تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer
 

خداوندگار آسمان های بلند و اقیانوس های ژرف

خداوند ستاره و ماهتاب و خداوند دل های تپنده و بی تاب

در بهت گنگب شناورم و راهی از آن به بیرون نیست در برابرم

رخصت تاملی می خواهم برای پاسخ دادن به آنچه که از آن هیچ نمی دانم

نمی دانم آدمیان چگونه در این بیغوله ی تاریک از میان راه های نادانسته پیش می روند بی آنکه دمی چون مناز هراس رسیدن به آن جاده ی باریک بلرزند که" کاش شانه ای بود امین برای پناه جستن به آن از شر این بیم عظیم"

پرودگارا ساده بگویم:که می ترسم از آنچه که نمی دانم و پا به راهش می گذارم

از این که نکند نادانسته فدای شفقت های کودکانه ی خود شوم ...آنها که از سر ترحم و سادگی به آدم های این حوالی دور هبه می کنم

خداوندا!! امین بزرگ و پناه مستدام دلواپسی های من

لحظه ای در این کنج دودلی بمان و مرا وارهان از دست یازیدن به آنچه که جز زیان من در آن نیست!

دستی بنه بر شانه های  لرزان قدم های شتابان عمل من و راهنمایم باش تا به آن چه که نیکی و سعادت من است دست یابم...

پروردگار رویاهای بزرگ و حقیقت پذیر

خداوند آرزوهای ممکن

چگونه است پاسخ این پرسش اگر رهایم کنی که:

"امن مضطر اذا دعا و یکشف سوء؟؟....."

**می خواستم واسه شهادت حضرت علی یه مطلب از نهج البلاغه بنویسم....اما دیدم این مناجات خیلی قشنگ تو این روزا بیشتر به حال و هوای من می خوره....مخصوصا حال و هوای شبای قدر...منو تو دعاهاتون فراموش نکنین...دلم می خواد بتونم برم حرم...اما خوب یه پایه می خوام که تو نصفه شبی با من بیاد...هنوز آدمش پیدا نشده...در هر صورت...منو یادتون نره...راستی میگن..تو این شبا دعاهاتونو روی یک ورقه کاغذ بنویسین و بذارین لای قرآن...امتحانش کنین ببینین جواب میده؟

پ.ن این روزا خیلی سرم شلوغه ...وقت هیچ کاری رو ندارم..در عین حال با وجود بعضی افراد تو زندگیم بیشتر از حد معمول احساس خوشبختی می کنم...براتون بیشتر درباره ش می گم...

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1384/07/30 ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط نوشین |


 

 

ما را شکست نسیمی کوچک و تنها

با ما چه خواهد کرد طوفان خاک و باد...؟

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1384/07/18 ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط نوشین |


قرار بود اولین برگ پائیزی که از درخت جدا شد و در آغوش باد جای گرفت تو بیایی

قرار بود اولین نم باران که در خنکای پائیز باریدن گرفت تو بیایی...

قرار بود اولین شبی که پائیز بوسه بر پیشانی زمین زد تو بیایی...

قرار بود اگر که رفتی...اگر از من جدا شدی

اگر نگاه مرا خیره بر جاده ای کردی....

با اولین کوچ تابستان تو بیایی...

پائیز ها تک به تک با سال های عمر من وداع کرده اند و تو هنوز نیامده ای

می دانم این پائیز هم نمی آیی

می دانم....

عطر پائیز را به باد سپرده ام تا به تو برساند...

شاید به یاد آوری مرا

آدمی را که تنها با باران انس دارد

کسی را که تنها با خیالت آسوده است

عاشقی را که هنوز هم غم عشق را در پائیز می جوید

و تو...

می دانم که دیگر جایی در فردایت ندارم...

اما از یاد مبر که هر پائیز نگاهی در انتظارت است تا در سکوتت زمزمه کند:

پائیز بر تو مبارک !

تنها همین مهربانم

تنها همین....

می دونم....قول داده بودم محکم باشم و احساس ضعف نکنم...که دیگه تکیه گاهم نه دستهای دیگران نه حتی دیوار باشه....دارم امتحانش می کنم...و هنوز چون اول راهم یه کمی لنگ می زنم...مثل پست قبلی...

نوشته ی زیر رو نه برای بیان احساس ناتوانی و تنهایی که برای یاد کردن از دوستی می نویسم که جای خالیش تو این روزای پائیزی خیلی احساس می شه...سال پیش  که نوشتمش فکر نمی کردم در عزض یه سال اینهمه تغییر کنم...

راستی دلمو دادم به چند تا چینی بند زن خوب...گرچه که می گن چینی شکسته ی دل دیگه پیوند شدنی نیست... 

بازم یه شب دیگه ست.اما امشب با همه ی شب ها فرق می کنه.یعنی از روزی که تو رفتی دیگه شب هام مثل گذشته نیست.اما امشب اوضاع یه جور دیگه ست.الآن من اینجا رو تخت بیمارستانم ، تختی که قرار بود من و تو رو بهم برسونه اما نشد.

امشب آسمون پر از شهابه.شهاب هایی که مثل عمر کوتاه تو فقط لحظه ای وقت دارند تا زندگی کنند و بعد....هیچی ازشون باقی نمی مونه.اما تو همون لحظه ی کوتاه یه تصویر< یه خاطره ی قشنگ از خودشون به جا می ذارند درست مثل تو.

این روزا احسا س می کردم دیگه فاصله ام با تو کم شده.احساس می کردم دیگه چیزی نمونده که ما دو تا دوباره کنار هم باشیم.و دوباره بخندیم به حرف همه ی کسایی که فکر می کردند ما دوقلوییم.اما نشد... .راستش رو بخوای هم ناراحت شدم هم نشدم.اما خودت بهم گفتی دوباره برگرد.یادته؟مثل همیشه دستام ُ گرفتی و گفتی:نه!برگرد.برگرد که خیلی چیزا هنوز در انتظارته.و من مات و مبهوت نگاهت می کردم.نمی خواستم برم.و واسه همین دلم می خواست التماسم ُ واسه موندن از تو چشمام بهت بفهمونم.اما گفتی برو که یه دنیا عشق و محبت منتظرته.یه عالم قلب پاک که یه روز واسه نبودنت تندتر از همیشه تپیده...می دونستم راست میگی.واسه همین ناراحت نشدم چون تو می خواستی برم.بعد نشستی و برام حرف زدی.مثل همیشه طوری که فقط من می فهمیدم چی میگی.گفتی و من فقط گوش دادم.ازم قول گرفتی که قدر دوستی و محبت آدم ها رو بدونم .بهم گفتی یادم باشه تو همیشه دوستم داری و همیشه با منی.تو همه ی اتفاق های بد زندگی کمکم می کنی.گفتی و من چنان مجذوب حرفات شده بودم که نفهمیدم وقت رفتن کی رسید.اما تو رو دیدم که هر لحظه از من دور تر و دورتر می شدی....حرفات رو زدی.اما من نتونستم بهت بگم که چقدر دوستت دارم.نتونستم ازت بپرسم که باز هم هنوز از تاریکی می ترسی یا نه؟دلم می خواست ازت می پرسیدم وقتی اون روز لعنتی که چرخ های ماشین تو رو از من گرفتن ؛ وقتی که تنها و آخرین چیزی که ازت دیدم دستت بود که توش یه بستنی بود به چی فکر می کردی؟؟اصلا حال منو فهمیدی؟! منی که هاج و واج به دستت خیره شده بودم؟دستی که تا چند دقیقه ی پیش دست منو محکم گرفته بود؟؟دستی که حالا فقط توش یه بستنی بود.

هیچ کس منو ندید که چه طور همون جا میخ کوب شدم و به دستت نگاه می کردم.هیچ کس نفهمید که من همون لحظه مُردم.که منم مثل همون بستنی قطره قطره آب شدم.هیچ کس ندید که چطور چشام پر از اشک شد و من پلک نزدم تا جایی که قطره های اشک تصویر تو رو محو و محو تر می کردند.نه! هیچ کس نفهمید.اما دلم می خواست از تو می پرسیدم تو چی؟تو فهمیدی؟فهمیدی که وقتی بردنت من مثل یه مجسمه هنوز همون جا وایستاده بودم؟؟و نگاه می کردم به مردمی که تو رو از زیر ماشین بیرون کشیدند؟؟ و من فقط نگاه کردم!!دلم می خواست همون جا اون ملافه ی سفید رو از رو صورتت کنار می زدی و بهم می گفتی که همش یه شوخی مسخره بود.اما این کار رو نکردی!

فهمیدی که وقتی همه رفتن و تو رو بردن من چی کار کردم؟؟فهمیدی که مثل آدمای دیوونه رفتم وسط خیابون و قیف بستنی رو که سالم مونده بود با ساعتت که از دستت بیرون اومده بود برداشتم؟؟ می دونی که اونا رو هنوزم نگه داشتم؟ اونا تنها چیزایی بودن که چند دقیقه بیشتر از من باهات بودن.

دلم می خواست ازت بپرسم شبی که جسم سردت رو به دست خاک ها سپردن ، ترسیدی؟ اصلا فهمیدی که من تا صبح بالای سرت کنار خاک تازه کنده شده نشستم و برات حرف زدم؟؟آخه فقط من می دونستم که از تاریکی می ترسی.!دلم می خواست ازت می پرسیدم حالا که بعد از گذشت چند سال وقتی هر پنج شنبه سر ساعت 4 میام دیدنت هستی یا نه؟ اصلا صدامو می شنوی؟ وقتی که نوشته هام رو مثل همیشه برای تو که اولین نفر هستی می خونم ، خوشت میاد یا نه؟؟ به نظرت پیشرفت کردم؟........خیلی سوال داشتم.خیلی حرف که تو این 4 سال تو دلم مونده بود و باید برات می گفتم اما نشد!

تو نیستی اما من اینجام.روی تخت بیمارستانی که قرار بود من و تو رو بهم برسونه ....اما نشد.امشب بیشتر از همه ی شب های این 4 سال دلم برات تنگ شده.به تو فکر میکنم و این چند روز که بین مرگ و زندگی دست و پا می زدم.همه ی چیزایی که دیدم یادمه/حتی آخرین حرفت که وقتی داشتی می رفتی بهم گفتی:"نذار هیچ وقت شب تو دلت خونه کنه"

"نذار هیچ وقت شب تو دلت خونه کنه"منم گفتم باشه.اما نگفتی چه جوری؟ حالا به من بگو:

اگه یه روز آدم بفهمه شب تو دلش خونه کرده چی؟ اگه بفهمه تو دلش همش سیاهیه؛ وقتی که یه لامپ کوچیک هم نمونده تا مثل تک کوچه های تاریک شهر روشنش کنه چی؟! اگه یه روز بفهمه تو دلش اونقدر تاریکیه که دیگه هیچ وقت توش دیده نمی شه چی؟! تازه اگه چیزی هم باشه.... اگه ببینه دیگه نه برق امید و نه کورسوی خورشید عشق ، اون تاریکی رو روشن نمی کنن چی؟!

اگه اونقدر تو دلش تاریک و تاریک باشه که حتی خودش رو هم اون تو گم کنه چی؟! اگه یه روز دید که دیگه دستی نیست تا توی اون تاریکی یک چراغ کوچیک روشن کنه؛ اون وقت خودش بره تصمیم بگیره که خودش رو نجات بده ،، بعد پا بذاره تو تاریکی دلش اما یکهو وسط اون همه تاریکی خودش رو هم گم کنه چی؟!

من تو رو گم کردم.یک روز بین شلوغی های همون خیابون لعنتی که با هم همیشه ازش رد می شدیم.همون خیابونی که سرش یه بستنی فروشی بود و من و تو همیشه مثل بچه های کوچیک ازش بستنی می گرفتیم و می خوردیم.یادت اومد؟؟من تو رو زیر چرخ های اون ماشین لعنتی تر از خیابون گم کردم.همون موقعی که دستت آخرین باقیمونده ی تو شد از زیر ماشین ، من تو رو گــــــم کردم.... تو که رفتی روشنایی دلم رو با خودت بردی و من موندم و یک دل تاریک تاریک....

حالا تو اون تاریکی ها خودم رو هم گم کردم.به من بگو:اگه یه روز آدم بفهمه شب تو دلش خونه کرده چی؟!اگه یه روز بفهمه خودش رو هم گم کرده چی؟؟!! بهم بگو......

خوابیدی بدون لالایی و قصه                بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی             توی خواب گُلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهره تُ نمی سوزونه     جای سیلی های باد روش نمی مونخ

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی            یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکاتو جا گذاشتی               قانون جنگل ُ زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی           تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتُ بردی با خود به جای دیگه         اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره    توی دنیایی که آدمک نداره

می دونم می بینمت یه روز دوباره.............

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1384/07/10 ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط نوشین |


اینجا همه چیز خوبه....فقط فکر میکنم دل من دل نیست...شکسته چسبم ندارم....

راستی:

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد....

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1384/07/03 ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email