تا حالا شده خودتم ندونی میخوای چیکار کنی من الان دقیقا همینجوریم
میخوای با یکی حرف بزنی ولی نمیدونی کی
اصلا کسی حرفا تو نمی فهمه
عده ای بر این باورند/صنوبری که سایه ندارد/حتما از خواب موریانه ترسیده است/
مثل افتاب از خواب شب / مثل ترانه از ترس جیغ/مثل من از تکلم تاریک/
باید تحمل کرد/ ما همیشه خدا یک خواب خوش دلنشین کم داریم/
مثل (دریا که همیشه خوابش اشفته است /
ما به هرچه که باید مجبوریم/
یا به هرچه که بی چراغ/
چه عادت عریانی/
چه اشتباه بزرگ پر سایه ای/
گاهی او قات پیش می اید
راستی شعری که تو پست قبلی نوشتم از نیروانا بود
این شعر هم از سید علی صالحی(شاعر معاصر) بود
ما هم وسط دو راهی گیر کردیم ناجور![]()
اینجا انقدر بزرگ است
که نمیتو انم فرار کنم
کمکم کنید
من در اواسط ۱۸ سالگیم گم شده ام مشکل می شود مرا ادامه داد ۲
سایه به من بگو باز هم میتوانم ادامه بدهم
اگر یاریم نکنی .... نمیدانی چه بر سرم خوا هد امد
امروز صبح سه روز است که در سرتا سر این نامتناهی میروم
تو را اعتنا دارم دعا دارم
وابسته حجم هستم
میترسم
مناجات از اسمان فرو ریزد
هیوا مسیح
نوشته شده توسط غزال






