمرا فراموشش کني...
توضيح ازين کاملتر ديده بودين...هر کي تا حالا شله خورده و فکر ميکنه توضيح بيشتري داره بگه

**توضيحات برگرفته از کتاب آشپزي مامان!

****************************

توضیح عکس:بدون شرح!

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/30 ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

من چگونه حسي هستم وقتي ذهنم
            شاخه
         شاخه
    شاخه است
که من در هر شاخه اش
اسير و
اسير و
اسيرم
به جستجوي نيافتن
و نبود آنچه در جستجويش هستم؟...
از امروز مي خوام دنيامو عوض کنم....همون دنيايي که دوستش داشتي...همون دنيايي که هنوز بودنش واست عجيب بود:دنــــياي من! دنيايي که من واسه خودم ساخته بودم...دنيايي که همه قانوناش اجرا مي شد و ارزشاش بي ارزش نبودند...تو دنياي منو به من شناسوندي...دنياي بيرون رو هم...تو به من گفتي از تو پيله م بيرون بيام...گفتي :درسته دنيات پر  از شادي و ارامش و سادگيه...اما هيچ وقت "کوري رو به خاطر آرامش تحمل نکن"و من بيــــنا شدم...از دنياي بي نهايت دوست داشتني و قشنگ و آرومم پا به دنيايي گذاشتم که همه باهاش سر و کار دارند...و من چقدر تو اين دنيا آسيب پذير بودم...دورنگي ها و خيانت ها برام عجيب بود...اصلا تو دنياي من چيزي به اسم دو رنگي نبود...همه چيز صاف و يک دست و روان بود...اگر تو قدم به قدم دستمو نگرفته بودي...اگر راهنمائيهات نبود...شايد تا الآن تو اين دنيا دوام نمي آوردم...اما امروز....باور کن که ديگه تحملم تموم شده...تو دنيايي که من سال هاي عمرمو توش گذروندم هيچ چيز زشتي وجود نداشت...اما اينجا...هر روز زير بار اين همه زشتي و سياهي کمرم خم مي شه...و من هنوز به اندازه ي 4 ساعتم به اين دنيا عادت نکردم...هنـــــوز گيجم...هنوز سکندري مي خورم...هنوز به خاطر سادگيم مي بازم...هنوز به خاطر يک رنگي"دورنگي"مي بينم...ديگه خسته شدم...باور کن تحمل ندارم...
۲۶ روز تو دنياي خودم بودم...حالا مي خوام دنيامو عوض کنم...شايد ديگه اين دنيا جايي نباشه که دوستش داري...امـــا...ديگه نمي تونم
شايد اگه تو دنياي من کمي "بي تفاوتي"، کمي "دروغ"...کمي "خيانت"...کمي "بي مهري"...کمي "دورنگي"...کمي "دعوا"...کمي "لجبازي"...کمي"بي وجداني"...کمي"بي خبري"...کمي "فراموشي"...کمي"هوا و هوس"...کمي "بدجنسي"...کمي "بي معرفتي و ....باشه ديگه اينقدر عذاب نکشم...شايد اين جوري ارزش چيزاي خوب بيشتر معلوم بشه...شايد بتونم به همه ي اين"کمي"ها عادت بکنم...شايد بتونم رفتار آدماي اطرافمو درک کنم...شايد ديگه توقع زيادي ازشون نداشته باشم...و اون وقت...وقتي پا به دنياي بيرون مي ذارم...بشم خود يکي از آدمايي که هر روز باهاشونم...بشم يکي از کسايي که يه روز دوستن و فردا همه چيز يادشون مي ره...متاسفم...اما بايد اين دنيا رو خراب کنم...گر چه...هنوز هم نميتونم شکايتي بکنم از دوستايي که فقط براي اندک مدتي دوست بودند ...ديگه اگرهم شکايتي باشه...حوصله اش نيست...
اون تبـــر رو بيار...بايد درختا رو قطع کنم...بايد براي عـــلــف هاي هــــرز جا باز شه...ديگه هم نگران در اومدن علفاي هرز باغ من نباش...
"دنياي من زيادي مثبت و خوب مونده"
فريب را خنديده ايم...نه لبخند را
ناشناسي را زيسته ايم...نه زيست را
هميشه بهــــار غم را آب داديم
و حال
فرياد ريشه را در سياهي فضا روشن مي کنم
بر تب شکوفه شبيخون مي زنم...خوشه ي شک مي پرورم...
مـــن:يک باغبان هول انگيز با تبري در دست!!

**تولدت مبارک...گرچه که همیشه یادمون می ره نزدیکت هستیم...یادمون میره اینجایی...چقدر بزرگی...یادمون میره..اما تو هیچ وقت یادت نمی ره...گره های بسته شده...دخیل های بی جواب...چشمای گریان..اشکهای سوزان...زمزمه های روان...یادت نمیره...هیچ وقت...

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/23 ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط نوشین |


۱۱۶ دقیقه سکوت به خاطر همه ی کسایی که در عرض چند دقیقه چیزی ازشون نموند جز یه مشت خاکستر...

دیروز خیلی ها بهت زده پای اخبار نشستند و گوش دادن...مجال واقعه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر...

چند سوال از چند نفر...

آقای احمدی نژاد

دیروز وقتی شما تو هواپیمای راحت خودتون داشتید می رفتید عربستان...هیچ می دونستید که ۹۴ نفر با یه هواپیمای باری دارن پرواز می کنن؟؟

شما وقتی تحریما رو قبول می کنید...وقتی فکر می کنید هیچ مشکلی پیش نمیاد...وقتی به قول خودتون بدون کمک خیلی ها می تونید از عهده ی کاراتون بربیایید...فکر اینجاشو کرده بودید؟فکر اینکه ۹۴ نفر سوار یه هواپیمای باری قراضه بشن و بپرن؟...

امیر سرتیپ نامی

من نه شما رو دیدم نه تا حالا اسمتونو شنیده بودم اما وقتی دیشب صحبتاتونو تو چند تا اخبار شنیدم تصمیم گرفتم این سوالا رو بپرسم:

به نظر شما دیروز تو اون بهت و شوک...وقتی یه چشم همه خون بود و یه چشم اشک...هیچ چیزی مهمتر از این نبود که شما اول از همه حتی قبل از گفتن تسلیت به فکر عنوان خودتون باشید که سهوا اشتباهی نوشته بود...و مدام قبل از هر چیزی تاکید کنید که معاون هستید نه جانشین...مطمئن باشید دیروز هیچ  کس براش مهم نبود شما معاون باشید یا جانشین...

و من واقعا متاسف شدم وقتی فهمیدم ارزش آدما تو ذهن شما چیزی بیشتر از ارزش یک گونی سیب زمینی نیست...وقتی شنیدم که شما به چه لحنی گفتید از این اتفاق ها همه جا می افته...اگر از عزیزان شما هم تو این حادثه می بودند باز هم همین حرفو می زدید؟بازم سر اینکه ۹۴ نفر سوار هواپیمای به قول خودتون ترابری شدند نه ۱۰۰ نفر بحث می کردید؟۹۴ نفر که شما اینقدر روش تاکید داشتید شد ۱۱۶ نفر...نه ببخشید..من اشتباه کردم...۱۱۶ گونی سیب زمینی...

هیچ چیز نمی تونم بگم...فقط از خدا می خوام به همه ی بازماندگان و خانواده های مصیبت دیده صبر بده...دیشب شب بدی بود....خیلی ها هنوز تو شوک هستند...سخته ...خیلی سخت...

پ.ن گاهی اوقات با خودت یه تصمیمی می گیری و خیلی سفت و سخت پاش وامیستی....اما یه اتفاق همه چیزو به هم می زنه...هنوز تو تحریم بودم...خودمو تحریم کردم از وبلاگ نویسی...اما وقتی همه ی این اتفاقا افتاد دیدم نمی تونم بی تفاوت از کنارش رد بشم...فقط به خاطر اینکه کاملا تحریممو نشکسته باشم...کامنت دونی رو می بندم...این پست فقط یک دل نوشته بود...

لينك مطلب نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/16 ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email