تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer


     خــــــداوندا   امشب  بي پناهي       به سويت رو آرد الـــــهی

 تو تنـــــها بر حالم گواهي
 
        ازآنـــچه کشيدم    مهـــري که نديدم      خـــداوندا تـــو آگاهي

که خسته دلان را        شکســــته دلان را      خـــداوندا تـــو همراهي
  
غبــــار مناعت     ز چهـــره زدودم    به سوي تو چشمي   به گريه گشودم

دل از رنـــج عالم     نه تنها شکسته   که آن آشـــنا هم    دلم را شکسته

به پايش چه اشــــکي فشـــاندم من         گــــلي در کويري نشاندم من

دريغ از دل مهــــربان من        از آن گــــريه ي بي امان من

ز  عشـــقي که ســــوزانده  جـــان من
                      

خــــــداوندا تو آگاهي      
خــــــداوندا تو آگاهي...

     
میشا 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1384/05/30 ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط نوشین |



خوش يه حال پـــدرم
در وجود پـــدرم شط صداقت جاريست
او زمهماني روز، گل خوشبختي را
بهر تنهايي يک ساقه ي سبز، ارمغان مي آرد
پـــدرم مي داند راز تنهايي را
***
غم آن بچه پرستوي جدا از لانه
غم سنگين دل ساده ي اوست
پـــدرم مي فهمد درد جانکاه پرستو ها را
***
شعر لبهاي پـــدر
شعر روز در انديشه ي شب
شعر وصل است در انديشه ي مرگ
شعر او زمزمه ي واژه ي خوشبختي هاست
***
پــــدر برگ گلم حاتم طايي محبت در شهر
با صفا،
همچنان باغ پس از بارش باران بهار
پاکتر از شبنم،
خوبتر از همه ي مادرهاست
او به لبخندي شاد، قاتل خوني اجدادش را مي بخشد
دل او دريائيست از سخاوت لبريز
دل من مي سوزد
خون رگهاي پــــدر در تن من جاريست
اما افسوس؛
من در انديشه ي روئيدن يک ساقه ي سبز
در وجود پـــدرم ، باغي از عاطفه سيراب ز عشق
عشق من نقش هوسهاي دلي هر جائيست
عشق در معبد افلاکي او عشق خداست
شعر او شعر ملائک در عرش
منفصل از خاک است
شعر من آگهي ترحيم مهرباني دل انسان هاست
شعر مردن بي عشق
شعر من پژواک دوران است
***
دل من مي سوزد
خون رگ هاي پدر در تن من جاريست
اما افسوس؛
بين ما دريــــــــايي فاصله ي خصلت هاست
بين ما دريــــــــايي فاصله هاست
خوش به حال پـــــدرم
پـــــــدرم خوشبخت است
.

(پيچک نيک پي رسا)

مي خواستم درباره ي بابام بنويسم.از خوبي ها و بدي هاش بگم.بگم که با همه ي وجود دوستش دارم.مي خواستم از کسي بگم که هميشه مي توني روش حساب کني.از تکيه گاه و پناهگاه محکمي که مي توني توي بدترين دقايق و لحظه ها به فکرش باشي و بهش پنا ه ببري.دخترا عاشق باباهاشون هستند.منم يکيشون.نمي خوام بگم بابام خوبه و اله و بله !نه !همه ي آدما تو وجودشون بدي و خوبي هست.اما من با همه ي اينا دوستش دارم .و با هيچ کسي عوضش نمي کنم.
روز پــــدر و روز مرد رو به همه ي پـــدراي دنيا (خصوصا وبلاگ نويساشون)تبريک ميگم.

پي نوشت:امروز يه اتفاق خيلي بد برام افتاد.نمي دونم بهتون بگم يا نه!چند روز صبر مي کنم تا غزال بياد.خيلي بهم ريخته شدم.تا اومدم يک کم  فاجعه ي قبلي رو فراموش کنم، يکي ديگه رو سرم خراب شد.مثل پس لرزه هاي يه زلزله که از خود زلزله ويران کننده تره.برام دعا کنيد.

ميشا

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/27 ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

 

چـــه درونم تنـــهاســـت.....

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1384/05/26 ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط نوشین |


من عروسک کدوم بازي وحشت
من صداي قحطي کدوم تبارم
که مثل تولد فاجعه سردم
که مثل حادثه آرامش ندارم
سرد و ساکت و شکسته آئينه ي قديمي ام من
با چراغ و گل غريبه با غبار صميمي ام من
مي ميرم زير هجوم سنگي آوار کينه
واسه بازيچه نبودن آخرين بازي همينه....

هميشه فکر مي کردم ديگه هيچ وقت توان و طاقتشو ندارم.طاقت نشستن روي صندلي جلوي مانيتور روشن و خيره به صفحه اي که بدترين رنگ دنيا رو داشت و رتبه اي که مثل آوار رو زندگيم خراب شده بود.اما اين بار هم تونستم.مي خوام از تمام اين 6 روز بگم.بي هيچ رو دربايستي.که حداقل قول صادق بودن رو به خودم دادم.
مي خوام از شب 5 شنبه اي بگم که خواب به چشمم نمي اومد.از اينترنتي که از ساعت 12(لحظه ي اعلام نتايج)مشغول بود و باز نمي کرد.و من که به زور تا ساعت 5.30 واستادم و بعد.....
هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد.به خودم گفتم ديگر تمام شد...
لحظه هاي دلهره هاي تمام ناشدني.کوبش محکم قلب در قفسه ي سينه.و طنين صداي ضربه ها که سراپاي وجود را فرا مي گيرند.و بعد....
هيچ چيز به اندازه ي رنگ اون صفحه ي لعنتي برام تنفر آور نيست.اون رنگ سبز که حالا يکي از منفور ترين رنگاي زندگيمه.شايد هم تقصيري نداره.(حتما نداره)اما از اين به بعد رنگ اون براي من مصادفه با به ياد آوردن لحظه هاي تلخ.....
چه لحظه هاي سخت و خفقان آوريه.وقتي چشمات هراسان توي نوشته ها فقط دنبال چند تا شماره مي گردن و بعد.....انگار که همه چيز واسه يه لحظه از حرکت متوقف مي شه.حتي ضربان قلبت.حتي نفس کشيدنت ..حتي نگاهاي خيره ات....حتي زمان.....و تو خيره و ناباور فقط به اون چند رقمي نگاه مي کني که واسه هميشه زندگيت در اختيارشونه..و بعد..........هجوم وحشيانه ي حسي تلخ و وحشت آور.....
و تو مي موني و آواري که رو سرت خراب شده و ذهني که هيچ کلمه اي براي بيان کردن پيدا نمي کنه.
دنا که بيدار شد ازم پرسيد.چي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟و من فقط نگاش مي کردم..فقط نگاه..
مي دونيد؟؟؟
اينا همش تقصير اونه.تقصير همون دختر با استعداد و باهوشي که يه روزي سرزده وارد زندگيم شد و اونقدر خودشو به من نزديک کرد که همه فکر کردن ما يه نفريم...همش تقصير اون بود.....همه ش... اون نمره ها و معدلاي خوب و تحسيناو آفرين گفتنا همش تقصير اون بود.........
اگه اون يه کاره سر راه من سبز نشده بود شايد هضم خيلي چيزا اينقدر مشکل نبود..
اون که اومد همه گفتن :به به !! عجب دختر باهوشي....عجب دختر با استعدادي...
و چند سال که گذشت  همه گفتن: تو بهترين رتبه رو مياري..ديگه خراب که کني مي شي زير هزار....تو دختر با استعدادي هستي...زود مي گيري...
و هيچ کس نفهميد که همه ي اين باهوشي ها و زرنگي ها مال من نيست ..مال اون دختر با استعداد و باهوشه.....
اما اون مثل سايه همه جا با من اومد.....همه جا...ديگه داشتم به وجود و داشتنش عادت مي کردم...ديگه حس ميکردم من و اون يکي هستيم...اما
همه چيز ، همه ي بدبختي ها از اون اما شروع شد.....که يه روز درست همون روزي که مي بايست بيشتر از هميشه با من باشه و کمکم کنه.گذاشت و رفت...به همين سادگي......
من موندم و يه رتبه ي آبروبرنده (البته براي يه دختر باهوش). هزاران چشم و هزاران سوال که آخه مگه مي شه؟؟؟؟؟؟
و من چه جوابي داشتم؟!! چي بايد مي گفتم؟؟وقتي که همه تو شوک و تعجب بودند من چه طوري بايد مي گفتم که بابا همه ي اين سالها ، اون استعداد و اون هوش سرشار مال من نبود.مال اون نامرد بود.!!مي تونستم بگم؟؟
و امروز خيلي بيشتر از هميشه باعث شدم همه تو بهت و شوک فرو برن و از خودشون بپرسن آخه چطور ممکنه......باعث شدم خيلي از معلم ها حتي به خودشون هم شک کنن و بگن يعني ما در مورد تو اشتباه مي کرديم؟؟باعث شدم اون معلمي که جلوي همه قسم مي خورد و براي من رتبه و درصد بالا پيش بيني مي کرد امروز سرش پايين باشه......
اما...من مقصر نيستم...همش زير سر اونه.
اما من هيچ وقت اون دختر با استعداد و باهوش و....و...و رو نمي بخشم..ه ي چ و ق ت
اگه اون نيومده بود..اگه اون نبود...شايد من هنوز يه آدم معمولي بودم..با استعدادي معمولي..و با انتظاري معمولي که اطرافيانش ازش داشتن.....اگه اون نبود ...شايد  اينقدر انتظارا و توقع ها بالا نمي رفت..اگه اون نبود شايد ....شايد...شايد من ديگه گريه ي مامانو نمي ديدم که براي دختر باهوش و با استعدادش اين همه غصه خورد...که حالا با اينهمه درس خوندن و استعداد به حقش نرسيده...اگه اون نبود من نبايد از خجالت رتبه اي که براي اون (نه براي خود معمولي ام)مناسب نبود از هيچ معلمي خجالت نمي کشيدم....اگه اون نبود من مي تونستم جواب تلفن معلمام رو بدم که هر روز زنگ مي زنن و از حال من مي پرسن....و من روي صحبت با هيچ کدومو ندارم.....
من هيچ وقت نمي بخشمش.......
5روز تو اتاق موندن...4 روز لب به هيچ غذايي نزدن (خودمم هنوز باور نمي کنم)5 روز فقط  زل زدن به در و ديوار...و 5 روز اشک نريختن( اونم واسه مني که تاتقي به توقي مي خوره اشکم در مياد)....به خاطر تمام همه ي اينها نمي بخشمش...........
باور کنيد روزاي خيلي خيلي بدي بود.......گرچه هنوز اين روزا تلخ اند اما خوب تلخي شون کم شده........
کاش يه کودن بودم.يا يه آدم احمق(ناشکري نمي کنم)اما.حداقل اينهمه انتظار و بار رو دوشم نبود(خيلي از توقع ها به جا بود البته)
اگه من يه آدم خيلي خيلي معمولي بودم با يه استعداد خيلي خيلي معمولي اون وقت اين قدر تحمل يک سري مسايل برام سخت نبود.اين خيلي سخته...خيلي بد و باور نکردني...ديگه برام مهم نيست...ديگه برام مهم نيست چه رشته اي مي خونم ...برام مهم نيست که فلاني پشت سرم چي مي گه....فقط مي خوام اين جا باشم...پيش مامان و بابا....ديگه نمي تونم غصه خوردن دوباره شونو ببينم اونم براي دوري من...هر رشته اي بخونم ادامه اش مي دم...همين.....
اما ..کاش همه چيز به همين راحتي حل مي شد....يه مشکل بزرگ ديگه دارم که اين وسط بدجوري داره داغونم مي کنه....با اون چي کار کنم؟؟

يه مدت مي خوام نه کسي رو ببينم و نه حرفي درباره ي رتبه و رشته بشنوم......مي خوام تنها باشم.خيلي به استراحت روحي نياز دارم....اينکه مي بينم بعد از اينهمه درس و تلاش حالا يه اينجا رسيدم برام سخته...
نمي دونم چي بگم....فکرم مغشوشه...خيلي خسته ام...خيلي خسته......

يادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد
بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد زنده ام

پي نوشت 1:مي خوام تشکر کنم از مامان و بابام به خاطر همه ي دلگرمي ها و محبتاشون و عکس العمل عاليشون.اينکه بدوني که دونفر بزرگ تو زندگيت هستند که هميشه دوستت دارن و حمايتت مي کنن و آغوش پرمهرشون هميشه به روت بازه و حرف هيچ کسي هم براشون مهم نيست و تا ابد با تو هستن احساس خيلي خيلي خوبي به آدم ميده.به خاطر همه چيز ممنونم
پي نوشت 2:تشکر از دنا خواهر عزيزم که با حرفا و دلگرمي هاش و اميددادن هاش کلي بهم کمک کرد و شونه هاش رو براي تحمل اين بار سنگين بهم قرض داد
پي نوشت 3:تشکر از غرال نازنين به خاطر اينکه با مهربوني هاش و حرفاي پر محبتش کمکم کرد و همچنين از نيما(دندون يه آدم مرده)و پريا ي عزيز که منو فراموش نکردن
پي نوشت ويژه:و يک تشکر ويژه از کسي که هميشه و همه جا با من بود و تنهام نذاشت:يعني نمي دونيد کيه؟؟

زني درون گذر گاه حادثه خط خورد

       و از نگاه پر از اضطراب جان سپرد

مرا درون خودم خط زد و دگر گم شد 

      زني كه در دل من زنده بود اما مرد

چرا بر روي زمين لاله اي نمي رويد ؟

      و يا به روي دل او كه هي ترك مي خورد

هنوز مانده به ديوار قاب لبخندش

زني كه خاطره هايش ورق ورق پژمرد

و بعد موج غزل شد تمام چشمانش  

   سكوت كرد و نگاهش چه نگران افسرد

« هنوز شعر و غزل مي چكد زچشمان ...

   زني كه درون من زنده بود اما مرد

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/20 ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط نوشین |


میشا

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1384/05/14 ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط نوشین |


 

نخستين نشان انسانهاي حقيقتا بزرگ فروتني است


راستش این روزا که داره می ره همه دارن ازش می گن.همه احساس می کنن که دلشون خیلی خیلی براش تنگ می شه.برای صداش؛ برای خنده هاش؛ برای چهره ی مهربونش که چیزی رو غیر از آرامش به تو هدیه نمی ده و برای همه ی چیزهایی که فقط او با خودش داشت و هیچ کس نداشت.
اما من به این قصد نمی نویسم.مگر نه اینکه وقتی مهمون عزیزی می خواد شما رو ترک کنه همه تک به تک باهاش خداحافظی می کنین؟شایدم اون گوشه کنارا کسایی مثل من بایستند و فقط حسرت بخورند و اشک تو ی چشماشون حلقه بزنه.اون آدما مثل من فقط رفتن اون مهمون عزیز رو نگاه می کنن.آخه می ترسن.می ترسن اگه جلو برن و دست اون مهمون عزیز رو به نشانه ی خداحافظی فشار بدن؛ نتونن جلوی خودشونو بگیرن و ناغافل بغضشون که کلی جلوشو گرفتن بترکه و های های گریه کنن.
اما حالا که اینجا کسی منو نمی بینه و اشکام فقط و فقط مال خودمه دلم می خواد به رسم خداحافظی براش حرفامو بنویسم.برای اولین و آخرین روحانی بزرگ زندگیم:برای خــــاتمی
می خوام از روزایی بگم که بی هوا مهمون همه ی خونه ها شد.اون موقع نوجوان 11 ساله ای بیش نبودم.در حقیقت تازه نوجوانی بودم که درکی از سیاست نداشت.از سیاست همون چیزایی رو می دونست که باباش می گفت.روزی که اسم خاتمی به میون اومد فکر کرد اینم مثل خیلی های دیگه  است که بابا کتاباشونو خونده یا ازشون تعریف کرده و تو ی روزنامه ها و هفته نامه ها اسمشونو دیده.اما یه روز عکسشو تو تلویوزیون دید.و با تجب دید اون آدم یک روحانیه.تعجب برای اینکه غیر از آیت الله طالقانی نه تعریف روحانیی رو شنیده بود و نه حتی اسمشو یا عکسشو.با خودش گفت یعنی این آدم چی داره که اینهمه تو خونه مون ازش بحث می شه؟تو جمع های فامیلی، تو مدرسه و بیشتر از همه تو خونه .همه جا صحبت از اون بود.و من مثل آدمی که همراه با یه جمعیت و از روی فشار اونا به سمتی کشیده می شه ؛ همراه با خانواده ام و تمام کسایی که دوستشون داشتم به طرف اون کشیده شدم.و پوسترش خندونش اولین پوستری بود که به دیوار اتاقم زده شد.برای اولین بار بود که می دیدم کانال تلویزوین رو تصویر یک روحانی عوض نمی شه .حتی یه روز وقتی به قصد آب خوردن رفتم تو حال دیدم مامان و بابا و دنا جلو تلویزیون نشسته اند و دارن به معرفیش که از تلویوزون پخش می شه نگاه می کردند.حتی به من که اونجا اومدم و مزاحمشون شدم پریدند.که بچه حالا تو هم وقت گیر آوردی.یا سیسسس!!! حرف نزن .
اون سال برای اولین بار رفتم ستاد تبلیغاتی.اون همه شور و هیجان و رفت و آمد و خنده و گل دل منو به شوق آورد و من که 11 سال بیشتر نداشتم شدم یکی از همونایی که هر جا می رفت پوستر و پرچم و ...پخش می کرد.و این کار رو با چه شوقی انجام می دادم.خونه پر بود که از عکس های مختلف از خاتمی محبوب من.....هنوز شیرینی و هیجان اون روزا تو وجودمه.
هیچی از سیاست نمی فهمیدم اما هر جا بحثی از خاتمی بود خودمو جلو می انداختم.مخصوصا تو مدرسه که تک و توکی مثل من وارد سیاست شده بودند.
احساس بزرگی می کردم.من هر کاری آدم بزرگا انجام می دادن ، انجام دادم.خیلی بیشتر از سهم خودم.فقط..فقط نتونستم رای بدم.اون روز از حب و بغض تو خونه موندم.و فقط دعا کردم که رای بیاره..
حتی اولین سال تحویل که تو تلویزیون دیدمش دعا کردم که تا چهار سال دیگه که من حق رای دارم دوباره رئیس جمهور بشه...
نمی خوام وقایع نگاری کنم.از همه ی اتفاق های تلخی که افتاد و منو حسابی می ترسوند.از بستن هفته ی نامه ی محبوبم :خانه ی سبر و مجله ی محبوب ترم :ایران جوان
و من حالا که تقریبا دانش سیاسی نسبی داشتم رسیدم به سال 80.خدا خدا می کردم کاش دوباره کاندید بشه.و بعد..
4 سال خودمو به خاطر چنین آرزویی نبخشیدم.اگر چه که خاتمی نه به خاطر آروز ی من که به خاطر مردمش به میدون اومده بود اما من تو همه ی سختی ها و تحقیر ها و آذیتهایی که تو 4 سال دوم کشید خودمو مقصر می دونستم.
8 سال به تندی برق و باد گذشت.همه ی اون پوسترا و کلاه های تبلیغاتی هنوز نگه داشته شده اندو اون پوستر بزرگ خندون هنوز رو  دیوار اتاق مونده.
همه ی اینا رو نگه داشتم برای خاطره ی روزهای شیرینی که با خودشون دارن.هر وقت دلم واسه اون روزا و شوق و شورش تنگ می شه؛ یه سری بهشون می زنم و با چشمای خیس میگذارم سر جاشون.
حیفم میاد از یه روز تلخ و اندوهبار چیزی ننویسم.روز 16 آذر.روزی که من دانشجو نبودم.روزی که خاتمی محبوبم رو دیدم که چطور هو شد.روزی که من و خیلی های دیگه از غم تنهایی خاتمی گریه کردیم و تا مدت ها مات و مبهوت به دانشجوهایی نگاه کردیم که چه راحت هو می کردنش.خیلی تلخ بود..
بگذریم.....خاتمی که داره میره.اما مطمئنم تو قلب من و خیلی های دیگه تا ابد می مونه.حالا خوشحالم که راحت و آسوده می تونه یه شب سر راحت رو بالشش بذاره.دیگه بار فشار و زور رو شونه  هاش نیست.دیگه راحت می تونم ببینمش و براش نامه بنویسم.و بدونم که خود خودش نامه هامو می خونه.خیلی حرفا رو باید بهش بگم.و اولینش اینه که بدونه هر جا بره و هرکاری بکنه من و خیلی های دیگه همجنان دوستش داریم و پشتش وایستادیم.
و براش آروزی بهترینا رو داریم.برای اونکه دیگه تکرار ناشدنیه.برای اونکه اولین و آخرین روحانی زندگی منه.برای:خـــاتمی
*عنوان مطلب تیتریه گرفته شده از مجله ی چلچراغ.چلچراغ این هفته رو از دست ندین!!

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1384/05/11 ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط نوشین |



چند روز پیش وقتي وبلاگمو آپ کردم يه اتفاق جالب افتاد و من يک نفر ديگه خيلي جالب همو پيدا کرديم.

وقتي کارم تموم شد گفتم برم يه سر به همسايه هاي بلاگفاييم بزنم ببينم چه خبره.يه وبلاگ ديدم به اسم سيمرغhttp://www.3om0rgh.blogfa.com .خلاصه رفتم و اولين نوشته رو خوندم و کلي خوشم اومد.بعد يه کامنت هم براش گذاشتم و رفتم.(اولین کامنتش بود چون تازه آپ کرده بود)چند ساعت بعد که برگشتم ديدم برام کامنت گذاشته و همون ماجرايي که من براتون گفتم برام تعريف کرده(کامنتا رو بخونین).و بعد آدرس اون يکي وبلاگشو تو پرشين بلاگhttp://www.shakhetoba.persianblog.com گذاشته که دقيقا قالبش شبيه مال منه(البته بود!).اين اتفاق خيلي جالب بود(البته واسه ي خودم)چون درست همون لحظه اي که سايه داشته اينجا رو مي خونده منم همين کار رو مي کردم.نمي دونم اما شايد يه دوست جديد ديگه به روشي جالب و راز گونه پيدا کردم.وقتي نوشته شو خوندم (قبل از اینکه این طوری همو پیدا کنیم)گقتم هم اينجا درباره اش بنويسم و هم يه عکس با نوشته اش براتون بذارم.البته قرار بود اين کارو بعدا انجام بدم که اين جوري شد.

به هر حال بخونيد ولذت ببريد:(عکس زیرش از طرف من تقدیم به سایه)

سیمرغ یاسینم

            عشق بلورینم

                     حوری پروینم

                            کی میشوی پیدا؟!!

.....

یادمه دفترم نا خودآگاه با این بیت پر شده بود... هر جا میرسیدم می نوشتم سیمرغ یاسینم...

سیمرغ شدی...ره عشق را پیمودی آنقدر که در ذاتش هضم شدی..همسفرت مگر نبودم؟ نکنه دیگه بالی واسه پریدن نمی خوای..اونایی که به مقصد میرسن دیگه بال نمی خوان..

..یه سبد پر گل محمدی..هدیه ی شبانه ی رویا بود..گفتی: می دونستم منو دوست داری..گفتم:دوستت ندارم..گفتی: همیشه دروغ میگی..

راستی مگه من تو رو دوست داشتم..نه نه من دوستت نداشتم ..فقط معبدگاه من تو بودی..چشمهایت را می ستودم بی آنکه سکوت نگاهت را به هم زنم..راستی قیمت ضریح چشمانت چقدر است؟می خندیدی و از ته دل می خندیدم و صورتم مثه یه تابلوی نقاشی بی روح بود....

..دستانم را پس میکشیدم ولی تمام وجودم فریاد می زدند آغوشت را بگشا..می دانم که می دانی به لب نه بود و به دل دو صد شوق وصل...

آه ..دنیا نمی بخشد آنچه را که تو بخشید ی و دل من نمی بخشد تمام انچه را که تو خواستی و ندادم..نمی بخشم..غرور پرپر نکرده ام را ..نمی بخشم خنده های ناکرده ام را..نمی بخشم ..نمی بخشم..تا ابد در حبس سیاهی شب می مانم..سایه ها را علم می کنم..فریاد می زنم . اسارتم پایانی ندارد..در قفس چشمانت سالهاست که مرغ دلم ماندگار است..نثار  کردم تمام نابخشیده ها را..دیدی؟..نمی بینم ..نمی دیدی ..خواستم..خواستی..نخواستم..قصه را با غصه نوشتند و مرا به اسارت نابخشودنی ها گرفتار...

تا ابد این بغض حجیم فاصله بر تارک نگاه بارانی ام می ماند...

دستانم را به جرم کدامین گناه زندانی کنم..که ناکرده هایش نابخشودنی است..آب بیاورید و غسلش دهید..از بار عذابش بکاهید

                              

                کاش حضور من و تو رویایی بیش نبود...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1384/05/10 ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط نوشین |


 


گرامي ترين و زيباترين ها در جهان نه ديده مي شوند و نه حتي لمس مي شوند.آنها را تنها بايد در دل حس كرد.

از اونجايي که من طبق هميشه در مسايل مهم خواب مي مونم اول از همه روز مادر رو که گذشت به همه ي مادرا از جمله مامان گل خودم و مادراي وبلاگ نويس تبريک مي گم
اينم يه شعر که خودم خيلي دوستش دارم وديدم از هر متن ديگه اي با معنا تره:
تاج از فرق فلک برداشتن                    تا ابد آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن                     هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز                 شب بتي چون ماه در بر داشتن
جاودان در اوج قدرت زيستن              ملک عالم را مسخر داشتن
                              بر تو ارزاني که ما را خوشتر است
           
                    لذت يک لحظه مادر داشتن.   **مشیری**

راستش روز چهارشنبه که روز مادر بود اونقدر سرم شلوغ بود و کار داشتم که نگو..
صبح که نه؛ ظهر که از خواب بلند شدم ديدم مامان نيست.بعد يادم افتاد که رفته مراسم عيد اول پسر عمه اش.ناهار رو هم سپرده بود به من .از موقعي که از خواب بلند شدم تا ظهر که مامان اومد همه ي وقتم صرف غذا درست کردن شد.(چون 2 ساعت بيشتر تا ظهر نداشتم)
بعد هم که کلي دلشوره و استرس داشتم چون اون روز اولين جلسه ي کلاس کمانچه ام بود.قبلش يعني روز ثبت نام  استادم از من پرسد سلفژ ياد داري؟ منم از دهنم در رفت که آره!يکي نبود به من بگه کسي که 6 سال پيش سلفژ خونده هنوز چيزي يادش هست؟براي همين روز آخري مثل اين دانش آموزاي تنبلِ دقيقه نودي به خودم افتاده بودم و با يه دست غذا درست مي کردم و با دست ديگه دفتر سلفژمو گرفته بودم دستم و درس مي خوندم!!
ساعت 5 کلاس داشتم اما از ساعت 4 حاضر بودم.بعد با مامانم رفتيم.وقتي وارد اتاقي شدم که روش نوشته بود کمانچه شده بودم مثل بچه هاي کلاس اولي که مي ترسن بي حضور مامانشون برن تو کلاس.(به خدا من لوس نيستم اما اولين بار بود که معلم موسيقي مرد داشتم و بيرون از خونه درس مي گرفتم.)
خلاصه اتاق رو با ابرهاي ضخيمي به حساب عايق صدا کرده بودند که يه وقت صدا مزاحم کلاساي ديگه نشه.تو اتاق هم چند تا صندلي بود با 2 تا دف و روي يکي از صندلي ها يه ضبط صوت بود و يه جانتي.اتاق تاريک بود و نور از تهويه ي کوچيک اتاق وارد اتاق مي شد و يه فضاي جنايي درست کرده بود
وقتي استادم اومد اول يه کم سلفژ پرسيد و وقتي ديد ياد دارم رفت سر ساز.راستش تا اون روز کمانچه از نزديک نديده بودم.يعني طوريکه دستم بگيرم.چند تا درس داد و بعد شماره تلفن خودش که براي گرفتن ساز بهش زنگ بزنم و بعد جلسه ي اون روز تموم شد.راستي همون اول که مي خواست ساز دستتم بده به خاطر ناخن هام کلي دعوام کرد و گفت ديگه با اين ناخناي بلند نيا.
کلي ذوق زده بودم.وقتي رسيدم خونه يک ريز داشتم براي بابا حرف مي زدم.البته اينو هم گفتم که چقدر آي کيو بازي در آوردم سر گرفتن آرشه.خودم از خنگي خودم خنده ام کرفته بود.طفلي استادم با خودش گفته اينو باش با اين هوشش مي خواد براي من کمانچه هم ياد بگيره.
خلاصه خونه که بودم بابا گفت لباساتو درنيار مي خوايم بريم بيرون و دقيقا از ساعت 6 تا 1 نصفه شب من بدبخت يا تو ترافيک بودم يا تو خيابون يا تو مغازه.اين همه ساعت تو لباس بيرون بودن و تو ترافيک معطل شدن و صداي بوق شنيدن و ...از پا درآورده بودم.شب که رسيدم خونه پاهام ديگه جون نداشت.تالاپ........خودمو انداختم رو تخت.بعد با هزار بدبختي مامان اومد تا اتاقم چون ديده بود چراغم روشنه و من طلفکي رو که تازه چرتم گرفته بود بلند  کرد که پاشو لباساتو دربيار.منم که داشتم از خستگي و بي خوابي مي مردم با چشماي بسته فقط لباسامو در آوردم و پرت کردم کف اتاق و بعد تازه يادم افتاد که مسواک نزدم و کلي بيرون چيز خوردم مخصوصا خونه ي مادربزرگم.بعد چون ديگه حوصله ي بلند شدن و اون همه راه رفتن و رفتن به دستشويي و مسواک زدن نداشتم به خودم دلداري دادم که عيب نداره يه شب هزار شب نمي شه و نفهميدم چه طوري بين توجيهاتم خوابم برد.
اما دريغ از يه خواب راحت.فکر کنم هنوز يه ساعتي از خوابم نگذشته بود که خواب ديدم.اونم چه خوابايي!!
خواب ديدم رفتم يه مهموني و نمي تونم بخندم.هر چي همه مي گن بابا لااقل يه خورده حرف بزن من نمي تونم.يعني نمي تونم لبامو از هم باز کنم.هر کار مي کردم نمي شد انگار لبام به هم دوخته شده بود.خلاصه با کلي بدبختي که لبامو باز کردم همه جيغ کشيدن و از من فرار کردن.خودم هم واقعا از وحشت داشتم يه سکته ي ناقص مي کردم.بعد سريع رفتم تو آئینه خودمو نگاه کردم(حالا تو اون شلوغ پلوغي آئينه از کجا آوردم نمي دونم)بعد ديدم اونچه رو که نبايد مي ديدم.دندونام به طرز فجيعي از بين رفته بودند يا زرد شده بودند و کرم خورده بودند.نمي دونيد چقدر وحشت کرده بودم و بعد يه هو از ترس از خواب پريدم.کلي ترسيده بودم و عرق کرده بودم.و وقتي يه کم حالم جا اومد از خوابي که ديده بودم کلي تو تاريکي با خودم خنديدم.همه ي اين کابوسا فقط مال اين بود که بنده يه شب فقط يه شب بدون مسواک زدن رفته بودم بخوابم.اينقدر عذاب وجدان گرفته بودم که تو خواب هم راحت نبودم.ديدم تا مسواک نزنم نمي شه يه خواب راحت کنم.ديگه خواب هم از سرم پريده بود.خلاصه بعد از يک مسواک شبانه گرفتم تخت خوابيدم.....
پيوست 1:هنوز کلي ماجرا دارم اما فعلا کار دارم.اينا رو مي نويسم تا بعد
پيوست :2نتيجه ي اخلاقي که يادتون نرفته:مسواک زدن رو هيچ وقت فراموش نکنيد..حتي يک شب
تا فردا و خورشیدي ديگر:
ميــــشا

مي روم... نمي دانم به کجا...
نمي دانم چه زمان پاهايم عزم بازگشت کنند.
نمي دانم وقتي مي روم لبخندي بدرقه ام مي کند يا نه...
نمي دانم وقتي نيستم دلي دلتنگم مي شود يا نه...
نمي دانم وقتي آمدنم دور شود چشمي چشم انتظارم مي ماند يا نه...
هيچ نمي دانم.
تنها مي دانم بايد بروم.
مراقب دلهايتان باشيد...
نکند سرماي پاييز بر دلهايتان بنشيند.
هر چه باشد دلهايتان آنقدر ظريف است که مي ترسم پاييز...
فداي دلهاي باراني و چشمان بهاريتان.
باز هم مي گويم...
مراقب دلهايتان باشيد

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1384/05/08 ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط نوشین |


به نام مهر بانترین سلام حالتون خوبه   از دوست خوبم  میشا خانم ممنونم به خاطر اینکه منم تو این امر سهیم دونست حتما منو میشناسین میشا قبلابهتون خبر داده میشا دوست صمیمی منه با اینِه تا حالا ندیدمش باورتون میشهواسه خودم هم با مزه بود من دارم میمیرم میدونین +رااخه فارسی تای×××  ِردن سخته اونم واسه من ِه نصف بیشتر حروف های ِیبوردم خرابه اخیمردم =die  تا اینو نوشتمحالا این ادمِ+ه ربطی به موضوع die  داشت خدا میدونه ببخشید ِه باید زود برم بازم میام میشا خانم خیلی خاطرتو میخوام نوشته شده توسط غزال

(حالا که کیبورد غزال خرابه.یادمون باشه بعدا ترجمه ی حرفاشو ازش بخوایم)

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1384/05/07 ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط نوشین |


وقتي دور از آدم هاي نزديکت باشي تازه قدرشان را مي داني
تازه حس مي کني که چقدر حضورشان در زندگي ات روان است .
من زير آسمان بلند هستم ... راه مي روم ... نفس مي کشم .
من اين روزها زياد دلم مي گيرد ...
حس مي کنم در اين لحظه ناشناخته ترينم ...
عادت مي کنم به فهميدن ... کنار مي آيم با بودن ...
طي مي کنم با زندگي ... گذر مي کنم از اتفاق ...
دلم فرياد مي خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و
تبسمي طولاني
...

خيلي وقت بود چيزي ننوشته بودم.راستش خيلي دلم واسه نوشتن تنگ شده بود.اما گاه موقع ها چنان سرم شلوغ مي شه که وقت هيچ کاري رو ندارم.
قبل از اينکه بيشتر حرف بزنم بايد از يه نفر هم تشکر کنم و هم عذر خواهي.از کسي که تو اين مدت که آپديت نکرده بودم هر روز مي اومدو سر مي زد.مرسي عزال جان.و معذرت به خاطر تاخير در کاري که بهش قول داده بودم.
از دوشنبه تا شنبه يه مهمون عزيز داشتم که رسيدگي به اون و تنها نگذاشتنش باعث شد نتونم بيام و آپ کنم.گرچه اين مهمون من که دختر عمه ي بنده بود خودش اهل وبلاگ خوني بود و لي شما اگه همچين شرايطي داشتين تنهاش مي ذاشتين و مي رفتين واسه وبلاگتون مي نوشتين؟؟من که نمي تونستم.
راستش تو اين مدت که سارا(دختر عمه ام)اينجا بود به يک واقعيت وحشتناک رسيدم.سارا سال پيش که من انتخاب رشته نکردم زد مهندسي کامپيوتر گرايش سخت افزار دانشگاه آزاد و قبول شد.البته نه تو شهر خودشون.بلکه پيش ما.تو شهري که سارا قبول شده  يک خاله داره و دو تا دايي که يکيش باباي منه.خلاصه از اول سال تحصيلي تا آلان يک بار هم نيومد پيش ما.با وجود اينکه کلي دانشگاهش به خونه ي ما نزديک بود.از قرار براي تابستون قرار بوده که خوابگاهشونو تعمير کنن و  خوابگاه سارا منتقل مي شه به يه جاي ديگه از شهر و اتاقاش ميشه 8 نفره!!
و بعد تا مدتي که با دوستش خونه پيدا کنن مياد خونه ي ما.چون نه ما پسر داريم که معذب باشه(مثل عمه ام)و نه راهمون از دانشگاه دوره.بعدشم منم که همسنشم و کلي با هم راحتيم.در واقعيت هم همين جور بود.سارا مهمون من بود و منم که عاشق مهمون داري..تو اين مدت سارا و دوستش و من(که خودمو همه جا ؛ جا مي کنم)مي رفتيم دنبال خونه.صبح ها که سارا نبود (چون ترم تابستوني برداشته بود).ولي همه ي عصر ها مي رفت دنبال پيدا کردن خونه.براي من که از اول عمرم تا حالا هميشه پيش مامان و بابا بودم جاي ديگه زندگي کردن عجيب بود.راستش گاهي موقع ها با توجه به تعريف هايي که از زندگي خوابگاهي مي شنيدم به سرم مي زد که يه شهر ديگه برم ولي هر بار با مخالفت شديد همه ي خانواده روبه رو مي شدم.از وقتي دنا رفته و برگشته بابا مي گه من دق ميکنم اگه دوباره يکي از شما بخواد شهر ديگه ايي قبول شه.مي گه دنا رو فرستادم کلي سختي کشيدم.ديگه طاقت ندارم.مي گه مگه من چند سال عمر مي کنم که نصفهش رو دور از دخترام بگذرونم.(وابستگي شديد رو مي بينيد؟)
داشتم مي گفتم هر وقت به سرم مي زد که برم شهر ديگه با ديدن حال مامان و بابام و اصرار در موندن من فراموشش مي کردم.اما وقتي تو اين چند روز با سارا دنبال خونه بوديم ، بيشتر از پيش معني دوري از خونه و يه زندگي تنها رو فهميدم.ديدم واقعا سخته.اينا خوب بود.شوک اصلي وقتي بهم وارد شد که دوست سارا جايي رو به اسم پانسيون پيدا کرد.و قرار شد که برن اونجا تا اين دو ماه هم بگذره.
روز اسباب کشي منم رفتم.وقتي وارد به اصطلاح پانسيون شدم کلي تو ذوقم خورد.ناگفته نماند که تو ذوق سارا و دوستش هم خورد اما اونا قبلا چون تو خوابگاه بودند حداقل مي دونستند قراره با چه جايي رو به رو بشن.فقط مي گفتن که خوابگاه خودشون يه چيز ديگه ست.
ولي من طفلکي تا حالا اين جور جاها نرفته بودم اونم به اين فضاحت.!واقعا به گريه افتاده بودم.اولا که مکانش جاي خوبي نبود.بعد وارد که مي شدي يه راهروي بزرگ بود که طرف راستش آشپزخونه بود و طرف چپش دستشويي و بعد سه تا پله مي خورد مي رفت بالا و بعد يه هال بزرگ.بقيه شو توضيح نمي دم چون مي ترسم گيج بشين.فقط اينو مي دونم که يه خونه ي دوبلکس قديمي و بزرگ  بود و لي.......يه جورايي بود.مخصوصا اتاقاش و تختاش.چند بار اونجا خودمو گذاشتم جاي سارا و بعد راحتي خونه رو با تنهايي و بي کسي و در مضيقه بودن اونجا مقايسه کردم و گريه م گرفت.البته کسي نفهميد.1 ظهر رسيدم خونه.وقتي رسيدم و داشتم براي مامان تعريف مي کردم چند بار گريه کردم.نمي دونم چرا اما حسابي وحشت کرده بودم.البته مي دونم که خوابگاه هاي خوب زيادن.ولي شما وقتي تو خونه هستين همه چيز در دسترستونه.هر چي بخواين هست.مثل زندگي تو خوابگاه نيست که بايد فقط وسايل اوليه رو برداري.نمي دونم ولي زندگي خوابگاهي يه جوراييه..........مامان گفت خوب شد رفتي.کاشکي  زودتر مي رفتي تا قدر عافيت رو بدوني!!
همه ي اينا گذشت اما خدائيش از اون روز واقعا قدر راحتي و سلامتي خونه رو دونستم .و به اين نتيجه رسيدم که کسايي که اينطوري زندگي مي کنند با وجود از دست دادن موقتي يه سري راحتي ها به چيزاي ديگه اي رسيدند که واقعا براي زندگي لازمه.کسايي مثل من که به علت داشتن خواهر بزرگتر خيلي از کاراي خونه رو ياد ندارن و شايد کمي بي مسئوليت بار اومدن شايد تجربه ي اين نوع زندگي ها براشون لازم باشه.به هر حال من خودمو هم براي راحتي خونه و هم احيانا زندگي تو شهر ديگه آماده کردم.(چراشو غزال مي دونه)فقط بايد ببينم چي پيش مياد.

خوب حالا مي ريم سر حرف بعدي.راستش از روزي که خبر بردن جوجه هاي نوشي رو شنيدم ديگه حتي اگه وقت هم داشتم حوصله ي نوشتن رو نداشتم.مدام مي رفتم ببينم خبر جديدي نيست يا نه.و روزي که آخرين پست نوشي رو خوندم خيالم راحت شد.مطلب اونقدر براي همه غم انگيز بود که چلچراغ هم بهش اشاره کرده بود.نوشي جان اميدوارم مثل هميشه شادي تنها مهمون خونه ت باشه و صداي خنده ي جوجه  ها تنها صداش.


يه مسئله ي مهم:
شده تا حالا به طور اتفاقي يه آدمي تو زندگيتون پيدا بشه که نديده با هم دوست بشين و کلي حس مشترک پيدا کنين؟
آخراي دي ماه بود يا اوايل بهمن.نمي دونم.فقط مي دونم يه نفر که نقش مهمي هم تو زندگيم داره منو با يه دختر آشنا کرد.شايد اون اول از همه فهميده بود که من و غزال مي تونيم دوستاي خيلي خوبي براي هم باشيم.
ديدار که نه (چون راهمون خيلي دور بود)اما اولين ارتباط من و غزال پشت تلفن انجام شد  البته با حضور همون واسطه که پيش غزال بود.هيچ وقت يادم نمي ره که چقدر استرس داشتم و از فرط هيجان يادم مي رفت چي مي خواستم بگم.حتي چون داشتم با قيچي بازي مي کردم زدم و يه شکاف چند سانتي رو دستم گذاشتم.
بعد اينترنت بود و چت که شايد براي من و غزال که هنوز از هم خجالت مي کشيديم بهتر بود.و بعد تلفن..از اون روز تا امروز من و غزال کلي نقاط مشترک با هم پيدا کرديم.در خيلي از موارد اونقدر شبيه هم هستيم و مثل هم فکر مي کنيم که گاهي حتي خودمون هم به هيجان ميايم.راستش از همون روز اولي که اينجا رو راه انداختم به خودم قول دادم  که چيزي ننويسم که بهش باور ندارم.قول دادم هر چي مي نويسم راست باشه و کامل و هيچ خودسانسوري هم نداشته باشم.براي همين مي گم که غزال يکي از بهترين دوستايي هست که تا به حال داشتم.گاهي حتي با خودم فکر مي کنم من اين چند سال بدون اون چه کار مي کردم؟
اينا رو براي چي گفتم؟براي اينکه تصميم گرفتم اين وبلاگ رو دو نفره ش کنم.يعني کليدش رو به يه کسي بدم که اندازه ي خودم به حرف هاش و احساساتش وارد باشم واطمينان داشته باشم .و اون دوست خوشبخت کسي نيست جز غــــزال.
از امروز که اين خبر رو مي دم تا هر روزي که خود غزال خواست اين وبلاگ مال هر دونفرمونه.من و غزال حتي يک بار هم همديگر رو نديديم.اما اون واسطه اي که داريم خيلي خوب به ابهاماتمون در مورد همديگه جواب داده.ما کلي اتفاق ها و مسايل مشترک داريم که شايد شنيدنش از زبون هر کدوم از ما براتون جالب باشه.
پس من از غزال مي خوام که از اول شروع کنه.يعني اولين پستش رو به مراسم معارفه ي خودش و آشناييمون اختصاص بده.
شايد اين بيشتر به يه راه ارتباطي مختص من و غزال تبديل بشه.اما خوب اينم يه جورشه ديگه.امتحانش ضرري نداره.
چون ممکنه من نتونم مدت زيادي بنويسم اون وقت مطمئنم که غزال مي تونه نذاره چراغ اين جا خاموش بشه.(يا يه چيزي شبيه همين.حواسم پرت شد ، رشته ي کلام از دستم در رفت)
شايدم تو يک روز دو تا پست داشته باشيم.اين وبلاگ فرصت خوبي براي ما دوتاست تا خيلي چيزا رو به خودمون ثابت کنيم.
چون هنوز اينجا خواننده هاي زيادي پيدا نکرده(با تشکر قبلي از نيما (دندون يه آدم مرده)مي تونيم فعلا هر کار دلمون خواست انجام بديم.و نگران نباشيم.
شايد تقد کتاب هم بذاريم.اينا رو بايد با غزال مطرح کنم.
خب.اينم خبر من.گفتم يه اطلاعي بدم بد نباشه.
گرچه که زياد حرف دارم.يه سري چيزا هم بايد واسه روز مادر بنويسم.اما فعلا مي رم
تا فردا و خورشيدي ديگر
ميــــشا.
  کس نگفته است که زندگي کار ساده اي است،
گاهي بسيار سخت و ناخوشايند مي نمايد.
اما با تمام  فراز و فرودهايش،
زندگي ...
از ما انساني بهتر و نيرومندتر مي سازد.
حتي اگر در لحظه، حقيقت آن را در نيابيم.
به ياد آر ...
که در آزردگي، رنج را از خود دور داري،
و در دلتنگي، بگذاري اشکهايت جاري شوند،
و در خشم، خود را رها سازي،
و در ناکامي، بر خود چيره شوي
تا مي تواني يار خود باش.
مي تواني بهترين دوست خود باشي،
اما به هنگام آشفتگي مرا خبر کن!
مي کوشم، بدانم چه وقت بايد در کنارت باشم
اما گاه ممکن نيست، پس خبرم کن
عشق بالاترين هديه اي است که مي توانيم به يکديگر بدهيم.
و ايثار يکي از بزرگترين لذتهايي است که به ما ارزاني شده.
من اينجايم هر زمان و هميشه،
تا هر آنچه دارم به تو هديه دهم.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1384/05/04 ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email