تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

دیگه فکر  کنم نمی تونم برگردم...نمی تونم بمونم....

بهتره خودمو گم کنم....شاید خودمو پیدا کنم...

می دونی؟؟

بازم برای رسیدن باید رها کرد...

 

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1384/08/29 ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط نوشین |


              

 
                                             
ترجيح مي دهم كه درختي باشم                                                                                         
در زير تازيانه ي كولاك و آذرخش                                                            
با پويه ي شكفتن و گفتن                                                                        
تا                                                                                                 
رامْ صخره اي                                                                                  
در ناز و نوازش باران                                                                        
خاموش از براي شنفتن                                                                      
 
1-تقريبا يک هفته بود که کمانچه نداشتم...به خاطر يه فوضولي بيجا درباره ي کوک کردن يکي از سيما رو تَـــــــــق پاره کردم....اونقدر شديد که سيم از انتها پاره شد ...تا برم سيم بخرم و بدم برام بندازن  و کوکش کنم...يه هفته اي ساز نداشتم واسه همين تمرينم نداشتم و به کل از ناخنام غافل شده بودم...آخه بايد هميشه ناخنام کوتاه کوتاه باشن....دقيقا روزي که کلاس داشتم ؛قرار بود سازمو هم کوک شده تحويل بگيرم...روز کلاس؛ هم ديرم شده بود هم آژانس دم در داشت خودشو مي کشت....منم کفشامو نصفه نيمه پام کرده بودم و بنداشو هم نبسته بودم...بعد از کلي فس فس کردن که خودمو انداختم تو ماشين وقتي داشتم با هن و هن بند کفشامو مي بستم تازه ديدم که اي داد بيداد ناخنامو نگرفتم...هيچ راه چاره اي نداشتم...نمي شد هم با اون وضع برم سر کلاس که استادم کله مو مي کند تازه درسي که رو که کلي واسه رسيدن بهش صبر کرده بودم بهم نمي داد...چون اين درس تکنيک دوراب داشت(کشيدن انگشت روي سيم)هم اينکه فاتحه ي سازم خونده ميشد...اين بود که در يک اقدام انتحاري مجبور شدم از ناخن گير طبيعي استفاده کنم و ناخنامو بجوم....!
اونم تو چه وضعي که نه راننده منو ببينه نه از ماشيناي کناري...هم اينکه بايد مواظب مي بودم انگشتام روژ لبي نشه....با چه وضع فجيعي مجبور شدم 4 تا از ناخناي دست چپمو بجوم....هيچ وقت تو عمرم از اين کاراي احمقانه نکرده بودم...تو اون وضعيت قيد تميز بودن و مريضي رو به کل زده بودم....شده بودم عين بچه هاي مدرسه اي که روزاي شنبه ناخناشونو نگاه مي کنن و ميرن ته صف و تند تند ناخنشونو مي جون....وقتي از شيرين کاري جديدم واسه استادم گفتم؛ گفت:هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد...حالا من نفهميدم اگه من يه وقتي مريض شم ربطي به جور هندوستان کشيدن داره يا نه؟...
2-ديروز رفته بودم تو حياط تا برگاي درخت انجيرو که رو زمين ريخته بود جمع کنم و بريزم پاي درخت....(بابا باغبون!!)همين طور که برگا رو جمع مي کردم زير يه برگ چشمم افتاد به يه گنجيشک کوچولو که کنار بوته ي رز خودوشو جمع کرده بود و داشت مي لرزيد...منم که عشق حيوونا....بدون اينکه اصلا ياد آنفولانزاي مرغي و اين جور چيزا باشم تندي برداشتمش و نازش کردم...طفلي کور بود...انگار چشماش رو بسته بودند...سرشم متورم شده بودم...قلبش تند تند مي زد و بدنش گرم بود... يه هو از تو دستم پريد...خواست پرواز کنه...يه دفعه چون چشماش نمي ديد خورد به ديوار و افتاد زمين...تازه يادم افتاد نکنه يه وقتي آنفولانزا ي مرغي داشته باشه..با خودم گفتم حالا که کار از کار گذشته...اگه بخوام مريض شم ...ديگه گرفتم...رفتم يه جعبه برداشتم...گنجيشکو گذاشتم زيرش ...به اندازه ي يه مربع هم درشو سوراخ کردم که بتونه نفس بکشه...خيلي دلم واسش سوخت....وقتي مامان فهميد..کلي حرص خورد که واي اين چه کاري بود که کردي...؟زود برو بندازش بيرون از خونه...دستاتو شستي؟....برو لباساتو هم دربيار...آخر با اين کارات و اين حيوونا يه کاري دست خودت مي دي....آخر کارم منو با يه ماسک و دو تا دستکش فرستاد تو حياط که گنجيشکه رو بردارم ببرم بيرون...هر چي گشتم پيداش نکردم...مي دونستم چون نمي بينه جايي نرفته..ديدم روي يکي از شاخه هاي درخت نشسته و هي خم و راست مي شه شده بود مثل آدماي معتاد که چرت مي زنن...بالاخره هم توي يه پلاستيک منتقل شد به پارک تو کوچه....
(من اگه بالاخره دام پزشک نشم...يا خودمو مي کشم...يا...هيچي.!اينقدر درس مي خونم که بالاخره بشم)
۳-هر کي رفت کنسرت استاد شجريان(فکرکنم **آشغال**  بره)و اون جلو ها نشست ....جاي منو هم خالي کنه...بازم آرزو به دل موندم و نتونستم بيام....
۴-هوا دقيقا شد ه از اون هواهايي که من عاشقشم...هوي ابري ؛ سردو باروني...هر چند تو اين هوا مخصوصا صبح ها خيلي زور داره آدم از خونه ي گرم بياد بيرون اما هيچي اندازه ي اون هواي خنک و نمناک حال آدمو جا نمياره....فکر کنم تو اين روزايي که همه يه جورايي واسه خودشون  سايه دارن سايه نداشتن من خيلي تو چشم مياد...البته من يه **سایه** دارم که قرار بود بياد اينجا...اما...(واسه سایه :مهم اينه که دلهامون چقدر نزديکه , دوريمون اهميتي نداره!" ...)
شما فکر مي کنيد من بتونم يه روزي سايه اي رو که گم کرده بودم پيدا کنم؟...
 
هنوزم بايد براي اينکه برسي رها کني؟
به نظر تو اينجوري قصه مون شروع ميشه؟؟
میشا
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/25 ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط نوشین |


 

چه فکر میکنی؟که بادبان شکسته...زورق به گل نشسته ای ست زندگی....؟

در این خراب ریخته ...که رنگ عافیت از او گریخته ...به بن رسیده راه بسته ایست زندگی...؟

چه سهمناک بود سیل حادثه...که همچو اژدها دهان گشود...زمین و آسمان ز هم گسیخت...ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد

هوا  بد است و تو با کدام باد می روی؟ چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز ....دل تو وا نمی شود...

تو از هزاره های دور آمدی...در این دراز نای خون فشان به هر قدم نشان پای توست...دز این دشتناک دیو لاخ ز هر طرف طنین گام های رهگشای توست....

بلند و پست این دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه ی وفای توست...

نگاه گن هنوز آن بلند دور  ...آن سپیده...آن شکوفه زار...انفجار نور  کهربای آرزوست...سپیده ای که جان آدمی هماره د رهموای اوست....

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن ...سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی به آن تراز...

زمان بی کرانه را تو با شمار گام های عمر ما مسنج...به پای او دمی است این درنگ درد و رنج....

بسان رود  که در شیب دره به سنگ می زند...رونده باش

امید هیچ معجزی به مُرده نیست....زنده باش

۱وقتي خسته و کوفته بعد از 6 ساعت سرپا بودن  با زبون روزه هي از اين بانک به اون بانک رفتن و از اين اداره به اون اداره پاس شدن، مياي خونه...وقتي کيفتو پرت مي کني يه گوشه و تازه يادت مياد تو کيفت يه چيزي به اسم موبايل هست و بايد شارژ بشه...هيچي به جز يه اس ام اس هر چند کوتاه و چند کلمه اي از یک دوست خيلي عزيز خوشحالت نمي کنه ..اون وقته که حس مي کني يه ذره از خستگي تو بدنت نمونده....پر از انرژي مي شي...
2-هيچ چيز مثل يه نامه و انتظار واسه رسيدنش نمي تونه کمکت کنه تا روزاي پر از خستگي و کسلي رو رد کني...هيچ انتظاري شيرين تر از اون نيست.....وقتي که بدوني تا چند روز ديگه يه نامه مياد که توش پر از محبته
3-وقتي که تو راه طولاني که براي رسيدن به هدفت پيش رو داري...گاهي اوقتا نا اميد و بي انگيزه مي شي..هيچ چيز جز يه حرف قاطعانه از یه دوست که يه روز بهت گفته شده و آينده تو تصور کرده...نمي تونه ياريت کنه...نمي تونه بهت انرژي مضاعف بده...
4-هيچ چيز قشنگ تر از اين نيست که تو هر لحظه ي زندگيت جاي پايي از يه دوست باشه....حتي وقتي چايي مي خوري..يه ليوان چاي خوشرنگ تو هر وقتي تو رو به ياد اون کسی مي اندازه که قراره يه روزي با يه چايي تو رو به بزگترین مهمونی دعوت کنه ....
5-وقتي حس مي کني بيش از حد تنهايي و همه تو شلوغ پلوغي زندگيشون تو رو فراموش کردن....هيچ چيز مثل يه جمله از يه دوست تو وبلاگش که برات اظهار دلتنگي کرده نمي تونه بهت حالي کنه که هنوزم کسايي هستن که همونقدر که تو يادشوني...به يادتن

يادتونه تو چند تا پست قبلي گفتم که افرادي تو زندگيم هستند که با داشتنشون حس مي کنم از هميشه خوشبخت ترم؟دروغ نگفته بودم...يکي از بزرگترين منبع هاي انرژي تو زندگيم ؛ دوستام هستند....نمي دونيد گاهي وقتا بعضي دوستا چه انرژي عظيمي به آدم مي دن...حالا هر چند که هزاران کيلومتر باهات فاصله داشته باشن وهر چند که تو تا حالا نديده باشيشون..حتي صداي بعضي هاشونم نشنيده باشي...اما همين که بدوني وقتي غصه داري حداقال يکي هست که تو رو بفهمه...يکي هست که با صداي گرمش بهت آرامش بده..يکي هست که با حرفاي محکمش پشتت بايسته و نذاره بيفتي..يکي هست که وقتي اشتباه مي کني و پيشش اعتراف مي کني؛ بهت نگه :نگفته بودم، يکي هست که وقتي زمين مي خوري و نمي توني براي بلند شدن دستتو تکيه گاهت کني دستتو بگيره....با وقتي کمک مي خواي چندين صدا به ياريت ميان....هيچ چيز نمي تونه بهت اميد بده....اون وقته که حس مي کني يه نيروي عظيم از تو وجودت سرچشمه مي گيره...و نيروي محرکي مي شه واسه ادامه ي زندگيت
از همين جا از همه ي دوستايي که به نوعي ازشون ياد کردمتشکر می کنم...به خاطر حس خوبي که بهم مي دن...ديگه نمي خوام اينقدر در گفتن اين جملات طول بدم...که..يه روزي ديگه کار از کار گذشته باشه...اون وقت من بمونم و يه سينه پر از حرفاي نگفته...
يه روزي وقتي بهترين دوست زندگيمو از دست دادم...فکر ميکردم ديگه تا هميشه تنها مي مونم...اما...حالا..خيلي با اون روزا فرق کردم...خيلي...مي دونيد که؟
پ.ن.1خيلي دوست دارم وقت کنم و از شب احياي جالبم براتون بگم..اما فکر کنم ديگه تاريخ مصرفش گذشته باشه...
پ.ن.2:صميمي ترين دوست دوران تحصيلم..بعد از 3 ماه بي خبري چند روز پيش بهم زنگ زد و گفت:امروز ساعت 7 ميرم عقد کنم!!(البته روز تولد اما م حسن مجتبي بود)منم براي اولين بار تو عمرم داشتم با دهن باز حرفاشو تجزيه و تحليل مي کردم...که گفت مي دونم تعجب کردي...حالا هم دهنتو ببند!
چقدر حرص خورده باشم خوبه...فکر مي کنين با کي رفتن عقد فرمودن؟با دوست پسرشون...با اونهمه اختلاف تو فرهنگ و مذهب...منم که از اول تا آخر به طور کامل در جريان بودم...حتي هميشه با اصرار طرفين نقش واسطه و قاضي رو داشتم)...يه روز سر فرصت براتون ميگن...تا درسي باشد براي عبرت ديگران....به هر حال اميدوارم خوشبخت بشن(غير از اين کار ديگه اي هم مي تونم بکنم؟)
چیزی که بیشتر از همه حرص منو درآورد لحن صحبتش بود..همچین گفت می رم عقد کنم که انگار می خواد بره یه جایی ثبت نام کنه.....
راستی دقت کرديد من چقدر دارم وعده ميدم؟اما به خدا وعده ي سرخرمن نيستند...حرف اينقدر واسه نوشتن دارم...اما وقتشو...
فرصت کنم بازم ميام و مي نويسم...
**اينم واسه ي نارنج زندگيم:
سفر به سلامت مهربان...
هر کجا قرار است دل داده شوي همان جا نيز ماندگار شو...
عشق من بدرقه راهت...
برو...
دعاهاي هر شب من و ستاره ها توشهء کوله بارت.
رسيدن تمام آرزوهايت بر سر درخت تمنا تنها آرزوي نازنين است...
آن هم روشني جادهء تاريک فردايت...
خورشيد را در چمدانت گذارده ام تا دلتنگ خورشيد اين ديار نشوي...
عطر باران را هم در بقچه اي پيچيده ام و همان جا کنار خورشيد گذارده ام تا در حسرت بوي غربتش نماني...
هر جا که رسيدي عطر باران به آنجا ببخش...
دلت را هم به دلي بسپار که شور مجنون لايقش باشد...
پشت سرت اشک نمي ريزم... مي گويند شگون ندارد...
هر چند که مي دانم ديگر باريدن براي چشمان نازنين عادت خواهد شد...
پشت سرت آب هم نمي ريزم تا نکند اجباري براي آمدن داشته باشي.
برو...
سفر به سلامت مسافر...
خدا و نگاه هميشه نگران من به همراهت...


میشا

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1384/08/10 ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email