دیگه فکر کنم نمی تونم برگردم...نمی تونم بمونم....
بهتره خودمو گم کنم....شاید خودمو پیدا کنم...
می دونی؟؟
بازم برای رسیدن باید رها کرد...
میشا
تمام آنچه که از من باقیست...
|
دیگه فکر کنم نمی تونم برگردم...نمی تونم بمونم....
بهتره خودمو گم کنم....شاید خودمو پیدا کنم...
می دونی؟؟
بازم برای رسیدن باید رها کرد...
میشا
![]() |

چه فکر میکنی؟که بادبان شکسته...زورق به گل نشسته ای ست زندگی....؟
در این خراب ریخته ...که رنگ عافیت از او گریخته ...به بن رسیده راه بسته ایست زندگی...؟
چه سهمناک بود سیل حادثه...که همچو اژدها دهان گشود...زمین و آسمان ز هم گسیخت...ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد
هوا بد است و تو با کدام باد می روی؟ چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز ....دل تو وا نمی شود...
تو از هزاره های دور آمدی...در این دراز نای خون فشان به هر قدم نشان پای توست...دز این دشتناک دیو لاخ ز هر طرف طنین گام های رهگشای توست....
بلند و پست این دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه ی وفای توست...
نگاه گن هنوز آن بلند دور ...آن سپیده...آن شکوفه زار...انفجار نور کهربای آرزوست...سپیده ای که جان آدمی هماره د رهموای اوست....
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن ...سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی به آن تراز...
زمان بی کرانه را تو با شمار گام های عمر ما مسنج...به پای او دمی است این درنگ درد و رنج....
بسان رود که در شیب دره به سنگ می زند...رونده باش
امید هیچ معجزی به مُرده نیست....زنده باش

۱وقتي خسته و کوفته بعد از 6 ساعت سرپا بودن با زبون روزه هي از اين بانک به اون بانک رفتن
و از اين اداره به اون اداره پاس شدن، مياي خونه...وقتي کيفتو پرت مي کني يه گوشه و تازه يادت مياد تو کيفت يه چيزي به اسم موبايل هست
و بايد شارژ بشه...هيچي به جز يه اس ام اس هر چند کوتاه و چند کلمه اي از یک دوست خيلي عزيز![]()
خوشحالت نمي کنه ..اون وقته که حس مي کني يه ذره از خستگي تو بدنت نمونده....پر از انرژي مي شي...![]()
2-هيچ چيز مثل يه نامه و انتظار واسه رسيدنش نمي تونه کمکت کنه تا روزاي پر از خستگي و کسلي رو رد کني
...هيچ انتظاري شيرين تر از اون نيست.....وقتي که بدوني تا چند روز ديگه يه نامه مياد که توش پر از محبته![]()
3-وقتي که تو راه طولاني که براي رسيدن به هدفت پيش رو داري...گاهي اوقتا نا اميد و بي انگيزه مي شي..هيچ چيز جز يه حرف قاطعانه از یه دوست که يه روز بهت گفته شده و آينده تو تصور کرده...نمي تونه ياريت کنه...نمي تونه بهت انرژي مضاعف بده..
.
4-هيچ چيز قشنگ تر از اين نيست که تو هر لحظه ي زندگيت جاي پايي از يه دوست باشه
....حتي وقتي چايي مي خوري..يه ليوان چاي خوشرنگ تو هر وقتي تو رو به ياد اون کسی
مي اندازه که قراره يه روزي با يه چايي تو رو به بزگترین مهمونی دعوت کنه ....![]()
5-وقتي حس مي کني بيش از حد تنهايي و همه تو شلوغ پلوغي زندگيشون تو رو فراموش کردن
....هيچ چيز مثل يه جمله از يه دوست
تو وبلاگش که برات اظهار دلتنگي کرده نمي تونه بهت حالي کنه که هنوزم کسايي هستن که همونقدر که تو يادشوني...به يادتن![]()
يادتونه تو چند تا پست قبلي گفتم که افرادي تو زندگيم هستند که با داشتنشون حس مي کنم از هميشه خوشبخت ترم؟دروغ نگفته بودم...يکي از بزرگترين منبع هاي انرژي تو زندگيم ؛ دوستام هستند....نمي دونيد گاهي وقتا بعضي دوستا چه انرژي عظيمي به آدم مي دن...حالا هر چند که هزاران کيلومتر باهات فاصله داشته باشن وهر چند که تو تا حالا نديده باشيشون..حتي صداي بعضي هاشونم نشنيده باشي...اما همين که بدوني وقتي غصه داري حداقال يکي هست که تو رو بفهمه...يکي هست که با صداي گرمش بهت آرامش بده..يکي هست که با حرفاي محکمش پشتت بايسته و نذاره بيفتي..يکي هست که وقتي اشتباه مي کني و پيشش اعتراف مي کني
؛ بهت نگه :نگفته بودم
، يکي هست که وقتي زمين مي خوري و نمي توني براي بلند شدن دستتو تکيه گاهت کني دستتو بگيره....با وقتي کمک مي خواي چندين صدا به ياريت ميان....هيچ چيز نمي تونه بهت اميد بده....اون وقته که حس مي کني يه نيروي عظيم از تو وجودت سرچشمه مي گيره...و نيروي محرکي مي شه واسه ادامه ي زندگيت
از همين جا از همه ي دوستايي که به نوعي ازشون ياد کردم
تشکر می کنم...به خاطر حس خوبي که بهم مي دن...ديگه نمي خوام اينقدر در گفتن اين جملات طول بدم...که..يه روزي ديگه کار از کار گذشته باشه.
..اون وقت من بمونم و يه سينه پر از حرفاي نگفته...
يه روزي وقتي بهترين دوست زندگيمو از دست دادم...فکر ميکردم ديگه تا هميشه تنها مي مونم...اما...حالا..خيلي با اون روزا فرق کردم...خيلي...مي دونيد که؟
پ.ن.1خيلي دوست دارم وقت کنم و از شب احياي جالبم براتون بگم..اما فکر کنم ديگه تاريخ مصرفش گذشته باشه...
پ.ن.2:صميمي ترين دوست دوران تحصيلم..بعد از 3 ماه بي خبري چند روز پيش بهم زنگ زد و گفت:امروز ساعت 7 ميرم عقد کنم
!!(البته روز تولد اما م حسن مجتبي بود)منم براي اولين بار تو عمرم داشتم با دهن باز حرفاشو تجزيه و تحليل مي کردم
...که گفت مي دونم تعجب کردي...حالا هم دهنتو ببند!![]()
چقدر حرص خورده باشم خوبه...فکر مي کنين با کي رفتن عقد فرمودن؟با دوست پسرشون
...با اونهمه اختلاف تو فرهنگ و مذهب...منم که از اول تا آخر به طور کامل در جريان بودم...حتي هميشه با اصرار طرفين نقش واسطه و قاضي رو داشتم)...يه روز سر فرصت براتون ميگن...تا درسي باشد براي عبرت ديگران....به هر حال اميدوارم خوشبخت بشن(غير از اين کار ديگه اي هم مي تونم بکنم؟)
چیزی که بیشتر از همه حرص منو درآورد لحن صحبتش بود..همچین گفت می رم عقد کنم که انگار می خواد بره یه جایی ثبت نام کنه.....
راستی دقت کرديد من چقدر دارم وعده ميدم؟اما به خدا وعده ي سرخرمن نيستند...حرف اينقدر واسه نوشتن دارم...اما وقتشو...
فرصت کنم بازم ميام و مي نويسم...
**اينم واسه ي نارنج زندگيم:
سفر به سلامت مهربان...
هر کجا قرار است دل داده شوي همان جا نيز ماندگار شو...
عشق من بدرقه راهت...
برو...
دعاهاي هر شب من و ستاره ها توشهء کوله بارت.
رسيدن تمام آرزوهايت بر سر درخت تمنا تنها آرزوي نازنين است...
آن هم روشني جادهء تاريک فردايت...
خورشيد را در چمدانت گذارده ام تا دلتنگ خورشيد اين ديار نشوي...
عطر باران را هم در بقچه اي پيچيده ام و همان جا کنار خورشيد گذارده ام تا در حسرت بوي غربتش نماني...
هر جا که رسيدي عطر باران به آنجا ببخش...
دلت را هم به دلي بسپار که شور مجنون لايقش باشد...
پشت سرت اشک نمي ريزم... مي گويند شگون ندارد...
هر چند که مي دانم ديگر باريدن براي چشمان نازنين عادت خواهد شد...
پشت سرت آب هم نمي ريزم تا نکند اجباري براي آمدن داشته باشي.
برو...
سفر به سلامت مسافر...
خدا و نگاه هميشه نگران من به همراهت...

میشا