دلم از غصه داره مي ترکه.از درد ، از غم و بيشتر از همه از اينکه توي اين بلبلشو و اين همه غصه من لعنتي هيچ کاري ازم بر نمياد.
الان که داشتم وبلاگ ويولت رو مي خوندم و بعد که داشتم کامنت هاي وبلاگ نيما(دندون يه آدم مرده)رو مي خوندم ديدم دارن از نوشي مي گن.دلم ريخت پايين.يعني چي شده؟؟واسه جوجه ها چه اتفاقي افتاده؟واسه مامان نوشي که صداش تو مصاحبه با بي بي سي هنوز تو گوشمه؟؟يعني چي شده؟
و...
خوندم..همه چيزو خوندم.دستام نمي تونه بنويسه و هاله اي از اشک چشمامو گرفته.جوجه ها...چند روزيه که باباي جوجه ها جوجه ها رو برده و ازشون هيچ خبري نيست.
مامان نوشي بار غصه ت خيلي سنگينه اما بدون تو تنها اونو به دوش نمي کشي.بدون که خيلي ها هستند که باهاتن و دارن برات دعا مي کنن
هر وقت اتفاق ناگهاني بدي برام ميفته و طاقت تحملشو ندارم به حموم پناه مي برم.زير دوش آب هاي هاي گريه مي کنم و اشک مي ريزم.اونجا کسي نيست که بهم بگه چرا چشمات قرمزه و داري گريه مي کني.اونجا زير آبي که همراه با اشکاي منه گريه مي کنم.
امروز اما تلخ تر از هميشه گريه کردم.گريه هام تلخ بود چون هيچ کاري نمي تونستم بکنم.هيچ کاري......
دستمو گرفته بودم زير آب داغ و بي توجه به قرمزي دست فقط اشک مي ريختم.گريه..تنها کاري که ازم بر مياد.اما.......نه پس درهاي آسمون چي؟همون درهايي که ميگن هميشه بازن؟آره ...درهاي آسمون و دو دست دعا به سوي درهايي که هميشه بازند
مامان نوشي نوشته هاتو خوندم.بدجوري به دلم آتيش زدي.اينو ميدونستي؟؟::
ناشاي مامان
با پاي برهنه رفته بودي تو تراس، ميدونم.
بعدش پاهات رو نشُسته بودي، ميدونم.
با همون پاي کثيف اومده بودي رو تخت مامان، ميدونم.
بدتر از همه کف پاهاتو چسبونده بودي به ديوار. ميدونم.
يه جفت کف پاي خوشگل کوچولو، ديوار بغل تخت خوابم رو سياه کرده.
مامان ديشب تا صبح ده بار ديوار رو بوس کرده، ميدوني؟
من يک مادر نيستم.اما غم از دست دادن عزيز ترين افراد زندگي رو همه مي تونن حس کنن.مامان نوشي.برات دعا مي کنم.تا 1 ساعت ديگه درهاي آسمون باز باز مي شه و من فقط از خدا جوجه هاتو مي خوام.
و اما تو(شما نمي شناسينش)تو که با تمسخر به گريه هاي من نگاه کردي.تو که از گريه هام خنديدي و بهم گفتي وا من نمي فهمم اينجا چي نوشته که تو داري گريه مي کني.
تو نيبايدم چيزي بفهمي.تو که نمي دوني من 2 سال تموم هر روزه که دارم با مامان نوشي و جوجه ها زندگي مي کنم.تو که نمي دوني من چقدر با شادي هاي بچگونه ي جوجه ها شاد شدم و چقدر شب ها با غصه هاي مامان نوشي و ترس هاش گريه کردم و خوابيدم.تو که نمي دوني من آرزو دارم اگه يه روزي بچه دار شدم درست بشم مثل مامان نوشي و به بچه هام به جز محبت و عشق چيز ديگه اي يا د ندم.تو اينا رو مي فهمي؟؟نه ! نمي فهمي و توضيح من بي فايده است .تو رو چه با غم و غصه هاي ديگران گريستن؟.تو برو دنبال جديد ترين مد گوشي موبايل و پاي برنامه اي چرت ماهواره بشين
اصلا من چه مرگم شده؟چرا دارم مرثيه مي خونم.من..من مطئنم جوجه ها بر مي گردن.اصلا شايد همين الان زنگ خونه رو زدن و ناشاي خوابيده و آلوشاي خسته رو به مامام نوشي سپردن.اون وقت ناشا که دوباره تو بغل مامانش جاشو پيدا کرده لبخند کمرنگي مي زنه و دستاي خسته شو دور گردن مامان نوشي حلقه مي کنه و با صدايي خسته مي گه :من تو رو خيلي دوست دارم چون يک مامان بي شعور نيستي و مامان نوشي روي اشک هاي خشک شده ي صورت ناشا رو مي بوسه.و دست مي کشه روي موهاي فرفري آلوشا که پاهاي مامانو محکم بغل کرده و موها شو به هم ميريزه.من مي دونم....جوجه ها بر ميگردن ...من مي دونم...
اونا بر مي گردن ....خيلي زود...من مطمئنم.....
پي نوشت:تو حموم بسکه گيج و منگ بودم به جاي شامپو سر با شامپو بدن سرمو شستم.
پي نوشت2:ببخشيد. اينقدر بي حوصله و غصه دارم که حوصله ي نوشتن شعر رو ندارم
میشا


