تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

تا حالا شده خودتم ندونی میخوای چیکار کنی من   الان دقیقا همینجوریم

میخوای با یکی حرف بزنی ولی نمیدونی کی

اصلا کسی حرفا تو نمی فهمه

عده ای بر این باورند/صنوبری که سایه ندارد/حتما از خواب موریانه ترسیده است/

مثل افتاب از خواب شب / مثل ترانه از ترس جیغ/مثل من از تکلم تاریک/

باید تحمل کرد/ ما همیشه خدا یک خواب خوش دلنشین کم داریم/

مثل (دریا که همیشه خوابش اشفته است /

ما به هرچه که باید مجبوریم/

یا به هرچه که بی چراغ/

چه عادت عریانی/

چه اشتباه بزرگ پر سایه ای/

گاهی او قات پیش می اید

راستی شعری که تو پست قبلی نوشتم از نیروانا بود

این شعر هم از سید علی صالحی(شاعر معاصر) بود

ما هم وسط دو راهی گیر کردیم ناجور

اینجا انقدر بزرگ است

که نمیتو انم فرار کنم

کمکم کنید

 من در اواسط ۱۸ سالگیم گم شده ام مشکل می شود مرا ادامه داد ۲

 

 سایه به من بگو باز هم میتوانم ادامه بدهم

اگر یاریم نکنی .... نمیدانی چه بر سرم خوا هد امد

امروز صبح سه روز است که در سرتا سر این نامتناهی میروم

تو را اعتنا دارم دعا دارم

وابسته حجم هستم

میترسم

مناجات از اسمان فرو ریزد

هیوا مسیح

نوشته شده توسط غزال

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1384/06/22 ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط نوشین |


من مثل اونا نیستم ولی میتونم وانمود کنم خورشید رفته اما من هنوز نوری دارم روز تموم شده اما بهم خوش میگذره فکر کنم احمقم یا شاید فقط شادم فکر کنم فقط شادم دلم شکسته ست اما چسب دارم کمک کن نفس بکشم......  خورشید را بخراش به خواب برو ارزو کن

نوشته شده توسط غزال

یه حرف از میشا:مرسی غزال جون...کم کم داشتم از نوشتنت نا امید می شدم

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1384/06/22 ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط نوشین |


التماس مي کنم اي خود من ، اي آنکه درون مني ، التــــماس مي

کنم !

خودت را بر پا نگه دار!

بدون تزلزل ،

بدون آنکه کمرت قدري دو تا شده باشد،

و بدون آنکه خم به ابرو ، غم به چهره ،

نم به ديدگان بياوري ...

به عصا ، به ديوار ، و حتي به دست هاي ديگران

_ که تکيه گاه تمام عمر من و تو بود هم _ تکيه مـــکن !

من و او قصه ي خوبي بوديم اي خود من ، قصه ي

خوبي بوديم

امـــــا

حـــال

اين واقعيت را بپذير که

هــر قصه ، سرانجام ناگزير در نقطه اي به پايان مي رسد ؛

و اين واقعيت را هم که اگر قصه اي تمام نــشود ،

قصه ي تازه اي آغــــاز نمي شود...


پي نوشت 1:هيچ وقت تو زندگي از التماس کردن خوشم نيومده...کسي هم خوشش نمياد...مي دونم....اما آدم که با خود خودش رودربايستي نداره...داره؟وقتي پيش خودتي هيچ حايلي بين تو اوني که هميشه باهاته نيست...حتي مي توني به پاش بيفتي...و از خود خودت خواهش کني؛ التماس کني...که محکم باشه....(مي بيني سايه جونم؟دارم تمرين مي کنم...محکم بودنو...)
پی نوشت ۲::تو اين هفته حسابي از کت و کول افتادم...مامان يه تغيير دکوراسيون راه انداخت اندازه ي صد تا اسباب کشي...منم که قويترين زن خونه...بعد بابا اگه کسي زورش به کاري نرسيد منو صدا مي کنه(خلاصه بد خواه مدخواه داشتين در خدمتم)چي ميگفتم؟...آها...هيچي ديگه تو بگير صدتا مبل 100 کيلويي و يک ميز ناهار خوري هونصد نفره ي گنده و ميز تلويزيون و مخلفات مجاز و غير مجازشو من طفلکي بلند کردم...و از شرق بر دم به غرب و از شمال بردم جنوب...پاي ثابت اين بکش بکشا من بودمو و دناو هکولي پکول به نوبت جاهاشونو عوض ميکردن....خلاصه که آش و لاش افتادم....جداي از شوخي...وقتي آدم درگيري فکري يا مشکل خاصي داره..کار اونم با اين حجم بهترين کمکه براي پشت سر گذاشتنش....
پي نوشت 3:بعد از کلي فرار و شونه خالي کردن از عروسي به دام افتادم...شنبه عروسي داريم..و من از جمعه صبح نيستم...عروسي رفتن واسه دخترا کلي دردسر و بدبختي داره...يک هفته تمام مشهد رو گز کن تا يه لباس پيدا کني...بعدش که واويلا...
پي نوشت 4:حالا که فهميدين من اهل کجام....اگه نذري، نيازي، خواهشي، دعايي و ...خلاصه از اين کارا داشتيد بگيد...من عادت کردم فقط برم و براي بقيه دعا کنم...آخه دعاهام واسه بقيه خوب ميگيره...جدي ميگما...اگرم روزي کسي سرش اينجاها افتاد منو خبر کنه
شايد دوباره به اينجا چيزي اضافه کردم...فعلا که نوشتنم نمياد...
ميشا..
.
چه عذاب بزرگي است
وقتي که من تمام تنهايي را
به دوش مي کشم
و سخت ترين لحظه هاي انتظار را
با شکيبايي خود قسمت مي کنم.
آرزوي محالي ست
درک دستهاي تو
از انتهاي تنهايي ستاره هاي چيده شده
و سفره هاي خالي احساس
که مهرباني سايه ها
رنگينش کرده است
تو حتي
از فکر اين عذاب هم عاجزي
و من هر روز
تحليل مي روم ..
تو آخرين طناب بسته شده من به زندگي نبودي!
باور کن رفته ام
باور کن تنها مانده اي
ديگر بار زندگي را بي تو آغاز کردم
اين بار زندگيم سبز خواهد شد
سبز تر از پيش

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/16 ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط نوشین |


داخلي_شب_اتاق
احساس مي کردم که بين زمين و آسمون معلقم...يه جوري بين سياهي هاي سيال دست و پا مي زدم...انگار با سر آويزونم کرده بودن...هر کار مي کردم نمي تونستم ازش نجات پيدا کنم...حتي نمي تونستم جيغ بکشم...دهنمو که باز مي کردم؛ انرژيمو که جمع مي کردم هيچ صدايي از حلقومم بيرون نمي اومد...انگار يه دستي گلومو محکم چسبيده بود و داشت خفه ام مي کرد....ترسيده بودم...حس خيلي بدي بود...مي دونستم دارم خواب مي بينم...مي دونستم اگه يه کم به خودم فشار بيارم مي تونم چشمامو باز کنم و بعد از شر همه ي اون سياهي ها و ترس ها راحت مي شم...اما هر کار مي کردم فايده نداشت...ذهنم بين هوشياري و گيجي دست و پا مي زد...به خودم مي گفتم:هي ميشا فقط خوابه...داري خواب مي بيني...حتي درد کشنده اي که هر لحظه تمام بدنم رو تو دستاش مي گرفت درستي حرفمو ثابت مي کرد اما نمي تونستم بيدار بشم...نمي تونستم جيغ بکشم...از ترس گريه مي کردم...صداي هق هق گريه مو مي شنيدم...حسش مي کردم...مي دونستم دارم گريه مي کنم..اشکامو حس مي کردم...صدام از ته گلو در مي اومد...مثل ميوي يک بچه گربه...اي خدا! چرا بيدار نمي شم...بازم همون درد...سعي کردم تو اون وحشت و سياهي ذهنمو متمرکز کنم ...چشمامو فشار دادم و گفتم الآن بيدار مي شم....و ...بيدار شدم....


اول از همه يه نفس راحت کشيدم و ته دلم خدا رو شکر کردم که اين کابوس وحشتناک تموم شد....نفس نفس مي زدم...عرق کرده بودم و باد سردي که از پنجره تو اتاق مي اومد تمام بدنمو به لرزه انداخته بود....هنوز هق هق مي کردم...سعي کردم آروم بشم و بعد فکر کنم ...فقط سياهي اتاق بود و صداي تيک تيک ساعت...دستمو کنارم بردم تا سگ بزرگ پشمالويي رو که هميشه کنارم بود پيدا کنم ...الآن خيلي بهش احتياج داشتم...خيلي ترسيده بودم...پيداش کردم اما خيس بود...نمدار بود...يادم افتاد که تو خواب گريه مي کردم...صورتم و بالشم از اشکام خيس و چسبناک شده بود...موهام دور گردنم پيچيده شده بود و به صورتم چسبيده بود...به خودم خنديدم...احمق:پس اون دست که گلومو فشار مي داد فقط موهام بود...که به دست و پام پيچيده بود...به خودم گفتم فردا يه کم کوتاهشون مي کنم...بعد به خودم گفتم واسه چي داشتم خواب مي ديدم...اونم اينقدر عجيب و نفس گير....مسواک هم که زده بودم...پس چه مرگم بود...که يهو همون درد مرموز دوباره تمام بدنمو گرفت...طوريکه از درد تقريبا فلج شدم و بي حرکت منتظر موندم تموم شه....خدايا اين درد مال چي بود....دل درد عجيبي بود که به نواحي قفسه سينه و بالاتر مي رسيد...از درد بي حرکت مونده بودم....بعد دل پيچه شديد و بعد ...حالت تهوع(ببخشيد ها)
همه چيز سريع تو ذهنم شکل گرفت:وبــــا....دوباره افتادم تو گرداب ترس و نا اميدي....خدايا من وبا گرفته بودم...ذهنم به هيچ چيز فکر نميکرد جز مرگ...قفل کرده بود فقط رو مرگ....داشتم مي مردم....داشتم مي مردم....تو اون حالت و اون فضا چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسيد...جز مرگ سريع بر اثر وبا...حتي هر چي فکر کردم يادم نيومد که وقتي درباره ي علايمش خونده بودم آيا دل درد و دل پيچه هم توش بود يا نه...ذهنم به نحو عجيبي شکاک  شده بود و هيچي رو قبول نمي کرد جز مرگ...
داشتم مي مردم...به همين سادگي...تسليم شده بودم...سعي کردم بلند بشم...حداقل حالا که داشتم مي مردم با اين وضع فجيع نباشه...اشکام رو صورتم تند تند پائين مي اومدن....تو يه لحظه کلي کار يادم اومد که انجام نداده يودم...کلي حرف که بايد مي زدم...يادم اومد به خيلي ها نگفته بودم که چقدر دوستشون دارم...به خيلي ها نگفته بودم که چقدر برام مهم هستند...نگاهي به اتاقم انداختم...کتابايي که دوست داشتم...نوارام...واکمنم. ...تابلوهام.....سگ پشمالوم...بغلش کردم و محکم فشارش دادم...چشمم افتاد به کمانچه ام که آروم تو کيفش خوابيده بود....دلم ضعف رفت براي لمس کردن دوباره ي مخمل عنابيش...براي دوباره لمس کردن چوب خوشبوش....لعنتي...درد دوباره  شروع شد....انگار تمام امعا و احشامو مي چلوندند...سعي کردم بلند شم ...اما نمي شد....چهار دست و پا خودمو انداختم رو زمين...خيلي وضع فضاحت باري بود...خودمو کشوندم طرف جعبه...درشو باز کردم...با تموم وجود لمسش کردم...همه ي حواس پنجگانه م رو جمع کردم تو حس لامسه ....خيلي سخت بود....ديگه نمي ديدمش...دوباره اون درد لعنتي اومد سراغم...هر دفعه شديد تر از قبل ....حالت تهوع بدتر...بايد مي رفتم دستشويي...با چنگ انداختن به هر جايي که بود خودمو بلند کردم...در حاليکه از درد دولا دولا راه مي رفتم...تو دلم هزار بار مهندس خونه رو لعنت کردم واسه اين طراحي اش  و دستشويي که هونصد کيلومتر با اتاقا فاصله داشت... احتمالا تا وقتي اونجا مي رسيدم تلف مي شدم....يواش يواش دست به ديوار راه مي رفتم...دعا مي کردم بتونم تا دستشويي طاقت بيارم...نمي خواستم رو سراميکا بالا بيارم...خودم صبح کلي تميزشون کرده بودم(کار کردن به من نمياد؟)يه ربعي تو راه بودم...تا رسيدم به محل موعود...خدايا اين بار از ته دل ناليدم...اين وقت شب کي دستشويي بود...رو زمين ولو شدم...نمي دونم چقدر تو اين وضعيت بودم...ديگه اشهدمو هم خوندم....مرگ ...مرگ فقط همين تو سرم تکرار مي شد...چشمامو بستم و به خودم گفتم مرگ ازين خنده دار تر؟مرگ در کنار دستشويي.......
باورتون ميشه؟از درد از حال رفته بودم...بعد بابام برام تعريف کرد که وقتي اومده بيرون و منو ديده کلي شوکه شده...هر چي صدام کرده بوده ديده من جواب نميدم...بعد با داد مامانو صدا کرده...مامانم از هولش زنگ زده اورژانش.....خلاصه بعد که به هوش اومدم ديدم يه سرم به دستمه ....و بعد مامان رو ديدم که با چشماي قرمز کنارمه... اما من نمرده بودم...همه ي اينا يه شب تا صبح طول کشيد....تا وقتي اون سرم تموم شد...بعد چند تا آزمايش...براي محکم کاري...وگرنه وبا نداشتم....جواب آزمايشا هم که اومد چيزي معلوم نشد...دکتر گفت احتمالا يه درد عصبي بوده....چون من هيچ ايرادي نداشتم....
تو ماشين همه ش داشتم به خودم  مي خنديدم....بعد که همه چيزو به مامان گفتم...مخصوصا حال روانيمو مامان يه چشم غره بهم رفت و گفت...اگه منم نيم ساعت بشينم اينجا بگم وبا گرفتم و دارم مي ميرم مطمئن باش يه کاريم ميشه(البته دور از جون مامانا)بعد گفت:واقعا که....ديگه فکر بهتر ازاون نبود بکني؟وبا....مگه هر حالت تهوعي نشونه ي وباست؟
اون شب يکي از جالب ترين شباي عمرم بود...تو حالتي که هيچ چيزو نمي ديدم جز مرگ خيلي چيزا به ذهنم رسيده بود...خيلي از کاراي نکرده...حرفاي نگفته....حس خيلي عجيبي بود...وقتي بدوني دستت از همه جا کوتاه و ديگه هيچ راه ادامه اي برات نيست....اما يه چيز ديگه رو هم فهميدم:گاهي ترس از يه چيز و بزرگ کردن اون تو ذهنمون باعث مي شه خيلي بيشتر از اتفاق واقعي ضربه بخوريم...در حاليکه اگه همون چيزي که ازش مي ترسيم و اينمه واسه خودمون بزرگ و ترسناکش کرديم سرمون بياد يک دهم ترس و وحشت فکر بزرگ شده شو نداره
خلاصه که کلي به خودم خنديدم...شما هم اگه مي خواين بخدين...بخندين و بعد فکر کنين گاهي ذهن آدم چقدر بسته مي شه و چقدر مسموم فکر ميکنه و چقدر مضحک!...
پيوست 1:بايد يه توضيحي راجع به پست قبلي بدم:راستش گرچه اولش تحمل اين اتفاق برام سخت بود...اما بعد ديدم اينقدر اتفاق هاي بد تر هست که مال من در برابرش هيچه...(راست مي گفتي نيما اين فاجعه نبود)فقط چون قبلش اتفاق بدي برام افتاده بود صبر و تحملم واسه اين يکي کم شده بود.....بعد گفتم که نمي نويسمش...اما نوشتم...چون گاهي وقتا لازم دارم که نگاهي به گذشته ي مکتوبم بندازم...لازم دارم که فکر کنم و ببينم چقدر ضعيف بودم...ببينم که هنوز زنده ام...هنوز مي تونم ادامه بدم...اشتباهاتمو ببينم....اين نوشته يه روزي مال يه دختر بود که فکر مي کرد دنيا براش تموم شده....اما امروز فکر مي کنه...که هنوز خيلي راه داره تا به انتها برسه...سعي مي کنه ديگه عجز و ناله نکنه...سعي ميکنه ديگه ضعيف نباشه....بايد مي نوشتمش تا به خودم خيلي چيزا رو ياد آوري کنم...مي فهميد که؟
از همه ي شمايي که کمک کرديد و هر کدوم سعي کرديد به نحوي دلداريم بديد ممنونم...اين جور زخما گر چه تا ابد با آدم ميمونه اما خوب سوزشش کمتر مي شه...مگر ايکه يکي روش نمک بپاشه....شايد چند وقت ديگه که ديدم رو اين موضوع گسترش پيدا کرد موضوع رو از اول تا آخر براتون باز کنم...
پيوست 2:راستي پست امروز فقط مال اين بود که ...راستي مال چي بود؟...يادم رفت
پيوست 3:اگه متن ادبي ننويسم حناق ميگيرم...تقديم به شما
تو کدوم خواب فرو رفتم و بيدار نشدم؟...تو کدوم رويا غرقم کردي؟...از کجا شروع شدم؟...از کجا شروع کردي؟....تا کجا رسيده بودم؟....از کجا تمام کردي؟....من که خواب رفته بودم؛ تو کجا به خواب رفتي؟....من که خيال بافته بودم؛ تو چرا خيال کردي؟.....من که شعر گفته بودم؛ تو چرا شعار گفتي؟....من که پرت گفته بودم، همه کج سروده بودم؛ ....تو چرا هوار کردي؟.....من که بـــد کشيده بودم، من که خط کشيده بودم ؛ ...تو چرا نگاه کردي؟.....من که پا برهنه بودم....من که نَرم رفته بودم.....تو چرا شتاب کردي؟.....من که گير کرده بودم....تو ي زندون مونده بودم....تو چرا فرار کردي؟....
من الان اينجا نشستم.......همون جا سر قرار
همون جايي که يه شب......دلو بي قرار کردي...

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1384/06/10 ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط نوشین |



امشب هم از اون شبائيه که خوابم نمي بره...بي حوصله ام.حتي حوصله ي خوابيدن رو هم ندارم.حوصله ي اينکه خودمو به زور رو تخت بندازم و تا دو ساعت بعدش هي غلت بزنم...هي از اين شونه به اون شونه بشم...و بعد...خوابم نبره و فقط صداي تو و حرفات تو گوشم...تو ذهنم دوباره و دوباره تکرار بشن...و بعد من بمونم و تاريکي اتاق و دلي که سخت از وحشت و ترس مي تپه و به خودش مي پيچه و جيغ مي زنه...و صداي جيغش اعصابمو خورد مي کنه...دستمو مي ذارم رو گوشم تا صداشو نشنوم اما هيچ صدايي از صداي دل واضحتر و شفافتر نيست....به خصوص اينکه جيغ هم بکشه...و بعد اونقدر فشار و استرس بهم وارد بشه که احساس کنم هر لحظه ست که حالم به هم بخوره...نه !امشب ديگه اين بازيه احمقانه رو تکرار نمي کنم.بلند مي شم و چراغ خواب رو روشن مي کنم.زياد پر نور نيست...اما نورش اونقدر هست که منو از سياهي هايي که تو با حرفات برام ساختي بيرون بکشه...اما...اين سکوت لعنتي! بايد يه چيزي باشه که نذاره دوباره  و دوباره حرفات تو گوشم تکرار بشه...نوار!..يه نوار مي خوام...مهم نيست چي باشه...آها...خودشه...،اُپرا....
حالـــا منم و يه اتاق تاريک که با نور ضعيفي روشن شده...دلم مي خواد بنويسم...اما مي دونم به محض اينکه خودکار بياد تو دستم و يه ورق بياد جلو چشمام همه ي نوشتني ها و گفتني ها از ذهنم مي پره..."چه شعـــله هايي ...حرفــــها دارند آتـــش مي گيـــرند و خــــاکستر مي شوند....در روشنايي اين آتش من همـــه ي آن کلمات را يکايک مي بينم"
ترجيح دادم بعد از اونهمه موش و گربه بازي نه صداتو بشنو و نه رو در رو ببينمت...فاصله ي طولاني بين من و تو هيچ راهي براي رو در رو شدن نذاشته بود...اما نمي خواستم حرفاي آخرينت رو حتي بشنوم.متنفر بودم از اينکه تو حرف بزني و من نتونم حتي هق هق گريه مو پنهون کنم....پس درست وقتي که ديدم اون آدمک هميشه خاموش پشت اسمت  خندون شد ؛ احساس کردم شايد اينجا بايد همون جايي باشه که من و تو حرفاي آخرمونو به هم بزنيم...
و تو حرف زدي...نوشتي و نوشتي..پشت سر هم...حتي مي تونستم قيافتو تصور کنم، دستاتو که با چه سرعتي رو کيبورد بالا و پائين مي رن...اما تو چي؟! تو تونستي براي يه لحظه تصورکني ؟...تصور کني منو که پشت مانيتور نشستم ...و دارم با چشماي از حدقه دراومده حرفات رو مي شنوم....آره درست ديدي مي شنوم! حتي مي تونستم کلماتت رو با حجم سنگين صدات با هم بشنوم .مي تونستم بفهمم پشت هر کلمه اي چه لحني نهفته است.کلمه ها ديده مي شدن و صداها تو گوشم شنيده مي شدن...هيچ وقت نتونستي حالمو تصور کني...دستاي لرزوني که از سرما کبود شده بود...اونم وسط تابستون.انقباض عضلات...لرزش تمام بدن...و اشکي که تو چشما مونده بود و پائين نمي اومد....فقط حرف زدي...فقط حرف زدي....
گفتي: فکر مي کردي گذشت زمان تا حدي عوضم مي کنه...اما مي بيني که هيچ تغيري نکردم...هنوزم ترسو هستم و اعتماد به نفس ندارم....هنوزم عادت دارم عقب نشيني کنم...بعد داد زدي:تا حالا براي چيزي جنگيدي؟؟ از حقت دفاع کردي؟؟/چند بار حقتو خوردن و تو چيزي نگفتي؟ و بعد گفتي:مي دوني چيه؟؟من عاشق زنهاي سرخپوستم
گفتي هيچ فشاري به من نمياري.....و خودم مي دونم .........
حتي شجاعت منو دست انداختي....آره من شجاعت ندارم ...نداشتم...اگه داشتم همون وقتي که کلماتت رو سرم هوار شدن....از خودم مقاومتي نشون مي دادم...مي جنگيدم...اما ...من ياد گرفته بودم در برابر کسي که دوستش دارم هيچ مقاومت و جنگي نکنم...مي فهمي؟؟؟...بگذريم
"نيستي که مرا ببيني...ببيني که آن کوه مغرور چگونه ذوب شده و آن قله ي مغرور و بلندش همچون قير در زير آفتا ب تموز  وا شده...کج شده و دارد با سنگيني و سختي و بي رمقي فرو مي ريزد...و به سوي دره سرازير مي شود....متلاشي مي شود....هيچ مي شود...پوچ مي شود..."


لعنتي...حتي حالا هم که براي فرار از وحشت به نوشتن پناه آوردم ، صداتو مي شنوم و دارم از تو مي نويسم
هر کلمه ات ، هر جمله ات ضربه ي محکمي بود که به من وارد مي شد...احساس مي کردم يک دست نامرئي داره به روحم چنگ ميندازه...حال عجيبي داشتم.نه توان رفتن نه طاقت شنيدن....
"نفهميدي...ندونستي...آون کسي که آروم و نرم خاموش کنارت نشسته و با آهنگ آهسته و مهرباني با تو زمزمه مي کند ، چه تشنه ي خطرناکي است....
اگر غرورش بشکند چه خواهي کرد؟...چه خواهي شد؟...نمي فهمي...او را نمي شناسي...نمي فهمي که اگر او اين زنجير را ناگهان بگسلد ...طغيان کند، دشت را با يک جرعه خواهد بلعيد....آنچنان که ديگر علف باريکي هم در اين دشت نماند...خشک شود...نابود شود....
تو گفتي و من فقط نشسته بودم و نگاه مي کردم...تو منو نشناختي...بعد از اينهمه سال....منو نشناختي..."
حتي يک بار فکر کردي که اون خلوت بيکرانه ي خاموش سرد را چگونه بر دوش ميکشم؟چگونه پُر مي کنم؟ حرفهايم را به که مي گويم؟ غمم را روي چه شانه هايي سبکتر مي کنم؟ ناله هايم را چه مي کنم؟ براي قصه هايم مخاطب دارم؟براي تنهائيم ياري دارم؟براي دردهايم مي نويسم؟کسي را دارم که در آن خلوت ساکت و سرد تنهاي ام را به او بسپرم؟ کسي را دارم که برايش فداکاري کنم؟تلاش کنم؟ محروميت ببرم؟ کسي را دارم که برايم قصه سر کند؟ پس چه مي کنم؟
 .پس به کدام قلم سوگند مي خورم؟...پس به کدام نوشته است که قسم مي خورم؟....نفهميدي....!نپرسيدي...!

و وقتی چشمام رو رو باقيمونده ي غرورم بستم و گفتم من فقط مي خواستم تو رو از دست ندم....فقط داد زدي...داد زدي و پرسيدي:که تو براي رسيدن به من چه کار کردي؟؟و گفتي از همه ي سختي هايي که تو اين چند سال براي با من بودن کشيدي....دوباره داد زدي:تو براي با من بودن، براي رسيدن به من چقدر ريسک کردي؟ چقدر سختي کشيدي؟....
يعني نفهميدي؟....واقعا؟...نفهميدي؟....بايد تمام لحظه لحظه هاي زجر و سختي اين سالها را برات مي شمردم؟....بايد پشت سر هم رديفشون مي کردم؟....تا بفهمي چه کشيدم؟....چه سختي هايي کشيدم؟....بايد واقعا قدم به قدمي رو که براي رسيدن بهت برداشته بودم ،برات مي شمردم؟....هــــه! فکر مي کردم لااقل تو ديگه همه ي اينا رو بدوني....
نمي دونم تاسف بخورم؟....گريه کنم؟....يا به در بي خيالي بزنم؟....يا....چي دارم مي گم؟" الآن تابستان داغ است...اما من لرزم گرفته است و اندامهايم دارد مي لرزد....اين يک حالت عصبي است؟....هوا که الان از هميشه گرمتر است....هوا نبايد خيال کند که من از سرماي اوست که دارم مي لرزم....مردم نمي فهمند تب و لرز يعني چه....من تب دارم....اما مهم نيست...خوب مي شوم"
اکنون زندگي من ساعتها خاموش ماندن است.و گذر لحظه ها را ديدن که هر يک به سختي و سنگيني صخره ي بزرگي که در مسير سيلي آهسته در حرکت است ؛ بر روي سينه ام افتاده اند و مي لغزند...
لحظه ها همه هم چون هم ...هيچ يک پيام تازه اي ندارند..هيچ يک رنگي...بويي...خبري....همه تکرار ديگري...اما چنان سنگين و کند مي گذرند که مرا در زير گامهاي خويش به خفقان آورده اند.گويي صف طولاني گاوهاي وحشي اند که از زميني باطلاقي عبور مي کنند و براي برداشتن گامهايشان بايد تلاشي طولاني کنند تا آنرا از گل و لاي بيرون بکشند....چه دشوار...چـــه طـــولانــــي....
و
من اين چنين عبور لحظه ها را بر خود احساس مي کنم....و احساس ميکنم که در زير اين گامهاي بزرگ و سنگين و سياه ....بودن من ، روح و قلب وهستي من باطلاقي شده است...باطلاقي که تنها عبور لحظه ها را چنين طاقت فرسا کرده است...
نمي دونم چرا اين چند روزه ...بخصوص امشب خيلي ناراحتم...خيلي....ديگه از حد گذشته...لبريز شده....خيلي خرابم...شايد اگه برم بيرون...تو کوچه...تو حياط...بهتر بشم...اين وقت شب کسي نيست و بيشتر احساس ميکنم خودمم...اما نه! خوب شدم...همين جا ميشينم و مي نويسم...گريستن خوب نيست.از چشمام خجالت مي کشم...مگه بشه جوري گريه کرد که چشما هم نفهمن...آره...مي شه...من بلدم....خيلي خوب بلدم...آخه تمرين دارم....
چه بگويم؟
گريستن تنها کار يک "ناتوان"است
و من سخت ناتوانم

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1384/06/05 ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email