من عروسک کدوم بازي وحشت
من صداي قحطي کدوم تبارم
که مثل تولد فاجعه سردم
که مثل حادثه آرامش ندارم
سرد و ساکت و شکسته آئينه ي قديمي ام من
با چراغ و گل غريبه با غبار صميمي ام من
مي ميرم زير هجوم سنگي آوار کينه
واسه بازيچه نبودن آخرين بازي همينه....
هميشه فکر مي کردم ديگه هيچ وقت توان و طاقتشو ندارم.طاقت نشستن روي صندلي جلوي مانيتور روشن و خيره به صفحه اي که بدترين رنگ دنيا رو داشت و رتبه اي که مثل آوار رو زندگيم خراب شده بود.اما اين بار هم تونستم.مي خوام از تمام اين 6 روز بگم.بي هيچ رو دربايستي.که حداقل قول صادق بودن رو به خودم دادم.
مي خوام از شب 5 شنبه اي بگم که خواب به چشمم نمي اومد.از اينترنتي که از ساعت 12(لحظه ي اعلام نتايج)مشغول بود و باز نمي کرد.و من که به زور تا ساعت 5.30 واستادم و بعد.....
هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد.به خودم گفتم ديگر تمام شد...
لحظه هاي دلهره هاي تمام ناشدني.کوبش محکم قلب در قفسه ي سينه.و طنين صداي ضربه ها که سراپاي وجود را فرا مي گيرند.و بعد....
هيچ چيز به اندازه ي رنگ اون صفحه ي لعنتي برام تنفر آور نيست.اون رنگ سبز که حالا يکي از منفور ترين رنگاي زندگيمه.شايد هم تقصيري نداره.(حتما نداره)اما از اين به بعد رنگ اون براي من مصادفه با به ياد آوردن لحظه هاي تلخ.....
چه لحظه هاي سخت و خفقان آوريه.وقتي چشمات هراسان توي نوشته ها فقط دنبال چند تا شماره مي گردن و بعد.....انگار که همه چيز واسه يه لحظه از حرکت متوقف مي شه.حتي ضربان قلبت.حتي نفس کشيدنت ..حتي نگاهاي خيره ات....حتي زمان.....و تو خيره و ناباور فقط به اون چند رقمي نگاه مي کني که واسه هميشه زندگيت در اختيارشونه..و بعد..........هجوم وحشيانه ي حسي تلخ و وحشت آور.....
و تو مي موني و آواري که رو سرت خراب شده و ذهني که هيچ کلمه اي براي بيان کردن پيدا نمي کنه.
دنا که بيدار شد ازم پرسيد.چي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟و من فقط نگاش مي کردم..فقط نگاه..
مي دونيد؟؟؟
اينا همش تقصير اونه.تقصير همون دختر با استعداد و باهوشي که يه روزي سرزده وارد زندگيم شد و اونقدر خودشو به من نزديک کرد که همه فکر کردن ما يه نفريم...همش تقصير اون بود.....همه ش... اون نمره ها و معدلاي خوب و تحسيناو آفرين گفتنا همش تقصير اون بود.........
اگه اون يه کاره سر راه من سبز نشده بود شايد هضم خيلي چيزا اينقدر مشکل نبود..
اون که اومد همه گفتن :به به !! عجب دختر باهوشي....عجب دختر با استعدادي...
و چند سال که گذشت همه گفتن: تو بهترين رتبه رو مياري..ديگه خراب که کني مي شي زير هزار....تو دختر با استعدادي هستي...زود مي گيري...
و هيچ کس نفهميد که همه ي اين باهوشي ها و زرنگي ها مال من نيست ..مال اون دختر با استعداد و باهوشه.....
اما اون مثل سايه همه جا با من اومد.....همه جا...ديگه داشتم به وجود و داشتنش عادت مي کردم...ديگه حس ميکردم من و اون يکي هستيم...اما
همه چيز ، همه ي بدبختي ها از اون اما شروع شد.....که يه روز درست همون روزي که مي بايست بيشتر از هميشه با من باشه و کمکم کنه.گذاشت و رفت...به همين سادگي......
من موندم و يه رتبه ي آبروبرنده (البته براي يه دختر باهوش). هزاران چشم و هزاران سوال که آخه مگه مي شه؟؟؟؟؟؟
و من چه جوابي داشتم؟!! چي بايد مي گفتم؟؟وقتي که همه تو شوک و تعجب بودند من چه طوري بايد مي گفتم که بابا همه ي اين سالها ، اون استعداد و اون هوش سرشار مال من نبود.مال اون نامرد بود.!!مي تونستم بگم؟؟
و امروز خيلي بيشتر از هميشه باعث شدم همه تو بهت و شوک فرو برن و از خودشون بپرسن آخه چطور ممکنه......باعث شدم خيلي از معلم ها حتي به خودشون هم شک کنن و بگن يعني ما در مورد تو اشتباه مي کرديم؟؟باعث شدم اون معلمي که جلوي همه قسم مي خورد و براي من رتبه و درصد بالا پيش بيني مي کرد امروز سرش پايين باشه......
اما...من مقصر نيستم...همش زير سر اونه.
اما من هيچ وقت اون دختر با استعداد و باهوش و....و...و رو نمي بخشم..ه ي چ و ق ت
اگه اون نيومده بود..اگه اون نبود...شايد من هنوز يه آدم معمولي بودم..با استعدادي معمولي..و با انتظاري معمولي که اطرافيانش ازش داشتن.....اگه اون نبود ...شايد اينقدر انتظارا و توقع ها بالا نمي رفت..اگه اون نبود شايد ....شايد...شايد من ديگه گريه ي مامانو نمي ديدم که براي دختر باهوش و با استعدادش اين همه غصه خورد...که حالا با اينهمه درس خوندن و استعداد به حقش نرسيده...اگه اون نبود من نبايد از خجالت رتبه اي که براي اون (نه براي خود معمولي ام)مناسب نبود از هيچ معلمي خجالت نمي کشيدم....اگه اون نبود من مي تونستم جواب تلفن معلمام رو بدم که هر روز زنگ مي زنن و از حال من مي پرسن....و من روي صحبت با هيچ کدومو ندارم.....
من هيچ وقت نمي بخشمش.......
5روز تو اتاق موندن...4 روز لب به هيچ غذايي نزدن (خودمم هنوز باور نمي کنم)5 روز فقط زل زدن به در و ديوار...و 5 روز اشک نريختن( اونم واسه مني که تاتقي به توقي مي خوره اشکم در مياد)....به خاطر تمام همه ي اينها نمي بخشمش...........
باور کنيد روزاي خيلي خيلي بدي بود.......گرچه هنوز اين روزا تلخ اند اما خوب تلخي شون کم شده........
کاش يه کودن بودم.يا يه آدم احمق(ناشکري نمي کنم)اما.حداقل اينهمه انتظار و بار رو دوشم نبود(خيلي از توقع ها به جا بود البته)
اگه من يه آدم خيلي خيلي معمولي بودم با يه استعداد خيلي خيلي معمولي اون وقت اين قدر تحمل يک سري مسايل برام سخت نبود.اين خيلي سخته...خيلي بد و باور نکردني...ديگه برام مهم نيست...ديگه برام مهم نيست چه رشته اي مي خونم ...برام مهم نيست که فلاني پشت سرم چي مي گه....فقط مي خوام اين جا باشم...پيش مامان و بابا....ديگه نمي تونم غصه خوردن دوباره شونو ببينم اونم براي دوري من...هر رشته اي بخونم ادامه اش مي دم...همين.....
اما ..کاش همه چيز به همين راحتي حل مي شد....يه مشکل بزرگ ديگه دارم که اين وسط بدجوري داره داغونم مي کنه....با اون چي کار کنم؟؟
يه مدت مي خوام نه کسي رو ببينم و نه حرفي درباره ي رتبه و رشته بشنوم......مي خوام تنها باشم.خيلي به استراحت روحي نياز دارم....اينکه مي بينم بعد از اينهمه درس و تلاش حالا يه اينجا رسيدم برام سخته...
نمي دونم چي بگم....فکرم مغشوشه...خيلي خسته ام...خيلي خسته......
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد
بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد زنده ام
پي نوشت 1:مي خوام تشکر کنم از مامان
و بابام
به خاطر همه ي دلگرمي ها و محبتاشون و عکس العمل عاليشون.اينکه بدوني که دونفر بزرگ تو زندگيت هستند که هميشه دوستت دارن و حمايتت مي کنن و آغوش پرمهرشون هميشه به روت بازه و حرف هيچ کسي هم براشون مهم نيست و تا ابد با تو هستن احساس خيلي خيلي خوبي به آدم ميده.به خاطر همه چيز ممنونم
پي نوشت 2:تشکر از دنا خواهر
عزيزم که با حرفا و دلگرمي هاش و اميددادن هاش کلي بهم کمک کرد و شونه هاش رو براي تحمل اين بار سنگين بهم قرض داد
پي نوشت 3:تشکر از غرال نازنين
به خاطر اينکه با مهربوني هاش و حرفاي پر محبتش کمکم کرد و همچنين از نيما
(دندون يه آدم مرده)و پريا ي
عزيز که منو فراموش نکردن
پي نوشت ويژه:و يک تشکر ويژه از کسي که هميشه و همه جا با من بود و تنهام نذاشت
:يعني نمي دونيد کيه؟؟
زني درون گذر گاه حادثه خط خورد
و از نگاه پر از اضطراب جان سپرد
مرا درون خودم خط زد و دگر گم شد
زني كه در دل من زنده بود اما مرد
چرا بر روي زمين لاله اي نمي رويد ؟
و يا به روي دل او كه هي ترك مي خورد
هنوز مانده به ديوار قاب لبخندش
زني كه خاطره هايش ورق ورق پژمرد
و بعد موج غزل شد تمام چشمانش
سكوت كرد و نگاهش چه نگران افسرد
« هنوز شعر و غزل مي چكد زچشمان ...
زني كه درون من زنده بود اما مرد