تبليغاتX
درخت کوچک من
درخت کوچک من

تمام آنچه که از من باقیست...

Home Email Archive Designer

دلم از غصه داره مي ترکه.از درد ، از  غم و بيشتر از همه از اينکه توي اين بلبلشو و اين همه غصه من لعنتي هيچ کاري ازم بر نمياد.
الان که داشتم وبلاگ ويولت رو مي خوندم و بعد که داشتم کامنت هاي وبلاگ نيما(دندون يه آدم مرده)رو مي خوندم ديدم دارن از نوشي مي گن.دلم ريخت پايين.يعني چي شده؟؟واسه جوجه ها چه اتفاقي افتاده؟واسه مامان نوشي که صداش تو مصاحبه با بي بي سي هنوز تو گوشمه؟؟يعني چي شده؟
و...
خوندم..همه چيزو خوندم.دستام نمي تونه بنويسه و هاله اي از اشک چشمامو گرفته.جوجه ها...چند روزيه که باباي جوجه ها جوجه ها رو برده و ازشون هيچ خبري نيست.
مامان نوشي بار غصه ت خيلي سنگينه اما بدون تو تنها اونو به دوش نمي کشي.بدون که خيلي ها هستند که باهاتن و دارن برات دعا مي کنن
هر وقت اتفاق ناگهاني بدي برام ميفته و طاقت تحملشو ندارم به حموم پناه مي برم.زير دوش آب هاي هاي گريه مي کنم و اشک مي ريزم.اونجا کسي نيست که بهم بگه چرا چشمات قرمزه و داري گريه مي کني.اونجا زير آبي که همراه با اشکاي منه گريه مي کنم.
امروز اما تلخ تر از هميشه گريه کردم.گريه هام تلخ بود چون هيچ کاري نمي تونستم بکنم.هيچ کاري......
دستمو گرفته بودم زير آب داغ و بي توجه به قرمزي دست فقط اشک مي ريختم.گريه..تنها کاري که ازم بر مياد.اما.......نه پس درهاي آسمون چي؟همون درهايي که ميگن هميشه بازن؟آره ...درهاي آسمون و دو دست دعا به سوي درهايي که هميشه بازند
مامان نوشي نوشته هاتو خوندم.بدجوري به دلم آتيش زدي.اينو ميدونستي؟؟::
ناشاي مامان
با پاي برهنه رفته بودي تو تراس، ميدونم.
بعدش پاهات رو نشُسته بودي، ميدونم.
با همون پاي کثيف اومده بودي رو تخت مامان، ميدونم.
بدتر از همه کف پاهاتو چسبونده بودي به ديوار. ميدونم.

يه جفت کف پاي خوشگل کوچولو، ديوار بغل تخت خوابم رو سياه کرده.

مامان ديشب تا صبح ده بار ديوار رو بوس کرده، ميدوني؟

 من يک مادر نيستم.اما غم از دست دادن عزيز ترين افراد زندگي رو همه مي تونن حس کنن.مامان نوشي.برات دعا مي کنم.تا 1 ساعت ديگه درهاي آسمون باز باز مي شه و من فقط از خدا جوجه هاتو مي خوام.
و اما تو(شما نمي شناسينش)تو که با تمسخر به گريه هاي من نگاه کردي.تو که از گريه هام خنديدي و بهم گفتي وا من نمي فهمم اينجا چي نوشته که تو داري گريه مي کني.
تو نيبايدم چيزي بفهمي.تو که نمي دوني من 2 سال تموم هر روزه که دارم با مامان نوشي و جوجه ها زندگي مي کنم.تو که نمي دوني من چقدر با شادي هاي بچگونه ي جوجه ها شاد شدم و چقدر شب ها با غصه هاي مامان نوشي و ترس هاش گريه کردم و خوابيدم.تو که نمي دوني من آرزو دارم اگه يه روزي بچه دار شدم درست بشم مثل مامان نوشي و به بچه هام به جز محبت و عشق چيز ديگه اي يا د ندم.تو اينا رو مي فهمي؟؟نه ! نمي فهمي و توضيح من بي فايده است .تو رو چه با غم و غصه هاي ديگران گريستن؟.تو برو دنبال جديد ترين مد گوشي موبايل و پاي برنامه اي چرت ماهواره بشين
اصلا من چه مرگم شده؟چرا دارم مرثيه مي خونم.من..من مطئنم جوجه ها بر مي گردن.اصلا شايد همين الان زنگ خونه رو زدن و ناشاي خوابيده و آلوشاي خسته رو به مامام نوشي سپردن.اون وقت ناشا که دوباره تو بغل مامانش جاشو پيدا کرده لبخند کمرنگي مي زنه و دستاي خسته شو دور گردن مامان نوشي حلقه مي کنه و با صدايي خسته مي گه :من تو رو خيلي دوست دارم چون يک مامان بي شعور نيستي و مامان نوشي روي اشک هاي خشک شده ي صورت ناشا رو مي بوسه.و دست مي کشه روي موهاي فرفري آلوشا که پاهاي مامانو محکم بغل کرده و موها شو به هم ميريزه.من مي دونم....جوجه ها بر ميگردن ...من مي دونم...
اونا بر مي گردن ....خيلي زود...من مطمئنم.....

پي نوشت:تو حموم بسکه گيج و منگ بودم به جاي شامپو سر با شامپو بدن سرمو شستم.
پي نوشت2:ببخشيد. اينقدر بي حوصله و غصه دارم که حوصله ي نوشتن شعر رو ندارم

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1384/04/20 ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط نوشین |



چه عذاب بزرگي است
وقتي که من تمام تنهايي را
به دوش مي کشم
و سخت ترين لحظه هاي انتظار را
با شکيبايي خود قسمت مي کنم.
آرزوي محالي ست
درک دستهاي تو
از انتهاي تنهايي ستاره هاي چيده شده
و سفره هاي خالي احساس
که مهرباني سايه ها
رنگينش کرده است
تو حتي
از فکر اين عذاب هم عاجزي
و من هر روز
تحليل مي روم ..
تو آخرين طناب بسته شده من به زندگي نبودي!
باور کن رفته ام
باور کن تنها مانده اي
ديگر بار زندگي را بي تو آغاز کردم
اين بار زندگيم سبز خواهد شد
سبز تر از پيش
.

امروز خيلي حال و حس نوشتنم نيست.از صبح کلي حرص خوردم و فشارم افتاد پايين.
صبح که بلند شدم گفتم برم ببينم تو نت چه خبره و چند تا کار ديگه که ديدم کيس کامپيوترم روشن نمي شه.اصلا هيچيش کار نمي کرد.نه فنش کار مي کردو نه چراغش روشن مي شد .نمي دونستم دوباره سي پي يو سوزونده يا يه چيز ديگه ست.به هر حال.چون خونه تنها بودم و هر چي مي شد تقصيرش ميفتاد گردن من ؛ خودم دست به کار شدم.زنگ زدم به دوست نسيم و بهش گفتم.گفت احتمالا ايراد از پاور کيسه.منم ديگه معطلش نکردم.رفتم جاي هميشگي که کامپيوترمو درست مي کنه.منتها اين بار خودم بايد کيسو مي بردم.ديدم نمي شه با اين وضع پياده برم.آژانس گرفتم.تا آژانسيه ديد دارم کيس بلند مي کنم گفت خانوم بيام کمکتون .سنگينه ها.گفتم نه خير(با غيظ)خودم مي تونم.شما فقط در رو باز کنيد..موقع پياده شدن باز هم اصرار کرد گفتم نه.وارد که شدم همه ي پسر هايي که اونجا کار مي کردند ريختن سرم.که بديد ما بياريم.من نمي دونم ديدن يه خانوم با يه کيس خيلي ناجوره.يا مثلا من اونقدر زور نداشتم که يه کيسو بلند کنم.گفتم کمک نمي خوام..خلاصه، معلوم شد که بله اشکال از پاور بوده.سر يک ربع درست شد و من تو اين مدت حسابي داشتم پذيرايي مي شدم(احتمالا فکر کردند من ضعف کردم)وقتي هم درست شد يکيشون منو با ماشينش رسوند خونه.چون گفت الان آژانس گيرتون نمياد و شما هم نمي شه تنها بريد.
وقتي هم اومدم خونه هنوز کسي نيومده بود.منم به روي خودم نياوردم فقط 15 تومن پياده شدم.
خلاصه نتيجه مي گيريم اگه يه روز هميچين بلايي سرتون اومد و شما تو خونه تنها بوديد ؛ اصلا به روي خودتون نياريد و طرف کامپيوتر نريد و بذاريد يکي ديگه روشنش کنه .
 
پي نوشت:شعر بالا هيچ ربطي به نوشته هاي زيرش نداشت.امروز مي خواستم فقط شعر بذارم.اما گفتم تو تجربه ي امروزم شريکتون کنم.
يک سري حرف دارم که بعدا مي گم و چند تا تصميم جديد که بايد به مشورت بذارمشون.
تا فردا و خورشيدي ديگر
ميــــشا

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1384/04/20 ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط نوشین |


نفس مي زند موج، نفس مي زند موج
ساحل نمي گيردش دست ، پس مي زند موج
فغان به فريــــــــــادرس مي زند موج
من آن رانده ي مانده ي بي شکيبم
که راهم به فريـــــــــاد رس بسته، دست فغانم شکسته
زمين زير پايم تهي مي کند جاي
زمان در کنارم حبس مي زند موج
نه در من غزل مي زند بال
نه در دل هوس مي زند موج
رها کن ، رها کن که اين شعله ي خَُِرد چندان نپايد،
يکي برق سوزنده ، بايد ، کزين تنگناره گشايد!
کران تا کران خار  خس مي زند موج
گر از اين نغمه ، اين دانه اشک در اين خاک روييد
و باليد و بشکفت
پس از مر گ بلبل ببينيد:
چه خوش بوي گُل در قفس مي زند موج

1.اين خيلي زشته که آدم(خودمو مي گم)وبلاگ بزنه ؛ بعد هنوز تو لينک دادن مشکل داشته باشه.و بدتر از اون اين که هيچ کسو نداشته باشه که تو اين زمينه ها بهش کمک کنه.و باز خيلي بد تر اين که خودش هم اطلاعات چنداني نداشته باشه.مثلا قالب وبلاگشو با هزار بدبختي پيدا کرده باشه.اونم اين جوري که تو گوگل سرچ کنه :قالب وبلاگ و بعد از کلي اين در  و اون در زدن برسه به سايت محمد عزيز و قالبشو برداره.(بازم ممنون)
داشتم مي گفتم بعد که مي بينه نمي تونه مثل آدم لينک بذاره هي بره بگه ببخشيد شما مي دونيد اشکال لينک گذاشتن من کجاست؟و خيلي ها دماغشونو بگيرن بالا بگن پيف پيف جوجه جون تو که بلد نيستي لينک بذاري چرا وبلاگ زدي؟ يا بگن من وقت ندارم!!!!! !
آخه مگه همه ي کسايي که وبلاگ زدن از اول همه چيزو ياد داشتن؟
خيلي غصه ام گرفت.بازم دست مريزاد به نيما(دندون يه آدم مردهhttp://www.deadword.blogfa.com)که حداقل به حرفم گوش کرد و راهنماييم کرد.(مرسي نيما جان)دلم مي خواست لينک خيلي ها رو که از قبل ها وبلاگشونو مي خوندم بذارم اما فعلا نمي تونم
خلاصه اينکه غريب موندن و مشکل داشتن بد درديه که اميدوارم کسي بهش دچار نشه.
.

2.جاتون خالي.ديروز يک کنکور هلويي دادم (غير پزشکي آزاد)
که کلي پر ماجرا بود.اول اينکه کنکور ساعت 4 بود و حوزه ي بنده اون سر شهر.و منم طبق دستور مامان خانومم خوابيدم تا ساعت 3:20و بعد که پاشدم به قول دنا* انگار دکمه ام رو اسلوموشن بود.يواش يواش حاضر شدم . تازه 20 دقيقه به 4 راه افتادم(خونسردي رو حال مي کنين؟)
خلاصه مامان با سرعت نور رانندگي مي کرد و منم کلي کيف کردم.سه چهار جا هم چند تا لايي جانانه کشيد که کفم بريد(ادبياتو حال مي کنيد؟)
خلاصه مامان گفت شانس آوردي که الان سر ظهره و خيابونا خلوته وگر نه 1 ساعت تو راه بوديم.
4 دقيقه به 4 رسيدم دم در حوزه
.نگهبان دانشکده داد زد بدو بدو.ديگه اينجاشو دويدم.
.بعد رسيدم تو سالني که جام اونجا بود.به طرز خيلي ضايعي همه نگاه مي کردند و هي مي گفتن نچ نچ نچ
بعد که جامو پيدا کردم دیدم جام درست روبه روي مراقباست.
خلاصه 1 دقيقه بعد که بنده نزول اجلاس فرمودم گفتن دفترچه ها رو برداريد.
سر عمومي ها که نيم ساعت وقت اضافه آوردم.بسکه سوالا مسخره بود.چه عربي هايي.
سر اختصاصي ها هم که فقط داشتم  مي خنديدم.من نمي دونم طراح محترم سوال  واسه چه افرادي سوال در آورده بودند.تو در س زيست عکس عروس دريایي رو کشيده بود و بعد نوشته بود:اين جانور ساده ترين دستگاه گردش مواد رو داره.حالا عزيزان من نوگلان باغ زندگي همه با هم بگيد اسم اين جانور چيه؟
حتي هکولي پکول* هم مي تونست جواب سوالو بده.
محض رضاي خدا یه سوالی نداده بود که احتیاج به کمی فکر داشته باشه!
از یک ساعت قبل از اینکه وقت تموم بشه همه پا می شدن.منم کلی صبر کردم .رفتم حتی سوالای ترمی واحدی رو هم زدم(اونایی که یاد داشتم)و خلاصه نیم ساعت مونده پاشدم.در حالیکه نصف حوزه خالی شده بود.واقعا دانشگاه آزاد با این سوال در آوردنش می خواد چی رو ثابت کنه..؟
خلاصه اینکه دیروز جاتون خیلی خالی بود.

3.یک هفته ست خودمو بستم به کتاب و همش دارم کتاب می خونم.صبح تا شب.منم کتاب خوندنم جوریه که تاتمومش نکنم از جام بلند نمی شم.حتی گاهی موقع ها واسه ناهار یا شام هم..بعد مامان کلی حرص می خوره که یعنی چی ..پاشو بیا تو جمع .دنا تازه اومده.و اگه بلند نشی کتاباتو جمع می کنم و از  این دست حرفا...(من نمی دونم چرا تو شکلک ها یاینجا شکلک عصبانی نیست؟؟؟)
فعلا رسیدم به جلد 7 کلیدر.که کلی تو وبلاگ http://www.hammy553.blogfa.com بحث به پا کرده.دنا هم از  نمایشگاه برام کتاب های عادت می کنیم و چراغ ها را...(زویا پیرزاد )و صد سال تنهایی(مارکز)رو آورده.تو رو خدا نگین چه عقب مونده من اصلا وقت کتاب خوندن نداشتم و حالا دارم از کتابایی شروع می کنم که خیلی معروف بودن و من نخوندم.
فعلا دنیا به کامه.منم و دنیای بزرگ کتابا.واقعا هیچی بهتر از کتاب خوندن با یه خیال راحت نیست.

4.همین الآن خبر دار شدم که استاد شجریان می خواد تو شهر بم یک کنسرت برگزار کنه.دعا کنید بتونم برم.کسایی که کنسرت قبلی استاد رو دیدن (همنوا با بم) می دونن من چی می گم.
در ضمن شعر بالا سروده ی فریدون مشیریه با اجرای استاد شجریان.

5.یکی نیست به من بگه آخه آدم عاقل تو که اینقدر ترسویی مجبوری فیلم های ترسناک نگاه کنی.؟
دیروز یک فیلم ترسناک دیدیم با هکولی پکول.من هی جیغ می کشیدم ، هکولی پکول طفلک از جیغ من جیغ می کشید.آخر سرم داد زد ..اینقدر جیغ نکش من بیشتر می ترسم.
تازه این خوبشه.شب که می خواستم بخوام هی صدای پا و تکون خوردن پلاستیک می اومد.از ترس تا صبح نخوابیدم.آخر هم بالش و پتو به دست رفتم اتاق هکولی پکول و خودمو رو تختش جا کردم.
صبح که پا شدم دیدم صدای پلاستیک مال خونه ی کناری بوده که در دست ساخته و روی گچبری هاش پلاستیک کشیدن و وقتی باد می اومده تکونش می داده.اما معلوم نشد صدای پا واقعی بوده یا زائیده ی تخیلات من.
اینم بگم که من آدم به شدت ترسویی هستم.مثلا همین الان که دارم اینا رو می نویسم اگه یکی بیاد تو اتاقو بگه میشا من دو متر پریدم هوا و یک جیغ بنفش کشیدم.بقیه شو دیگه خودتون حساب کنید.

خوب ..الان که اینا رو نوشتم از عصبانیتم و حس بدی که از غریب بودن بهم دست داده بود کمتر شد.پس تا دفعه ی دیگه زنده باد وبلاگ نویسی.
!تا فردا و خورشیدی و دیگر.
پی نوشت:دنا و هکولی پکول خواهرام هستندوبه ترتیب دنا بزرگه و هکولی پکو ل کوچیکه
میشا

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1384/04/18 ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط نوشین |


از این به بعد این امضای منه.

نظر شما چیه؟

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1384/04/17 ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط نوشین |


بــــــراي بــــــــاران
 

باران سرود ديگري سر کن!
من نيز مي دانم که در اين سوگ ؛ ياران را
ياراي خاموشي گزيدن نيست.
امــــــــا تو مي داني که در اين شب
ديوار هاي خسته را تاب شنيدن نيست.

من نيز مي دانم که يـاران شـــقايق  را
دستي به نفرين از ستاکِ خاک پرپر کرد
من نيز مي دانم که شب افســـانه ي خود را
در گوش بيداران مکرر کرد.

امـــــــا نمي گويم
ديگر نخواهد رست در اين باغ
خونبرگ آتشبوته اي چون قــــــــامت ياد شهيدانش
يا گـــــل نخواهد داد
پيوند دست نااميدانش.

بـــــــاران سرود ديگري سر کن!
شعر تو با اين واژگان شسته
                           غمگين است.
ترجيع محزون تو ، امشب نيز چون ترجيع دوشين است.
شعري به هنجاري دگر بسراي
آواي خود را پرده ديگر کن
بــــــــاران سرود ديگري سر کن!
(م.سرشک)
گاهي موقع ها آدم به يه چيزي بر مي خوره يا مي شنوه يا مي خونه که ناراحتش مي کنه.بعد سعي مي کنه فراموشش کنه و موفق مي شه.اما بعد از چند وقت به يه چيز ديگه اي مي رسه که باعث مي شه اون زخم قديمي رو که فراموش کرده دوباره به ياد بياره.انگار که نمک دوني مي شه براي پاشيدن روي زخم ديرينش.
براي منم همين اتفاق افتاد.
چند وقت پيش حدود 2 هفته به کنکور که شبا همش فکر و خيال مي زد به سرم و نمي تونستم بخوابم رفتم دنبال يک کتابي که خيلي قشنگ نباشه(چون نمي تونستم بدون تموم کردنش کنارش بذارم)و هم اينکه تکراري نباشه.کرم کتاب  خونه  که من باشم هيچ کتاب جديدي که از دستش در رفته باشه تو کتابخونه ي بابا پيدا نکرد.نا چار رفت بالاي پشت بوم جائيکه مي دونست يک سري کتاب کهنه و به درد نخور اونجاست.نصفه شب تو اون همه گرد و خاک و تاريکي چشمش به يک کتاب قطور افتاد که نارنجي و زرد بود و روش با خط تحريري نوشته بود: منم تيمور جهانگشا"
کتاب خيلي کهنه و قديمي بود.اينو مي شد از رنگ کاغذاي زرد و کاهي ش و فونت نوشته هاش فهميد.اسم تيمور لنگ خيلي به گوشم خورده بود.البته اسمش به گوش همه ي ايراني ها آشناست و خاطره ي بدي ازش داريم.ديدم رو جلد نوشته شرح  حال تيمور لنگ به قلم خودش.و زير تيتر بزرگ نوشته بود: شگفت انگيز ترين چهره ي تاريخي جهان و گرد آوردنده اش اجنبي بود به نام  مارسل بريون
عکس روي جلد دور نماي لشکر بزرگي رو نشون مي داد .و جلوي لشکر به طور واضح و بزرگ مردي ديده مي شد سوار بر اسبي سفيد رنگ و با شکوه.مرد مغرورانه سر پوشيده در کلاهخودش رو بالا گرفته بود و چهره ي مغولي داشت.يراق و زين اسبش با شکوه بود .کنارش روي زمين دو مرد نظامي اسيري رو به زور گرفته بودند و با خود مي بردند.
از همون جلد و اسم کتاب فهميدم که اين جناب تيمور خان که جدش به چنگيز خان مغول مي رسه خيلي از خودش مياد .و حتما تا آخر کتاب منو با منم منم هاش مي کُشه.اما چاره اي نبود.بالاخره هر چي هم که آدم بدي باشه بايد سرگذشتش رو خوند. خلاصه خيلي کنجکاو شده بودم.
جاتون خالي از همون اول کتاب جناب تيمور خان انگار که به يه مشت آدم گاگول طرفه اونقدر از خودش و زيباييش و به دنيا اومدنش و نظر کردگي اش به وسيله ي خدا حرف زد که داشت حالمو به هم مي زد.:
قبل از اينکه من  متولد شوم پدرم خواب ديد که مردي نيکو منظر ، مثل فرشته ، مقابلش نمايان شد و شمشيري به دست پدرم داد .پدرم شمشير را از آن مرد گرفت و از چهار سمت به حرکت در آوورد و بعد از خواب بيدار شد.ظهر روز بعد به مسجد رفت و از شيخ زيد الدين تعبير خوابش را پرسيد: خداوند به تو پسري خواهد داد  که با شمشير خود جهان را خواهد گرفت و دين اسلام را در سراسر جهان توسعه مي دهد.
پدر تيمور از همون اول مياد اسم پسرشو مي ذاره تميور به معني آهن.
خلاصه اين تيمور خان ما همه ي قران حفظ مي شه و کلي علم فرا ميگيره و کلي تو همه چيز از جمله سوارکاري و تير اندازي با دو دست و خلاصه هر چي اون موقع مد بوده ماهر مي شه.
تيمور تو کتابش خيلي از جنگاش و طرز حمله و غافلگيري مردم مي نويسه.به نظر اون وقتي به يک شهر حمله مي کنه بايد همه در برابرش سر تسليم فرود بيارن .اگر آوردن که هيچي وگرنه وقتي سلطان اونجا کشته مي شه .و تيمور خان اونجا رو تصرف مي کنه واي به حال مردم.تيمور گفته که اگر مردم شهر دروازه و حصار شهر رو به روي من باز مي کردند و به اصطلاح با من همکاري مي کردند قتل عامشون نمي کردم .ولي اگر اونا از خودشون مقاومت نشون مي دادند و مي جنگيدن من همه رو قتل عام مي کنم و همه چيز رو غارت مي کنم و زن ها را به دلخواه سربازان بين آنها تقسيم مي کنم.
جالب اينکه تيمور خودشو يک مسلمان کامل مي دونسته و مي گفته اينا همه دستورات اسلامه.حتي بارها به صراحت گفته از کشتن مردم احساسي غير قابل توصيف به من دست مي داده. و حسابي چيز کيف مي شده.و دوست داشته گردن مردمو بزنه که وقتي خون فواره مي کنه خوشش بياد!!!!!!!!!!
واقعا که ! به غير از 40 صفحه از شدت حرص نتونستم کتابو تموم کنم و اين اولين کتاب عمرم بود که تموم نکرده به کنار گذاشته شد.البته به جنگ تاريخي سبزوار و تصرف  اون رسيدم و کلي غصه خوردم.تيمور فقط به يک بهانه به سبزوار که اون زمان براي خودش کلي برو بيا داشته تصرف مي کنه :مرتد بودن مردم
در حاليکه به گفته ي مترجم توانا(ذبيح الله منصوري) اين عقيده ي بي مورد تيمور در مورد شيعيان بوده.
همه ي اين پر چونگي ها رو کردم که به اين جا برسم.تيمور پس از تصرف سبزوار به قشونش مي گه: هر 10 سر بريده رو به قيمت بالايي مي خره و بعد پس از جمع آوري 50 هزار سر بريده يک هرم مي سازه تا به گفته ي خودش خداي کعبه ببينه که تيمور خان براي رضاي او مرتدان را نابود مي کنه.به اينجا که رسيدم کتابو بستم و پرت کردم.آخه تيمور خان لنگ! چطور تونسته بوده اينقدر غلط واسه خودش از همه چيز برداشت کنه.و آيا با خودش فکر نمي کرده اگر مردم امروز در برابر خودش که عامل بيگانه اي بوده از شهر خودشون دفاع نمي کردن  چطور  ميخواستن فردا در برابر يک زور گو و قدرت طلب ديگه پشتش وايستند؟
قتل عام وحشيانه ي مردم اعصابمو خورد کرد.
اين موضوع فراموش شد تا روز بعد از کنکور که خواستم به جبران اين همه سال دوري از کتاب و عقب موندگي ، عقده گشايي کنم و کتاب کليــــــــدر رو انتخاب کردم.
کتاب کليدر دباره ي کردنشين ها و مردم بياباني استان خراسانه.اونايي که خوندن مي دونن.و من هميشه آرزوي خوندنش رو داشتم.10 جلده و من هنوز جلد سومم.
تو جلد دوم جائيکه شخصيت اصلي کتاب همراه با يک هيزم فروش براي فروختن هيزم ها شون به شهر سبزوار که مرکز اصلي فروش و خريد بوده مي رن؛ به علت صبح زود بودن دروازه ي شهر بسته است .گل محمد(شخصيت اصلي)مي خوابه و پيرمرد همراهش به دروازه چشم مي دوزه و به ياد مياره:
(از اينجا به بعد از قلم تواناي نويسنده ؛ استاد دولت آبادي کمک مي گيرم.تا شا بتونيد حجم عظيم فاجعه رو حس کنيد)
باروي (همون دروازه ي شهر) کهن ، صلابت خود را باخته بود .ديگر نه در بر گيرنده و نگاهدارنده ي شهر ، که نمايي از اين هر دو بود.پير بود اين بارو و مي رفت که بميرد.
اما اين استخوان پوک ، اين يال و کوپال کهن ، هنوز دل از خود نمي کَند، دل از افراشتگي خود نمي کند.
سخن ها به دل دارد اين باروي کهن.سخن ها که زبان کسان ،  کمتر بازگويش کرده اند.
به تن خواري ها کشيده است.به چشم و گوش هم.زخمجاي چنگال مغولان بر پوست تن ، هُـــراي مهيب تورانيان در گوش جان ، و رد آن منجنيق ها ، ساخته ي ماهرترين استادکاران چين،
هنوز بر گرده هاي اين بارو به جاي مانده اند.
جاي چنگال ها ، جاي نيزه ها ، شمشيرها.چکاچک تسخير.هياهوي هجوم.خروش و خون جوانان.بارو به خون و خنجر آغشته است.
مردان؛ موريانه ها ، بر ديوار مي خزند.به هم در مي غلتند.فــــــــــــرياد سقوط.خون بر هوا خط مي کشد.بارو بر خود مي لرزد.چندشش مي شود.احساس مي کند از پاي در آمده ايست که مگسهايي سمج بر زخم هايش مي خزند .وزوزشان را مي شنود........
بارو در هم مي شکند.دروازه به هم در مي شکند.هجوم و غوغا.مردان به هم در مي شکنند.
خنجـــــــر از پشت! اين بار هم کــــــــــاري، چون هميشه!
شهر به هم پاشيده است.سُم اسبان و صفير تيغ و فغان پيرزنان.ستيز سينه به سينه.خنجر است و سينه.شمشير است و گردن مردان.نيزه است و شکم مادران، پستان دختران.
شهر ديوانه شده است.تاراج هست و نيست.شتافتن بي امان.شيهه ي وحشت زده ي اسبان در فغان مادران.شهر فغان مي کند.کوچه ها ، ميدانها ، خانه ها، شبستان ها  از تجاوز انباشته مي شود.خاک و مردم زير سُم کوبيده مي شود.به جان ، در کُشته شدن مي کوشند "سربداران"
مناره اي از سر مردمان ، در ميدان!
چشمان تيمور در شهر مي چرخد.چهره ي تيمور در شهر مي تابد.زشتي! زشتي!
ايستاده بر بلندايي ، تيمور در چشم سَران بريده قهقهه مي زند.ابليس زشت ، ديده نمي شود.مي بيند.چهره اي پهن، پهن تر از يک گنبد، پهن تر از يک مرداب، از يک کوير.با همه ي زشتي مي خندد.قهقهه ي زشت در آسمان بيهق نجيب ، در سردابه ها ، شبستان ها ، در دالان کاروانسراها  مي پيچد.
تازيانه اي ، اژدهايي ، به دست  بر بلندي ايستاده است.زشتخو، از سر تفنن بر پشت بيوگان ، مادران من، مادران ما تازيانه مي زند.دستي به تازيانه.دستي به صراحي.شاد و زشت مي خندد.دو مشعل دودناک در چشمهايش مي سوزند.مي لنگد.محکم مي لنگد و از بلندي فرود مي آيد.مهميزهايش
آواز مي خوانند.تازيانه اش بر خاک و خون مي کشد.خوودش در آفتاب مي درخشد.از سبيل ها ، لب ها ، زبان و دندان هايش خون مي چکد.
کنار سر ها ؛ خرمن سرهاي سربداران مي ايستد.پيروز و خاموش مي ايستد.سرها خاموش نگاهش مي کنند.چشم ها خاموش نگاهش مي کنند.
در شيون شهر ، تيمور سُم بر زمين مي کوبد.مويه ي مادران پير.
مزدوران ، به خشت و خون و تن زندگان !!بارو نو مي کنند.دست و پاها مي بُرند.تن و سر ها در بارو دفن مي کنند.با چشمان باز ، زبان پر سخن ، قلب پر سخن ، سينه ي پر خروش ، مردان مي ميرند.زنده زنده  
فرزندان دادويه ، فرزندان حلاج ، فرزندان خرم دين ، فرزندان مزدک ، اين عاشقان تداوم عشق ، عياران ، برادران، ايســــــــتاده مي ميرند و خون خويش به ارث وا مي نهند.از دست و پاها خون فواره مي زند.خاري در چشم دشمن، روي از خون خويش سرخ مي کنند و صف به صف در دل ديوار جـــــــــاي مي گيرند.سر بداران سر به دار داده اند.آخرين ستارگان، آخرين ستاره ، از هر نگاه بر مي جهد، جستن مي کند ، مي شکند.جستن جستن ستارگان ، شکستن شکستن ستارگان را بنگر !
تيمور مي رود .شب بر شهر گسترده ، کي رود.از دوشهايش مار روييده است.صداي قدم هايش در خلوت شب شهر ، طنيني نحس مي اندازد.بارو ، ايستاده است.تنــــــــها بارو ايســـــــتاده است

بعد از خوندن اين تيکه ي کتاب و تصور اون همه وحشيگري که در سطر سطر نوشته ها ديده مي شد ................بذارين از شما بپرسم.شما چه حسي پيدا کرديد؟
اينا رو بايد مي نوشتم تنها در برابر خودخواهي و خون خواهي و جاه طلبي و شيطان صفتي مردي که تونست همه ي اون وحشي گر ي ها رو انجام بده. و بعد با کمال وقاحت
کتابي بنويسه و با سربلندي از شاهکارهاش بگه.از کشتن مادران و پدران و برادران و خواهران من.
بايد مي نوشتم تا دلم خنک مي شد.حتي تصورش هم برام مشکله.بارويي از تن ها و سرها!!!!!!
پي نوشت1:اگه اين کتابو نخونديد حتما پيداش کنيد و بخونيدش.هيچ کتابي نمي تونيد پيدا کنيد با اين توصيف و تصوير گري دقيق.
پي نوشت 2:واقعا خدا رو شکر که من اون موقع زندگي نمي کردم!وگرنه همون جا از ترس سکته کرده بودم و ديگه کسي نبود به ادعاي خون خواهي در برابر تيمور لنگ تو وبلاگش بنويسه!
پي نوشت3:يک تشکر جانانه از استاد دولت آبادي!

میشا

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1384/04/15 ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط نوشین |


شبی که آوای تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پــــری کجایی که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه جه پی تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پــــری کجایی که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته ی توست
نفسم آغشته ی توست
به باغ رویاها چو گلت بویم
در آب و آیینه چو مهت جویم
تـــو ای پــــــــــری کجایی؟
در این شب یلدا ز پی ایت جویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تـــو ای پــــــری کجایی؟
مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پــری کجایی که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی

1..2..3..امتحان می کنیم...
این اولین پست وبلاگ عروسک بی سایه است.دلم می خواست مثل همه ی نوشته هام که اولش با یه شعر شروع می شه اولین پست این وبلاگ رو هم با یه شعر شروع کنم.مونده بودم کدوم شعر یا ترانه رو بنویسم که آهنگ سرگشتگش تمام فضای ذهنمو پر کرد. به حرمت این تصنیف و خاطره های گذشته اولین شعر سرگشته بود.
تب و تاب وبلاگ نویسی از کی تو ذهنم شروع شد؟از 2 سال پیش که همه ی ناگفته هام رو توی وبلاگ ها پیدا کردم.از 2 سال پیش که وبلاگ به وبلاگ سر زدم و پریدم و خندیدم و گریه کردم و درد کشیدم و ......
از همون موقع بود که هر شب برای وبلاگ نداشته می نوشتم و می نوشتم.
درس و درس و کنکور دست به دست هم داد تا هر روز ساختن یک وبلاگ رو به روز بعد بندازم.و امروز بعد از اون همه صبر و تحمل و درس حالا که می خوام همه ی نا گفته ها رو بنویسم کم آوردم.
دلم می خواست اولین پست رو روزی بنویسم که از شر درس و کنکور خلاص شدم:10 تیر اما ساختن وبلاگ و بعد پیدا کردن یک قالب باعث شد تا امروز عقب بیفته.
راستی همین جا از محمد عزیز به خاطر قالب زیباش تشکر می کنم.هر جا رفتم هیچ قالبی که به درد من و اسمم بخوره پیدا نمی کردم.ممنون محمد  جان.
امسال به سختی گذشت.سالی که یک بار دیگه باید هراس کنکور و اونهمه کتاب رو تحمل می کردم.فقط برای چند عدد ناقابل که از رشته ی مورد نظرم بیشتر داشتم.روزهای سختی بود.خیلی سخت. این اخرا دیگه حسابی کم آورده بودم .فقط دلم می خواست بدمش و خلاص بشم.یک سال عمر بی خودی نیست که به پای درس های گاه مزخرف و بی فایده ایی مثل عربی و بینش از بین بره.
به هر حال این روزا حکم یک پرنده ی رها شده از قفس رو دارم .می دونین چند وقت بود یک شب با خیال راحت از درس و رقیب و رتبه نخوابیده بودم؟یا صبح که پا می شدم  تنها فکرم این بود که خوب حالا چی بخونم یا چند ساعت دیر بیدار شدم و ...می دونین چند سال بود کتاب نخونده بودم؟ درست از دوم دبیرستان که هر سال تابستون باید برای سال بعد به کلاسای اجباری مدرسه می رفتم.دوم؛ سوم، پیش دانشگاهی و یک سالم پشت کنکور که برای اینکه با کلاس تر بشه میگم:فارغ التحصیلی 4 سال........خیلی زیاده برای نداشتن یک روز تابستون خوب و یک  خیال راحت....از روزای کنکور و مزخرفاتش زیاد دارم بگم ..اما کم کم
خوب از اونجایی که من از بچگی هم تو شکم مامانم بر عکس بودم پس بر عکس بودن کارامو ببخشید
اسم مستعار من میشاست.میشا یعنی گل همیشه بهار
دوستای خوب زیاد دارم.دوستایی که همه حرفا و دلتنگی ها مال اوناست .اما این وسط یه حرفا و یه درد و دل هایی هست که آدم نمی تونه حتی به دوستشم بگه.شاید برای اینکه نمی تونه اونو کاملا درک کنه.توی این وبلاگ این حرفا رو می زنم.دلم می خواد اینجا خودم باشم.شاید اسمم مستعاره اما تو این وبلاگ خودمم و خودم .با گریه ها ، خوشحالی ها< دلتنگی ها ؛ دوست داشتن ها و حتی خبیث ترین و پلید ترین فکرام....
بدون هیچ پرده و حجابی.البته یک نفر دیگه هم اینجاس اونم عروسک قلبمه که همیشه باهامه.ولی....عروسک من بی سایه ست.سایه نداره.منم سایه ندارم.نمی دونیم ما از اول بی سایه بودیم یا توی مهربونیا ها و زندگی سادمون یکی ناغافل سایمونو دزدید.
باعث خجالته کسی که دو ساله داره بهترین وبلاگا رو می خونه هنوز نمی تونه مثل آدم بنویسه و اگه همه ی حرفاشو سر جمع کنید یه چیز به درد بخور توش پیدا نمی کنید.
فعلا چون من و عروسک بی سایه تنها ییم  با کمال پررویی این شلوغ بازی و جفنگ گفتنها رو به خودمون می بخشیم.تا وقتی شاید اینجا مهمونایی پیدا کنه و ما هم ترسمون بریزه و یاد بگیریم که:چطور وبلاگ نویس خوبی شویم.
اولین قدم همییشه سخته .ما هم امروز این قدم برداشتیم گرچه به سستی و ناپایداری.اما مهم اینه که انجامش دادیم........
جفتهای عاشقو ببین از پل آبی می گذرن
عروسک قصه شون به جشن بوسه می برن
اما برای من و تو اون لحظه ی آبی کجاست
عروسک قصه ی من پس شب آفتابی کجاست؟؟؟

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1384/04/14 ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط نوشین |


بی روزها عروسک...........فعلا همین!!
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1384/04/10 ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط نوشین |


Home | Archive | Email